نوشتهء داکتر  سيد حميد الله  روغ

 

اهدا به دوستم عبدالواحد نظری،

بمناسبت پنج دهه چشمديد وی از زندگی

آلمان 2004/ 03/ 13 

 

 

 

 

 شخ بروت

 

 

 

      پردهء اول

 

قصه در کوچهء کتابفروشی کابل آغاز می شود. لالا و خيرو، در فاصلهء بين دکانی که روغن شرشم می فروشد و دکان کله پزی، با هم مواجه می شوند. لالا شخصی است مسن و مدبر،  و خيرو شخصی است جوان و ترنگ و تند. لالا، با خود از خيرو ذکر خير می کند: "خيرو ره مه از خورتره کی می شناسم. بچی بد نيس. از همو خورتره کی يک بروت سياه ره بر پشت لب خود بار کرده بود. فکر می کدی که او بروتی مادرزاد است. هر دفعه که دهن باز می کرد سخن از بروت می گفت و هر چی می گفت، قند و قروت می گفت: او از گفتن خسته نمی شد و تو از شنيدن، اميقه بود که مزهء گپايش معلوم نبود که شور اس يا شيرين. بنظر خيرو، بروت علامهء هرچيز بود و به نظر او علامه کسی بود که بروت داشت. اگه از عاشقی گپ می زد، اگه از موتر تويوتای همسايه گپ می زد، گپ خوده از بروتای خود شروع ميکد.

ده ای آخرا خيرو يک چيز نو ره ياد گرفته بود: سياست. بروت علامه سياست شده بود و سياستمدار کسی بود که بروت داشت. بروت بی سياست و سياست بی بروت معنا نداشت..."

 

لالا ـ خيرو، او خيرو،همی حالی کتی خود ذکر خير توره ميکدم...، کجا بخير، ای چی خريدی؟

خيرو ـ روغن شرشم خريديم. فاميدی؟ تو کجا و کتابفروشی کجا؟ تو ده اينجه چی می کنی لالا؟

لالا ـ چرا بيادر، کی گفته که تنها تو به کتابفروشی بری و بيايی؟ پشت يک ذره شوروای کله دلکم لک ميزد، طاقتم نه شد و اينه آمدم کله پزی. بيا ـ در حالی که دست خيرو را می کشيد ـ همرای مه يک شوروای کله بزن، از جيبت نترس، مهان مه استی...

خيرو ـ ده جيبت برکت لالا، فاميدی؟ بيا که بريم...

لالا ـ در دکان کله پزی هستند و لالا شوروای کله برای دو نفر فرمايش می دهد ـ ... اينه اينالی شوروای کله بزن که طبيتت صاف شوه...

خيرو ـ نی لالا، ده گپت تا آخر نرفتی. فاميدی؟ طبيت ما صاف شوه يا نه شوه، چی، شوروای کله بخوريم که دماغ ما تازه شوه. چی گفتی ده همی گپ؟

لالا ـ تو ده چرت کله و دماغ بسيار چقر رفتی، يک دفعه به ای فکر نشی که اگه شوروا از کلهء آدمها باشه، باز خدام چی مزی بته، هه؟

خيرو ـ راستش لالا، فاميدی؟ زبانم گنگ شوه اگه دروغ بگويم، ده ای فکر شديم که کله ای که غم ملت نداره، به يک شوروا هم نمی ارزه، فاميدی؟

لالا ـ او خيرو، حالی اگه ملت نخواسته باشه که کله ايش غم داشته باشه، تو به زور ده سرش غمه تمبه ميکنی؟

خيرو ـ لالا فاميدی؟ مه ده فکر غم نيستم، مه ده فکر انقلاب استم. تنها نيستم. ما بسيار هستيم.

لالا ـ او بچه گپ ته بخير بزن. نشه که يک دفه مردمه به کاسی سر شوروا بتين.

خيرو ـ نی لالا اوتو نمی شه، فاميدی؟ ما ده گپ خود صادق استيم.

لالا ـ تو خو می فامم که ده گپ خود صادق استی. گپ ده ايس که گپ تو گپ مردم يکی نيس، اگه و مگه اس که آيا مردم گپ ته قبول کنه يا نی، باز چی؟ ده بازار مردم که درامدی، باز می بينی که ای يک بازار دگه اس، مردم ده هزار و يک سودای ديگه اس.

خيرو ـ وختی که انقلاب شد، مردم باز خودشان ميفامن که انقلاب چيس فاميدی؟

لالا ـ او بچه تو که ايقه ماطل انقلاب استی که باز او وخت مردمه بفامانی، خی ازه می حالی چرا به مه فاميدی، فاميدی ميگی؟

خيرو ـ اينه لالا فاميدی؟، مه، ازه می خاطر، روغن شرشم خريديم.

لالا ـ خو؟؟؟ نگفتی که روغن شرشم ره به ای گپ ما چی؟ ده شوروای کله خو نمی اندازيش، نی؟؟

خيرو ـ نی لالا فاميدی؟، تو گپه نرسيدی، روغن شرشم ره بری ازی خريديم که بروتايم ره کتيش چرب کنم.

لالا ـ خوووو ؟؟؟ باز چی؟، چرا روغن زرد، نی، که روغن شرشم؟

خيرو ـ بری ازيکه، بروتايمه انقلابيس، فاميدی؟ و مه که بروتايمه کتی شرشم چرب ميکنم، دو دليل داره يکی ايکه خدا شری ره بخيزانه که خير انقلاب ده او باشه، و ديگه ايکه، روغن شرشم از راه بروت به بينی ميزنه و شم انقلابی ما ره بالا می بره!!!

لالا ـ خيرو، او خيرو، خدا خيره پيش بياره، تو که چتيات بگويی دگه بری ما کی ببانه؟ تو يک قسم بودنهء شر واری شدی؛ ايتو نشه که بخار شرشم يکدفه ده دماغت بزنه و تو کتی روغن شرشمت نی برده و نی آورده شم کل مردمه پف کنی. ای تو چی ميگی؟

خيرو ـ نی لالا فاميدی؟ مه گپ های خوده برت ساده ساختم، چيزای که مه بريت گفتم گپ های چتی برو نيس، تيوری انقلابيس.

لالا ـ خی تو ميخايی که کل مردمه ده تور بگيری، شما مردمه خيال کفتر کدين، يا چی بلا؟ کدام دفام طرف ازی روی پچل پتنگ خودکت ديدی يا نی؟ آينه ماينه داری يا مه بتمت؟ ـ و قطی نصورا خود را می کشد ـ

خيرو ـ نی لالا فاميدی؟ تو گپه نفاميدی. انقلاب ايتو مفتو کله زی نمی آيه. انقلاب از خود شرايط داره فاميدی؟

لالا ـ خوووو؟؟؟ نگفتی که ای شرايط ده کله زی پخته ميشه، يا ده کله پزی؟ روغنش چيس؟

خيرو ـ لالا فاميدی؟، مه فکر می کدم که کلی ته وا ميکنم، اما مه که می بينم تو اصلاً ضد انقلاب استی، فاميدی؟

لالا ـ اينه خی گپ ما و تو روشن شد. يادکت نره که انقلاب که شد، باز کلی مره هم ده ديگ کله پزی پرتی.

خيرو ـ خی ديگه از ما و تو تا انقلاب بامان خدا، فاميدی؟ انقلاب ايتو ساده و پياده نيس، انقلاب جوشش داره، ـ  و به ديگ کله پزی اشاره می کند و می گويد ـ ده چند ازی ديگ می جوشه، فاميدی؟ ـ و بعد از آن يکباره از پشت ميز به کوچه خيز بر می دارد ـ

لالا ـ او بچه چرا ايتو يکدفه دَو ورداشتی؟ توره چی کده؟ نی که شوروا کيفت کده؟

خيرو ـ نی نی لالا فاميدی؟، مه نه دويدم، مه جهش کدم. انقلاب جهش داره، فاميدی؟

لالا ـ او بچه غرهء جوانيت نشو؛ هوشته بگی که ای خيز زدنها، مُچ خوردن هام داره. باز بسيار درد داره. پای از تو درد خات کد، اما سر از ما؛

 ـ و بعد در حالی که بسوی خانهء خود روان ميشود رخ به تماشاچيان ميکند ـ خی مه ازی بفامم که انقلاب شده، که يا موتر همسايهء ما جوش بيايه و يا ايکه کدام بز از روی جوی جهش بکنه، آ، همتو هه؟

 

      پردهء دوم

 

چند سال پسانتر. خيرو پس از يک دوره وظايف انقلابی،  واپس به کوچهء خود برگشته است. لالا با خيرو در پيش روی خانهء خيرو تلاقی می کند. خيرو تغيير کرده کالای عسکری پوشيده، کمربند چرمی ضخيم ـ بسيار بردار ـ به دور کمرش بسته است. اما مهمترين تغيير در چشم های خيرو آمده است: چشم های کسی را پيدا کرده که کاری می کند، اما نمی داند که چی ميکند. از توانستن مغرور اما از ندانستن مسوول. يک سطل روغن پيش دستش است و دروازهء خانه خود را روغن می مالد.

 

لالا ـ اوهو خيرو، او خيرو، خيره... همی حالی کتی خود ذکر خيرتوره ميکدم... آمدی بخير؟ ای چيس که پيش دستت ماندی؟

خيرو ـ با غبغب پر ـ آ آ ، سلام لالا، فاميدی؟ جور بخير، خانه خيريت، چوچا بچا خوب؛

لالا ـ ده ای سطل چی آوری، خيرو؟

خيرو ـ همو روغن شرشم خود ماس، دروازا  ره  بايد که کتی روغن شرشم چرب کنيم، که بروی انقلاب باز شون، فاميدی؟ کار انقلاب از لخک دروازه شروع ميشه، فاميدی؟ ای گپ چتی برو نيس، ای تيوری انقلابيس، فاميدی؟

لالا ـ او بچه تو کار بروتهايته نيکو ساختی، که به لخک دروازه پرداختی؟ ـ و بعد د رحاليکه به روی خيرو می بيند ـ ، راستی بروتهايت چطورس، اينه بخير بيخی شخ بروت شدی،

خيرو ـ از وقتی که انقلاب شده دراز مانديمش، هفته ی يک بار روغن شرشم ميتمش و سال يک بار هم تاب رستم ميتمش، فاميدی؟

لالا ـ نام خدا، نام خدا، نگفتی که شرش زياد شده يا شمش؟ قصه کو کجا بودی؟ چی کدی؟

خيرو ـ بسيار دور ها بودم فاميدی؟، انقلاب ميکدم، جنگ ميکدم.

لالا ـ خوووو؟؟؟ تو خو گفته بودی انقلاب شرايط داره، جوش ميايه، جهش ميکنه، ما خو کور شويم اگر جوشی و يا جهشی ديده باشيم، ای چطو شد؟

خيرو ـ چيزی نه شد، فاميدی؟ فقط انقلاب از وضع انقلابی کده يک کمی پيش افتاد، فاميدی؟

لالا ـ نی نفاميدم. تو خو گفته بودی ما انقلاب می کنيم، حالی خو تو از جنگ آمدی. خی انقلاب يعنی جنگ هه؟

خيرو ـ نی فاميدی؟ تو غلط فاميدی، تو هيچ وقت کوشش نکدی که انقلاب ره بفامی، فاميدی؟

لالا ـ همی مه که می بينم، تو خو فقط يک کمربند نو پيدا کدی، ديگه چی نو شده، بر اِی شار و بازار ما انقلاب چی نو آورده؟؟

خيرو ـ چرا؟؟ خبر نداری که بری شار ما هم انقلاب يک کمربند امنيتی بخشيده؟؟؟؟

لالا ـ همی هه؟ او بچه پيشترا خانهء ما کمربند داشت؟ کوچهء ما کمربند داشت؟ شار ما کمربند داشت؟ خود ما کمربند داشتيم؟ اگه ای کمربنده از کمر ما خطا بتيم باز چی ميشه؟ کمر ما ميشکنه؟ هه؟

خيرو ـ لالا گپ ته بخير بزن فاميدی؟، باز او وقت نه مه می مانم، نه تو، نه مرغ می مانه، نه تخمش؛ چادر و لنگی ماره خات پراندن؛ ده کوچه کوچه جنگ خات شد؛ کسی موردی خوده دفن نخات تانست؛ اينجه ترور خات آمد؛ اينجه قاچاقبرا خات آمدن؛ پلوان به پلوانته که بيران نکنن نمی ماننت، فاميدی؟

لالا ـ خيرو جان، خيرو جان، خدا خيره همه ی ما و شما ره پيش بياره، مه ده باره ی ازونا گپ نمی زنم، ما مردم اوناره هم خوب می شناسيم. ده بين همونام خوب و بد اس. مه ده باره ی خود شما گپ می زنم. تو خو می گفتی ما غم ملت ره می خوريم. اما تو خو رفتی بيگانه ره ده وطن خود آوردی.

خيرو ـ لالا چشمايته وا کو، گپ افغانستان اگه تنها گپ ما و تو ميبود، باز مه پيشت ملامت، ايتو نشه که يک بيگانه بروه، اما صد بيگانه ديگه به جايش بيايه، فاميدی؟

لالا ـ اما اونا سری شما داوای دين، دارن؟

خيرو ـ لالا ای گپا کلش گپ اس، اگه همونا خودشان يکی ديگی خوده کافر گفته نکشتن باز همی جای نشانی، اگه همونا دين و آبروی ما و شماره چور نکدن باز همی جای نشانی؛ اينه باز خات ديدی.

لالا ـ خيرو او خيرو، تو باز گپه سر ديگا چپه کدی، گپ سر خودی شماس، همی چند وخت بعد مردم از شما به چی قسم ياد خاد کدن؟ به ای فکر هم کدی؟

خيرو ـ ببينيم لالا، انقلاب اس و پيش ميره، فاميدی؟ خدا مصيبت کلانتر ره دور نگاه کنه، فاميدی؟

لالا ـ خيرو آينده پوشيده اس، اما مه اميقه می فامم که خدا عاقبت ما ره کتی شما بخير کنه، خيروجان، يا ما توره نفاميديم و يا تو انقلاب ره نفاميدی، فاميدی؟

 

 

       پردهء سوم

 

از قضای روزگار لالا و خيرو، هر دو، در آلمان مهاجر شده اند، لالا به ديدن خيرو می آيد. خانهء خيرو يک اتاق کشتی است، مرطوب و لغزان و لرزان...، حال خيرو دگه شده، اگر چه حرکاتش هنوز هم کمابيش مانند چند سال پيش است و هنگام گپ زدن هنوز هم دست ها و پاها را به قوت تا و بالا می اندازد و شوق توانستن هنوز هم از دل خيرو رخت بر نبسته، اما حيرانی ندانستن چشمان خيرو را خيره تر ساخته است. سيمايش واريخته و نم کشيده شده و در هر حرکت وی ترديدی عميق رخنه کرده است، ترديد نه تنها در نادرستی ها، بلکه ترديد هم در درستی ها، در آنچه وی خارج از شک و معلومدار و بديهی می پنداشت. با هر دو دست خود، چوکی خود را محکم چسپيده است، مثل اينکه نمی داند آب زير پايش چقدر چقر است...؛

 

لالا ـ اينه خيرو، گفته بودن که کوه به کوه نمی رسه، آدم به آدم ميرسه، اينه ما و تو هم بخير زنده و سلامت باز ديديم؛

ـ و لالا تا و بالا می بيند و نمی فهمد که از چی شروع کند، زيرچشمی به چهرهء خيرو، که از ناآرامی شورک ميخورد، ميبيند و ميگويد:

خيرو جان، ای چوکی ته چی خوب محکم گرفتی، ازونجه همرايت آورديش، يا ده اينجه از بغل سرک ورداشتيش؟؟؟

خيرو ـ در حاليکه چشم هايش به پيش پايش دوخته است ـ نی نی لالا، مه چوکی ره ماکم نگرفتيم، مه خوده ماکم گرفتيم؛

لالا ـ او هو، کتی ايقه گپ هايی که تير شد، بسيار چيزا سست شد، اما بروتهای تو همتو شخ مانده، نام خدا نام خدا، شخ بروت که گفته بودم  صحيح گفته بودم، نگفتی که هنوزام کتی روغن شرشم چربش می کنی يا چی؟

خيرو ـ نی لالا، وضع تغيير کده، شرايط جديد، وسايل جديد لازم اس، ای گپ چتی برو نيس، ای تيوری انقلابيس، در شرايط جديد حالی مه بروت های خوده کتی روغن خار چرب می کنم ـ و بعد خيرو برای اثبات مدعای خود يک بوتل روغن خار را از زير چوکی بيرون می کشد و به لالا نشان ميدهد و ادامه ميدهد ـ ده اينجه دگه روغن شرشم مطا مطا مطا بقت نمی کنه، بايد از روغن خار استفاده کرد، ـ و چشم هايش را مثل گذشته کشيده، بروت های خود را تاب می دهد. ـ

لالا ـ حيران و وارخطا ـ او او او بچه،چرا روغن زرد نی که روغن خار؟

خيرو ـ بری ازيکه مه ميخايم که هر تار بروتم يک خار شوه و مثل تير ده چشم دشمن بخلانمش، فاميدی؟ ميخايم که دشمن بروتايمه که ببينه پشتش بلرزه!

لالا ـ او او خارپشتک، چشم دشمنت کور نشه، ای تو هنوزام چتيات ميگی؟؟؟

خيرو ـ نی نی، مه ده گپ های خود صادق استم.

 لالا ـ او بچه، کسی که چتيات ميگه، هم ده گپای خود صادق اس، فاميدی؟

خيرو ـ لالا گپ کلان نزن، مه هر جای که باشم، مبارزيم همرای مه اس!

لالا ـ خی تو کل چيزا ره ايلا کدی، اما همی مبارزيته همرايت آوردی، ها؟ نگفتی ده اينجه حالی چی مبارزه می کنی؟

خيرو ـ ده بی بی سی مصاحبه می کنم، مظاهره ی پناهندگی می کنم، صدای خوده بالا ميکنم.

لالا ـ پيشتر که بود خو تو جوش می کدی و جهش می زدی، حالی که اس چيغ می زنی، حتماً ای هم مطا مطا مطابقت به شرايط جديد است هه؟

خيرو ـ مبارزه ادامه داره لالا، ما فقط يکی دو چوری ايلا کديم،

لالا ـ خيرو او خيرو، کل عمرت چوری جنگی کدی، خودم ده بلا دادی، مردمام. حالی که تو ده اينجه چيغ بزنی يا نزنی، بری وطن چی فايده ميرسه؟

خيرو ـ چرا نميرسه، شنيدی يا نه شنيدی حقوق بشر گفتن؟ ای گپای مه گپای چتی برو نيس، تيوری انقلابيس.

لالا ـ خيرو، آخر گپ، تو پالوان پمبه برامدی. تو فکرت نيس، گپ اصلی ده جای ديگه اس: وطنه بری کی تنها ايلا کدی؟ تو فکر کدی که خوده نجات بتی، اما وطنه ده بلا تنها ماندی، هميقه فکر نکدی که ملک بيگانه چی اعتبار داره، امروز اس، سبا نيس، فاميدی؟

خيرو ـ لالا ، ده وطن خو اونو حال شد که تو خودتام از سر تير کدی، ديدی که همتو شد که مه گفته بودم، ديدی که ده کوچه کوچه جنگ شد، ديدی که کسی موردای خوده دفن نتانست، ديدی که ترور آمد، ديدی که قاچاق آمد، ديدی که کل دنيا کتيش نارام شد؟ نگفته بودم؟

لالا ـ نی خيرو جان، همتو شد که مه گفته بودم، مه ده باری ازونا گپ نمی زنم، مه دره باری تو گپ ميزنم، جواب ازی گپ که تو چی کدی؟ ای نيس که اونا چی کدن؟ فاميدی؟ عاقبت چرتای تو يک جای ماند و ملت بيچاره جای ديگه. اصل مشکل ما مردم ده ايس، که تو چرتی شدی، فاميدی؟

خيرو ـ لالا، ايتو نبود، مه خشت خشت شه بخون خود نگا کدم، نديدی که خشتاره کندن و پشتاره پشتاره ده پشاور پايان کدن؟ بود و نبود يک بودا بود، نديدی که پرداندنش؟ نديدی که موزيم ماره چور کدن؟ نديدی که آرشيف و گالری ملی ماره چور کدن؟ نديدی که هين سنگ قبر سلطان محموده فروختن؟ از وطن خو مه رويگردان نيستم، اما حالی گدودی شد، خرابی کدن لالا، ده وطن خو امنيت بيايه که مه برم. ده وطن خو دموکراسی بيايه که مه برم؛

لالا ـ اينالی گپ اصله زدی. امنيته کی بورد که امو پس بياره؟ امنيت ماره خو تو ده کمربندت زدی. خرابش کدی، حالی برو جورشام کو، فاميدی؟ تو خودت که ده کار بودی چقه دموکراسی آوردی؟ دموکراسی ره خو تو برو جور کو. ديگا که دموکراسی جور کدن، باز تو ده او چی حق داری، هه؟؟، فاميدی؟؟؟

خيرو ـ تنها اگه به مه ميشد، سرم فدای وطن. مه ده گپ خود صادق استم.

لالا ـ مام تنها توره نمی گم، کلگی ره می گم، اينجه شيشتين نان و مسکه ی مفت ميخورين که چی؟ نام افغان نام غيرت بود، همورام نيگا نکدين، برين وطنتانه جور کنين، پلوان پلوان بيران شد، پلوان به پلوان جورش کنين.

خيرو ـ لالا حالی مه اونجه برم، لنگ يکه، والله اگه کسی به گپ مه قروتام ميده کنه، هنوز گله و شکايت هام بالای سر، هه؟

لالا ـ تو چل ساله تبا کدی، اما به مردم خود نگاه نکدی، کلانترين دارايی ما مردم ماس، او مردم سينه ی کلان داره، چل سال ديگام که گناه کنی، بازام ده بغل ميگيريت، ميگه فرزند مه اس، خوبشام از مه، خرابشام از مه، فاميدی؟

خيرو ـ خی ميگی پس برم هه؟ هر چی باداباد، هه؟

لالا ـ پس برو بيادر، پس برو، اينجه زنگ خات زديت، فاميدی؟؛ وطنت هموجه، شگفتنت هوجه، کفنت هوجه، اينجه ده زير پايت او، بالای سرت ماتو، و تو، ده مابين ازی هردو لکتو، لکاتک خورده ميری و دل تام خوش کدی که حقوق بشر اس، حقوق بشر هموجه اس که مردمت اس، که وطنت اس، فاميدی؟؟؟ يا نفاميدی؟؟؟ اينجه تو چی گم کدی؟

ـ و بعد لالا در انديشهء عميقی فرو می رود، مکثی طولانی می کند و بعد سر برميدارد ـ

اما که رفتی، هوشت باشه که ديگه گرد گرد روغن شرشم، مستی نکنی، فاميدی؟ که ما هرچی کشيديم از همی روغن شرشم کشيديم.

خيرو ـ ايره مام فاميديم لالا، گفتمت نی، حالی شرايط جديد اس، مام از روغن خار کار ميگيرم.

لالا ـ يک گپ ميزنمت، که کل همی چل سالته بس اس خيرو، اصلاً از خير همی بروت تير شو. فاميدی؟؟؟

 

*********

 

 

 

صفحهء اول