|
صديق طرزی
|
دست ها ياد آوری
هنگامی که با بخش ترجمه «انجمن نويسنده گان افغانستان» در کابل، همکاری داشتم، متوجه اين امر شدم که فقدان برگردانی داستان هـای کوتاه قاره آسيا، به خصوص از همسايه گانی چون هند، چين و دورتر جاپان با آن که در يک قاره با هم زيست می نموديم، به زبان فارسی دری، به شدت محسوس است.
روی اين امر، پس از جستجوی فراوان در اين راستا، اولين
گزينه داستان های کوتاه هندی زيرنام « فالبين » را از سرچشمه های گونه گون اثر
ها به زبان انگليسی انتخاب و آن ها را به فارسی دری برگرداندم.اين گزينه، از
سوی اين انجمن به دست نشر سپرده شد و مورد استقبال گرم خواننده گان قرار گرفت. پس از آن، برآن شدم تا گزينه هايی از داستان های کوتاه چينی و جاپانی را فراهم آورم. به اين گونه، دو گزينه داستان های کوتاه بازهم از زبان انگليسی ترجمه و آماده چاپ گرديد. يکی، گزينه داستان های کوتاه چينی زير نام « دست ها » که نمونه هايی از داستان های کوتاه ادبيات کهن، ميانه و متاخر چين را در بر داشت. اين گزينه، ازسوی انجمن پذيرفته شده برای چاپ به چاپخانه فرستاده شد. برای طرح بهتر پشتی «دست ها» ازسيد عمر برهنه معصوم، که در خط کار های هنری مهارت قابل توجه داشت و دوست ديرينه ام به حساب می رفت، کمک طلبيدم. او، که در جرمنی غربی کار و زنده گی می کرد، از من خواست تا نسخه يی از داســتان مــرکزی را که عنوان گزينه را برخود می گيرد، برايش بفرستم. من، يک نسخه داستان «دست ها» را برايش از کابل فرستادم. او با لطف هميشگی که داشت طرح پشتی را کار نموده و برايم فرستاد. من، طرح را به چاپخانه سپردم. «دستها» در خزان سال 1370هـ. ش.آماده چاپ شده و من آخرين اشتباه های چاپی را درست نمودم. آخرين کار چاپ «گزينه» در زمستان همان سال تمام و برای صحافی به شعبه مربوط ارسال شد. همزمان با اين کار، گزينه داستان های کوتاه جاپانی زير نام «مرد رقصنده» نيز آماده چاپ و نشر گرديد. آن گونه که به همگان روشن هست، درکشور ما، نهاد های فرهنگی به رشد لازم و مستقل خود دست نيافته اند و به شدت تابع جو سياسی اند. دراين زمان که قرار بود يک تحول آرام کشور را ازبحران درگير نجات بدهد، جنگ بر سرقدرت، بر بحران ابعاد تازه يی بخشيد. در اين وضعيت، بزرگ ترين ضربه بر پيکر فرهنگی کشور وارد شد. «گزينه» ها نيز سرنوشت بهتری از ديگر مساله های فرهنگی نداشتند. آن ها را، نيز لهيب سوزان جنگ بر سر دست يافتن به قدرت و به خاطر نگه داری قدرت، بلعيد. از تمام داستان های کوتاه چينی و جاپانی فقط نسخه های يک يک داستان از دو« گزينه» ها و آن هم درخارج کشور، در جرمنی نزد آقای س.ع.ب.معصوم باقی ماندند. آن گاهی که «کوچ» بزرگ از کشور به راه افتاد و من هم همراه با اين قافله، کشور را ترک گفتم و به سرزمين به گفته ب. برشت، نمايشنامه نويس معروف جرمنی «جنگل سياه»، لنگر انداختم، بار ديگر به دو نسخه «گزينه» ها دست يافتم. اينک داستان «دست ها» از «گزينه» يی به همين نام، و با طرح آقای معصوم تقديم است. زنده گی نامهء کوتاه
خياوهانگ، در دهکده هولان، واقع در ايالت هيلونگ جيانگ درسال1911ع. تولد يافت. او پس از به پايان رساندن ليسه در هاربين، از نزد خانواده اربابيش فرار کرد، و با خياوژون، نويسنده معروف وابسته به بخش شمال شرق چين، زنده گی اختيار کرد. هردو، پس از آن که قشون جاپان درسال 1933ع.منچوريا را اشغال نمود، ازآن جا دست به فرار زدند. پس از سفرطولانی، به شانگهای رسيدند. در آن جا تحت حمايت لوخون، نويسنده نامدار(1181تا1936ع.) به سر بردند. خياو، پس از درگيری جنگ با جاپان، به بخش داخلی چين، رفت. در آن جا،از خياوژون، جدا شد و با دوانموهانگ ليانگ، نـويسنده ديگر بخش شمال شرقی چين، پيوند زنده گی بست. او، و دوانمو، در سال 1940ع.، به هانکانگ فرار کردند. خياوهانگ، روز بيست و دوهم فبروری 1942، درآن جامرد. جسدش در شهرگوان ژو، دفن است. اولين ناولش به نام «ميدان مرگ و زنده گی» در سال 1935، به دســت نشر سپرده شد. سال 1940، شاهد نشر بخش اول ناولش به نام «مابول» است. بخش دوم اين اثر، به شکل بخش های مختلف در مجله ادبی «هانکانگ» به نشر رسيد. ناول ديگرش به نام «قصه های دريای هولان» در سال 1941، اقبال چاپ يافت. بسياری به اين امر موافق اند که شهرت يک رومان نويس را نمی توان از دريچه داستان های کوتاهش درک کرد. زيرا اين بخش به شدت از هم جدا اند. اما، ناقدان به اين عقيده اند که خياوهانگ، يک پديده استثنايی در اين راستاست. در ناول هايی که خياو، توسط آن ها به شهرت رسيد، می توان به ساده گی درونمايه ها، شخصيت ها، خصوصيت سازی ها و شيوه نوشته قصه هايش را يافت. البته اين امر را بايد بيان کرد که برای خياوهانگ، زمينه ناول بهترين کرباسيست که او می تواند ابعاد وسيع زنده گی رابرآن نقش بزند.اما، دهه های 30 و 40 وی را مجبور می سازد تا برای به دست آوردن لب نانی، به نوشتن داستان های کوتاه که زود زود فروش می شده اند، دست بزند. او از نه سال کار خلاقه نوشتن، شش تای آن را به داستان کوتاه و مقاله و گاهی شعر و نمايشنامه وقف کرد. خياو، در نوشته هايش از لحاظ درونمايه،هميشه به مصيبت و سرنوشت دردناک زن، می پردازد. خياو، که خود مزه تلخ رنج، توهين و تحقير را چشيده بود، در خط پرده برداشتن از کردارجامعه «خان سالاری» که در آن مردسالاری به اوج بيدادش می رسد، می پردازد. نوشته هايش در روند بيدارسازی دوران حياتش، نقش موثر و تکان دهنده يی داشت. زمين، درونمايه اکثر قصه هايش که در شمال شرق رخ می دهنداست. يگانه استثنا، داستان هاييست که در مجموعه «فريادی در سرگردانی» به چاپ رسيده اند. ريشه های آن ها از خاک بخش مرکزی چين، تغذيه گرديده اند. در تمام قصه های اين نويسنده، رگه پر برشخصيت خودش را می بينيم. اکثر ناقدان ادبی او را تنها قصه نويس بزرگ نی، بل نابغه ادبی می دانند که در شرايط دشوار زيست و با مرگ اندوه بار، در آوان بلوغ ادبی و سنيش، درسی ساله گی مرد.
***
دست ها
نوشته: خياو هانگ Xiao Hong1911 - 1942
هيچکس درمکتب ما چنين دستهايی را نديده بود : آبی، سياه و حتی رده هايی از رنگ ارغوانی. رنگ ها ازنوک پنجه های دستش تا بندها می دويدند. از همان روز های اولی که به مکتب آمد، ا و را « لکه يی » نام مانديم. در زنگ تفريح همه به دورش جمع می شديم، ولی کسی نمی توانست از او در باره دست هايش چيزی بپرسد. هنگامی که معلم حاضری می گرفت و نام های ما را می خواند، هر قدر سعی می کرديم جلو خنده خويش را گرفته نمی توانستيم. ” لی ژی! “ ” حاضر! “ ” ژانگ چنانگ! “ ”حاضرسايب! “ ” خی گيوژن! “ ” حاضر! “ نام های ما که خوانده می شد، هر کدام با و قار و سنگينی به پا ايستاده می شديم و سپس می نشستيم. اما وقتی نوبت وانگ يامينگ می رسيد «حاضر» گفتن به درازا می کشيد. کسی از کنج صنف صدا می زد : ” اوه، وانگ يامينگ ! مالم سايب توره می گه!“ يکی از ما ها به او کمک می کرديم که بر جايش ايستاده شود. در حالی که دست های رنگه اش به محکمی به دو طرفش چسپيده بودند و شانه هايش به زمين افتاده، بر می خاست. به چت صنف نگاه سردش دوخته می شد و پاسخ می داد : ” ح ــ اـ ز ــ ر!“ مهم نبود که ما با چی صدای بلندی می خنديديم. او خمی به ابرو نمی آورد. سپس با حــرکت پـر وقار و با سر و صدا، چوکيش را پس می زد و پس از لحظه انتظارمی نشست. باری در موقع درس زبان انگليسی، معلم چنان خنديد که مجبور شد عينک هايش را بردارد و اشک چشم هايش را پاک کند. معلم به ناچار گفت: ”ديگه دفه ضرورت نيست بگويی ” هير“(1) به زبان خودت بگو: ” حاضر! “ موج خنده، همه جای صنف را لرزاند و با آن، صدای ترپ و تروپ پای های ما بر فرش اتاق، يکجا شد. فردا، درصنف درس زبان انگليسی، وقتی که نام وانگ يامينگ خوانده شد، بار ديگر کلمه های «هير، هير» به گوش های ما نشستند. معلم زبان انگليسی عينک هايش را جای به جای کرد و پرسيد: ” پيشتر انگليسی خانده بودی؟ “ ” اگه همی زبانی ره می گين که ده انگلستان گپ می زنن ؟ بلی! کمی از مالم چيچکی ياد گرفته بودم. می فامم که قلمــه می گن «پن». اما هيچ کلمه «هاير» ره پيشتر نشنيده بودم.”
”هير“ به ساده گی معنای «حاضر» می دهد. تلفظ درستش ”هير“ است ”هير“. ” شی ـ يرـ شی ـ ير“(2) و سپس بار ها و بارها کلمه «شيـير» را به زبان آورد. لهجه عجيب و غريبش از خنده گرده درد مان می ساخت. اما، او بدون توجه به چيزی، به جايش آرام نشست. کتابش را در برابرش گشود و با دست های رنگه آن را ورق زد. سپس، بدون توجه به کسی، با صدای نرم و لطيفش خواند : ” وهوات... دبيس... اهار...“ (3) هنگام درس رياضی و حساب، فورمول های رياضی را مانند مقاله يی می خواند : ” دو ايکس جمع وای مساوی... اکس ام.مساوی...“ در وقت نان چاشت، هنگامی که دست سياهش را برای گرفتن منتو(4) دراز می کرد، هنوز به فکر درس جغرافيه بود. ” در مکسيکو نقره پيدا می شه... يونان...ام. يونان، مرمرتوليد می کنه.“ شب ها در اتاق رختشويی ليليه پنهان می شد و درس هايش را می خواند و هروز، در سپيده سحر روی پله های زينه يافت می شد.هر جايی که کمرنگ ترين روشنايی هم می بود، ما، او را می يافتيم. صبحی که شبش برف سنگينی باريده و درخت ها را لحاف سپيدی پو شانيده بود، کسی در نظرم آمد که نزديک ارسی آخر دهليز ليليه ما خوابيده است. با خودم گفتم: ”کی خات باشه ؟ او نجه بسيار يخ اس!“ بوت هايم بر فرش چوبی زمين صدای بلندی ايجاد کرد. چون صبح يکشنبه بود، خاموشی سنگينی همه جا را فرا گرفته بود. چند تا دختر آماده گی رفتن می گرفتند و ديگران هنوز خوابيده بودند. هنوز نزديکش نرسيده بودم که ديدم باد با ورق های باز کتابی که روی زانوانش قرار داشت، بازی می کرد. ”کی خات باشه؟ چی گونه که ده ای روزيکشنيه تا صبح کتاب خانده!“ در لحطه يی که دختر را بيدار می کردم، نا گهان چشمم به يک جفت دست های سياه افتاد. ”وانگ يامينگ ؟ بخی، زود از خو بخی!“ برای بار اول بود که نامش را بر زبان می راندم. اين امر، يک نوع حس بيگانه گی و حقارت به من بخشيد. ”هاو،های... خو، رفتيم! هرباری که گپ می زد، نرمخندی پر از استهزا بر لبانش می نشست. پيش از آن که جای نشانيش را در کتاب بيابد، بلند بلند خواند: ” وهات... ايس اهر...ای...“ سپس ادامه داد: ” وهوات... ايس...“ و ادامه داد: ”... ای زبان بسيار سخت اس. به الف ـ بی ما نمی مانه... نی. بسيار خراب اس. کلمه هايش مثل خوره مغزمره می خورن و می خورن تا ای که هيچ چيز ده ايش نميمانه... مالم ما می گه سخت نيس. ميگه سخت نيس. ممکن بره او و ديگه ها نباشه. اما، بری مه؟... مه آمق استم. خر استم. ما... دهاتی ها مثل شما هوشيار نيستيم. بابيم از مه بتر اس.او می گه: به وختی که جوان بود، تنها يک کلمه«يامينگ» ـ نام خانواده گی ما ـ را ياد گرفته بود. هموهم چند لازه باد ازيادش ميره...“ سپس کلمه های بی ربط از زبانش جاری شدند. ” يو...ای..يو..اهار... “ کلکين های هوا کش، زير فشار باد چرخ می خوردند. دانه های کلان برف ازلای کلکين به درون می خزيدند و به سوی نقطه نامعلومی می دويدند و سپس به دانه های يخ بدل می شدند.چشم هايش مانند دست های سياهش سرخ سرخ شده و به سوی نقطه ناپيدايی که دسترسی به آن مشکل می نمود، خيره شده بودند.او را می توانستيم در کنج هر اتاقی که کمی روشن می بود، بيابيم. مانند موشی چيزی را می جويد. بار اولی که پدرش به ديدنش آمد، برايش گفت که کمی چاق شده است. ”اگر غلت نکده باشم، يک پرده گوشت گرفتی. نان اينجه ازخانه کده خوب تر اس، همی تو نيس؟ کار، زياد کو! سه سال اينجه درس می خانی. اگه بسيار ملا نشدی. ده باره دنيا خو يک کمی بفام.“ يک هفته تمام پس از رفتن پدرش، تقليد حرکت های او را با استهزا و ريشخند می گرفتيم. بار دومی که پدرش آمد،«لکه يی» از او خواست که يک جوره دستکش برايش بياورد. ”اينه، دستکش مره بگی! چون زياد درس هايته می خانی، حق داری يک دانه دستکش داشته باشی. هيچ پروا نکو.اين هاره بگی و بپوش. بهار نزديک اس. مه ديگه به دستکش احتياج ندارم. زياد بيرون نميرم. مينگک، زمسان ديگه يک جوره دستکش ديگه برت می خرم.“ او، دردروازه اتاق پذيرايی ايستاده بود، و دختران به دورش جمع شده بودند. پدرش پی هم گپ می زد و برايش می گفت: ” ايتو کو! اوتو کو! “ بعد خبر های ده را برايش می گفت: ” خوار سومت خانه خاله ات رفته. او، سه روز اونجه خات ماند! خوک ما حالی ه رروز يک مشت لوبيای زياتی می خوره. ايتوچاغ شده که نشناسيش! از چاغی زياد گوش هايش اوچ ايستاده اس. خوار کلانت خانه ما آمد و يک دو مرتبان ترشی ره چور کد!“ چنان به تندی گپ می زد که پيشانيش پر عرق گرديد. سرمعلم، راهش را از ميان شاگردان باز کرد و به طرفش رفت. ”لطف کرده بياين به داخل اتاق انتظار. آن جا چوکی داريم.“ ”نی، تشکر.ضرورت نيس. نمی خايم وخت کسی ره بگيرم. اگه بخايم، هم نمی تانم. بايد خوده به ريل برسانم. بايد خانه بروم. چوچه ها ده خانه تنها هستن.“ کلاهش را ازسر برداشت. بعد به دست گرفت و سپس در برابر سرمعلم سر فرود آورد. دروازه را باز کرد و با سرعت بيرون شد. بخار، از سرش به هوا پرواز می کرد. چنان با تيزی می دويد که گويا سرمعلم تعقيبش می کند. در نيمه راه ايستاد و برگشت. سپس دستکش هايش را از دست کشيد. ”پيشت باشن. ضرورت ندارم.“ دست های پدرش نيز رنگه بودند. اما، بزرگ تر وسياه تر. بعد تر که هر دوی ما در کتابخانه بوديم او پرسيد: ”راست بگو، اگه آدم به اتاق انتظار بروه و بنشينه، پول نمی گيرن؟“ ”پيسه چرا !؟“ ”بلند گپ نزن.اگه ديگه ها بشنون، سرم خنده می کنن.“ سپس دستش را بر روزنامه يی که می خواندم گذارد و پرسيد: ”پدرم گفت که ده اتاق انتظارچوکی و ميز مانده اند و روی ميز چند تا پياله. اگه بره ممکن پيشخدمت برايش چای پرته و بايد او پولش ره بته.مه برش گفتم که پول نميگيرن.اما او باور نکد. و گفت که حتا در کوچک ترين سماوار اگه بروی و يک پياله آب هم بخوری،ازت پول می گيرن.ممکن مکتب زياتر پول بگيره. ببی مکتب چقه کلان اس!!“ شگفت زده شدم و چيزی نگفتم. روز بعد، سرمعلم مانند گذشته که بار ها تکرار کرده بود، گفت: ”ای دست هايته پاک شسته نمی تانی؟! با صابون بشور! خوب با آب داغ بشور.خوب بمالش. صبح ها وقت تمرين ورزش صد ها دست سپيد بلند می شوند. اما از تو سياه و عجيب. دست های بسيار خاص!!“ سرمعلم، دست بی خون و انگشت هايش را که به مانند گچ رنگ پريده بودند، دراز کرد و دست های سياه وانگ يامينگ را گرفت. از ترس نفسش بند ماند. با چنان نفرتی دست ها را گرفت که گويا لاشه لا شخور مرده يی را دست بزند. با لحن ديگرگونه يی ادامه داد: ”حالی از پيش کده لکه های زيادتر داره. حالی پوست کف های دستت ديده ميشن. از پيش کده بسيار بهتر شده ان. پيشترها فولادی رنگ مالوم می شدن.درس هايت چتورس؟ بيشتر درس بخان و سر از امروز به ورزش صبحانه نرو. ديوار مکتب ما بسيار کوتاه اس. صد ها خارجی ده ای هوای بهاری ای سو وآن سو راه می رون. مبادا که چشم هايشان به دست هايت بيافتد. وقتی که سياهی دستت به کلی ازبين رفت، باز می تانی که صبح ها به ورزش بروی!“ سخنرانی معلم، به ورزش صبحانه نقطه پايان گذارد. درحالی که دستکش هايش را ازخريطه کتاب هايش بيرون می کرد، گفت: ”ازپدرم يک جوره دستکش خاستم. اگه دستکش بپوشم کسی نمی بينه. می بينه؟“ معلم چنان ناگهانی و بلند خنده کرد که به سرفه افتاد.رنگ پريده اش ناگهان سرخ شد. و با سرفه تند گفت : ” چی تاثير داره؟ ما می خواهيم هم آهنگی به ميان بيايد. اگر دستکش هم بپوشی همرنگ ديگران نمی شوی!“ برفی که بر قله تپه ساختگی قرار داشت، آب شده بود. صدای زنگ مکتب که چپراسی آن را زده بود، طنين خشک تر از گذشته داشت. شاخه های برهنه درخت هايی که در برابر کلکين قرار داشتند، جوانه زده و در زمين بازيی که دورتر قرار داشت به نرمی تکان می خوردند. زير نور آفتاب، ابر کمرنگ مه گونه بلند می شد. صدای اشپلاق معلم ورزش که شاگردان را صبحانه تمرين می داد، تا دوردست ها می رسيد و پژواکش بر بام خانه ها و ميانه شاخه ها می لغزيد و ما، مانند دسته پرنده گان، پر سر و صدا ومست ازعطر دل انگيز پندک شگوفه ها، به هر سو خيز و جست می زديم. روح ما که در قفس زمستان بندی شده بود، اکنون مانند پت گل پنبه، به هوا پرواز می کرد. ورزش صبح، تازه تمام شده بود. ناگهان صدای کلکين بالاخانه، مثل اين که به سوی آسمان شنا کند، ما را تکان داد. ”ببين! آفتاب چقه گرم اس...پايين گرم نيس؟ گرم...“ درآن سوی شاخه های پرغنچه، پشت شيشه کلکلين، وانگ يامينگ، اييستاده بود. هنگامی که درخت ها با برگ های سبز و تازه پوشانيده می شدند و سايه ملايم و سبز رنگی بر همه جای مکتب می ريخت، او نيز دچار تغيير می شد. از همه دوری می گرفت، و حلقه سياهی دور چشمانش پديدار می شد. گوش هايش کم تر صدا را می شنيدند و شانه های پر استخوان و بلند بالايش، به پايين می افتادند. روزی که به صورت تصادفی او را زير سايه درختی ديدم، متوجه شدم که پستان هايش به درون فرو رفته وچنان می نمايانند که از درون آب شده اند. در حالی که سعی می کرد دست هايش را از من پنهان نمايد، با لحن بی رمقی گفت : ” سرمعلم ميگه که به درس ها از ديگرها پس می مانم. راست ميگه. گفت که اگه تا آخر سال بهتر نشدی چی؟ چی؟ تو فکر می کنی يک سال ديگام مره به درس ها بانه؟“ در جريان گپش، دست چپش را به پشتش و دست راستش را در آستين جاکتش، پنهان کرد. ما هرگز نديده بوديم که اشک به چشم هايش راه بيابند. اما، روزی که هوا بد بود، و شاخه های درخت های بيرون کلکين، زير فشار باد خم شده بودند، در آن جا ايستاده شد. پشتش به صنف و ديگر هم صنف هايش بود و با وزش باد می گريست. اين درست روزی بود که پدر و مادر بسياری شاگردان به ديدن فرزندانشان آمده بودند. اما، از او کسی نيامده بود. او، زير درخت ها ايستاد و با نرمی فق فق گريه می کرد و با دست های سياهش که حالا کمی کم رنگ تر شده بودند، اشک هايش را پاک می نمود. سرمعلم که دهانش بی اراده باز وبسته می شد، انگشتان رنگ پريده و گچ مانندش را دراز کرد و يخن وانگ را گرفت: ”چرا گريه می کنی؟ چتوجرات کدی که گريه کنی؟ وقتی که مردم به ديدن اولادانشان به مکتب می آيند چرا نمی روی وجايی پت نمی شوی؟ قواريته ببين! تو، چيز «خاص» هستی. اگر دست های آبيته برای لحظه يی فراموش کنم، لباس هايته ببی! به کلی خاکستری رنگ شده. همه، بالا تنه آبی می پوشند، اما، از تو «خاص خاص»است. بسيار بد است که آدم تکه کهنه و رنگ رفته را بپوشد. به خاطر تو نمی تانيم که نظم و مقرراته ازبين ببريم. مه بريت گفتم تا وقت که پدر و مادر شاگرادن مکتب را ترک نگفته اند، ده همو بالاخانه باش! کی تو را گفت که ده اينجا بيايی؟ فکر می کنی که ديده نميشوی؟ بدتر از همه که دستکش هايت بسياربسيار به دست هايت کلان کلان هستند.“ معلم به مجردی که به کلمه «دستکش ها» رسيد، دستکشی را که روی زمين افتاده بود، بانوک بوت زيبا و خوش ترکيبش زد و ادامه داد: ” فکر می کنی همين که دستکش پوشيدی همه چيز خوب ميشه؟! بيخی چتی است!“ او بار ديگر با نوک کفشش به دستکش زد. اين بار، وقتی که چشمش به دستکش بسيار بسيار کلان که تنها کراچی رانان آن ها را می پوشند، افتاد، نتوانست جلو بق خنده اش را بگيرد. وانگ، اين بار بلند بلند گريست. تا آن هنگامی که هوا خوب شد و باد آرام گرفت، او می گريست. او پس از گذراندن رخصتی تابستانی به مکتب باز گشت. هوای پايان تابستان چنان سرد وخشک بود که گويی خزان فرا رسيده است. آفتاب رو به غروب، سنگفرش جاده را با رنگ سرخ تيره، رنگ زده بود. ما، زير درخت سيب که در دهن دروازه ورودی مکتب قرار داشت، گرد هم جمع شديم. هر کدام با شوخی های دوران مکتب، سيب می خورديم و مسخره گی می کرديم. ناگهان کراچی اسپيی که ازسوی کوه لاما می آمد و وانگ را با خود حمل می کرد، وارد صحن مکتب شد. پدرش در خاموشيی که پس از ورودش بر همه جا بال گسترد، بار و بستره دختر را پايين کرد. خودش طشت لباس شويی وچند چيز خرد و ريزه را می برد. وقتی که نزديک زينه رسيد، راه را برايش باز نکرديم. کسی صدا کرد: ” خو! آمدی؟ باز آمدی!“ ديگران بدون اينکه چيزی بگويند، او را مسخره می کردند. پدرش به دنبالش می آمد. يک سر تکه سپيدی که به کمرش بسته بود، باز شده و باد با آ ن ترپ ترپ بازی می کرد. کسی گفت: ”چی گپ اس؟ با آن که تابستان را به خانه بود؟ دست هايش مثل پيش سياه سياه استن. مثل اين که از آهن ساخته باشن!“ تا آن روز بعد ازتابستان، توجه جدی به دست های پولادی مانندش نکرده بودم. با آن که نيمه خواب بودم، شنيدم که کسی در اتاق ديگر غالمغال می کند. ” او را نمی خواهم. نمی خواهم بستره ام نزديکش باشه!“ ”مام هرگز نمی خواهم نزديکش باشم.“ سعی کردم با دقت گوش فرا دهم، اما، به روشنی چيزی فهميده نمی شد. گاهی صدای خنده را می شنيدم و لحظه بعد، لحن نارضايتی برهمه جا سايه می افگند. آن شب به دهليز رفتم تا کمی آب بنوشم. ناگهان چشمم به کسی افتاد که روی دراز چوکيی خوابيده است. فوری شناختمش. جز وانگ، کس ديگری نبود. رويش را دو دست سياه پوشانيده بودند. لحاف ازسرش چنان لغزيده بودکه نصفش به مشکل پای هايش را پوشانيده، و نصف ديگرش بر زمين افتاده بود. فکر کردم که به خاطر چراغ دهليز، آن جا آمده تا درس بخواند. اما، کتابی در کنارش نبود. تنها پندک کالايش و چيز های ديگر در اطرافش پراگنده بودند. روز بعد، سرمعلم، از رسته بستره هايی که با دقت و وسواس در کنار هم قرار گذاشته بودند، گذشت و نزد وانگ رفت. او، مانند هميشه زير لب غم غم می کرد، و با لحن پر وسواس با انگشت های نازک و شکننده اش که رنگ گچ را داشتند، روی جايی ها و سرجايی ها را دست می کشيد. او، با همان غرغر زير لب پرسيد: ”چرا در يک رديف هشت بستره است و هشت دختر در آن ها خواب می شوند و در ديگری نه دختر در شش بستره؟“ پس از آن، يکی از دوشک ها را کمی پس زد و به وانگ اشاره کرد تا بستره اش را در آن جا بيندازد. وانگ، در حالی کی زير لب اشپلاق می زد، جايش را هموار کرد. برای اولين بار ديدم که در مکتب دخترانه، کسی سوت می زند. او، پس از آن که بستره اش را درست کرد، برآن نشست. دهنش از شادی باز مانده بود و ازسراپايش احساس خوشی و رضايت می باريد. سرمعلم، ديگر آن جا را ترک گفته و پايين رفته بود و يا حتا ممکن از ليليه بيرون و به سوی خانه اش روان بوده باشد. اما، مبصر زن پير که موی وزوزی داشت و صدای تل و کری بوتش به هوا می پيچيد، از شدت خشم ترکيد: ”اگر کارمه است ؟ اين گونه ن |