Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محسن نکومنش فرد

 

 

                        نگاهی به رمان "کوچه ما" اثر نویسنده افغان، دکتر اکرم عثمان



فکر می کنم حدود چهار سال پیش بود، مدتی بعد از دستدرازی من به ساحت مقدس ادبیات و انتشار اولین داستان بلندم، که یکی از دوستان نزدیک و صمیمیام پس از مطالعه این داستان در انتهای گفتگوی تلفنیمان پیرامون کتاب، از من پرسید که آیا "صد سال تنهایی" مارکز را خواندهام و من که از لحن پرسش این دوست نازنین همچون شاگردان تنبل در هنگام درس پس دادن، به رعشه افتاده بودم با کمی اما و اگر و در نهایت با لکنت زبان اقرار کردم که صد سال تنهایی را نخواندهام و برای اینکه شاید از بخشی از حیثیت در شرف تاراج خویش دفاعی کرده باشم فوراً توضیح دادم که : اما "کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" را خواندهام، کتاب زیبایی بود.
همان طور که ناگفته بر خواننده واضح و آشکاراست این امای آخرم دردی از من دوا نکرد و دوست نازنینم با لحنی پرشور و مطمئن به من گوشزد کرد که هفتادوپنج درصد عمرم به دلیل کاهلی در خواندن این رمان بزرگ بر فناست و من که خود پیش از آن نیم عمر خود را برفنا میدانستم با یک جمع و تفریق ساده دریافتم که به همین دنیا بیست و پنج درصد بدهکارم، تازه بدهکاریهای آن دنیاییام بماند.
با وجود شرمندگی از این گاف بزرگ، تلاش کردم تا خود را کاملاً نبازم و به خود تلقین کردم که دوستم با شناختی که از بیحاصلی زندگیام دارد حتماً سخنش را با احتساب آن پنجاه درصد بر باد رفته استوار کرده و مرادش هفتادو پنج درصد از آن نیمه دوم، یعنی نیمه به نظر خودم فنا نشده عمرم است . با این حساب فکر کردم که شاید بتوانم، در خوشبینانهترین حالت، موفق به نجات دوازده و نیم درصد از کل عمرم بشوم، که در مقایسه با فرض دیگر از سرم هم چند متر زیاد بود. همین خوشبینی موجب شد که در صدد نجات این تتمه عمرخود برآیم.
در اولین فرصت به بخش ادبیات خارجی کتابخانه استکهلم رجوع کردم و در بخش کتابهای فارسی سراغ "صد سال تنهایی" را گرفتم. با تهمانده باورم نسبت به اشتیاق و عشق همزبانان خود به فرهنگ و ادب، و یا دستکم با توجه به علاقهشان به نجات عمر خویش از ورطه فنا، ابداً گمان نمیکردم آن اثر زندگیبخش، یعنی همان صد سال تنهایی در آنجا موجود باشد. با این خیال رفته بودم که کتاب را رزرو کنم تا شاید در شش ماه آینده شانس قرض کردن آن را داشته باشم. اما با کمال تعجب دریافتم که کتاب در آن کتابخانه بزرگ موجود بود و حتی کمی خاک هم روی کلفتی آن را گرفته بود. در همانجا لحظهای به وجود انبوه کتب فارسی در این بخش از کتابخانه هم فکر کردم و به همت مسئولان فرهنگی سوئد در دل صدآفرین گفتم و به خوشبینی و سادهلوحی آنان که، در باورشان نسبت به کتاب-خوان بودن جامعه فارسیزبان تبلور یافته بود، از ته دل خندیدم. ضمن اینکه به درایت خودمان هم که توانسته بودیم چنین تصور و تصویری از خود در سوئدیها به وجود آوریم بالیدم و همین جوری پیش خودم صفا کردم. میدانستم که آنها از میانگین تحصیلات بالای ایرانیان مقیم سوئد آگاهی دارند و در دنیای خود گمان دارند که بین میزان تحصیلات و کتابخوانی رابطهای وجود دارد. آنقدر کتاب فارسی در کتابخانه موجود بود که خواندن دستچین شدههایش هم نیاز به چند عمر انسان معمولی داشت، آن هم متوسط عمر ما ایرانیها که بر اساس شایعات هر روز که میگذرد کمتر و کمتر میشود. به هر صورت فکر کردم این خوشبینی سوئدیها نسبت به کتابخوانی جامعه ایرانی بد هم نیست، با بدبینیها و یا برخی از واقع بینیهای بدجورشان یر به یر میشود.
دردسرتان ندهم. "صد سال تنهایی" را با نهایت اشتیاق قرض کردم و از همان داخل قطار به سمت خانه مشغول به خواندن شدم. حالت ویژهای داشتم. دوازده و نیم در صد عمر مفید کار شوخی نیست، به زبان آسان است! دوست داشتم دیگران هم میدیدند که در حال مطالعه چه اثری هستم و آنها هم در حس عروج ملکوتیام سهیم میشدند و اندکی از باد و باروت درونیام به بیرون هم متصاعد میشد. اما متاسفانه دور و برم فقط افراد غیر ایرانی نشسته بودند، آدمهایی که نمیفهمیدند من در حال فتح چه قله-ای هستم.
کتاب را در مدت دو سه روز با ولع خواندم و الحق و الانصاف هم کتاب خوبی بود و از خواندن آن لذت بردم. این آخری را مرد و مردانه و بدون تعارف، و ترس از برچسب عقبماندگی و کند ذهنی میگویم. اما با وجود لذت فراوان از خواندن این اثر زیبا وجداناً آنچه را که دوست خوب و پاک نیتم انتظار داشت از خواندن کتاب محقق نشد. احساس نکردم که خواندن کتاب خلایی را در زندگیام و حتی زندگی کم حاصل ادبیام پر کرده است. و یا فنا شدن بخش زیادی از عمرم ربطی به نخواندن این کتاب داشته است. شاید صد سال تنهایی برای منتقدان ادبی که تشنه خواندن آثاری بسیار متفاوت هستند حرفهای بسیاری برای گفتن داشته باشد و یا برای آنان که از نظر دانش ادبی به بالا بالاها رسیدهاند. من کتابهای دیگری خوانده بودم که به قول معروف بسیار بیشتر از "صد سال تنهایی" مرا گرفته بود. و اگر قرار بود راهی برای پیشگیری از فنای عمر خویش یافته باشم میباید آن مطالعات دردی از من دوا کرده باشد.
اخیراً دو کتاب نیمه تمام ، "جنگ و صلح" و کتابی به زبان سوئدی به نام "مائوئیستها" در دست داشتم که رمان "کوچه ما" به دستم رسید. کتاب اول که معرف حضور همه هست، و کتاب دوم نگاهی است به جنبشهای دانشجوئی اواخر دهه شصت میلادی در اروپا و به ویژه سوئد و به نظرم جالب و مفید، و جالب تر برای من از آنجا که یکی از شخصیتهای محوری کتاب، هارالد هولست، از دوستان نزدیک من است. اما با ورق زدن و مرور چند صفحه از رمان "کوچه ما" هر دو کتاب را موقتاً کنار گذاشتم، بدون اینکه از پیش اراده کرده باشم.
خیلی زود فهمیدم که کوچه اکرم عثمان همان کوچه خودمان است، کوچهای در محله باغ فردوس مولوی تهران و یا در حوالی خیابان مجیدیه. و بازار و حجرهها و آدمهای محلهشان همان بازار امینالسلطان در مولوی با حجرهها و آدمهایی آشنا برای من. از همان ابتدا با آدمهای رمان ارتباط برقرار کردم و پس از خواندن چند صفحه از این رمان دو جلدی، که ظاهراً مفصلترین رمانی است که تا کنون از یک نویسنده افغان منتشر شده است، در کوچه اکرم عثمان که همان کوچه خاطرات خودم است رها شدم. سلیمان کبابی، دستگیر قصاب، سهراب موچی، آغا، امین و پهلوان دیگر برایم چهرههایی کاملاً ملموس و شناخته شده بودند و هرچه پیشتر در این رمان پیش رفتم انس و الفتم با قهرمانان کتاب عمیقتر شد. و ماجراهای کتاب را، که رمانی تاریخی است با مرور ظریف و زبردستانه تاریخ پنجاه سال اخیر افغانستان، با آنچه در این سالها بر ایران ما گذشته است نزدیکتر و نزدیکتر دیدم. این شباهتهای تاریخی به ویژه در خطاهای روشنفکران و اشخاص تاثیرگذار دو جامعه ایران و افغانستان در لحظات حساس تاریخی دو کشور است که برایم برجسته میشد.
ابداً قصد مبالغه ندارم و نمیخواهم ادعا کنم که خواندن این رمان جامع کمکی به بازگرداندن عمر فنا شدهام کرده است اما این را بیتعارف میگویم که ازبیخبری خود از ادبیات همسایه نزدیکمان که به زبان خودم هم نوشته شده است شرمنده شدم. آن هم رمانی با این زبان غنی با تمثیلهایی زیبا و با نثری روان اما ادیبانه و تاثیرگذار. نمیدانم چرا آثار هر نویسندهای را که نامش با اُف یا چُف و احیاناً خُف و یا سکی تمام میشده و یا هر کتابی از نویسندگان شناحته شده اروپایی را باید خوانده باشم؟ در حالی که همتی برای مطالعه آثار تاثیرگذار نویسندگان بومی و همزبان و همدردمان به خرج ندادهام. همان طور که میدانیم ما فارسیزبانان معمولاً رژیم سخت کتابخوانی داریم و به شدت در جهت حفظ زیبایی اندام معنوی خود و لاغر نگه داشتن آن وسواس داریم و معتقدیم که سری را که درد نمیکند دستمال نمیبندند و زمامداران جامعهمان هم، البته از سر خیرخواهی، و حتی گاه بیش از زمامداران امور کشورهایمان والدین دلسوزمان هم، باز از روی دلسوزی و برای پرهیز از پرداخت تاوان کتابخوانی در آینده، ما را از خطرات این کار برحذر داشتهاند. با این حساب فکر کردهام شاید بد نباشد در آینده چندان به پرستیژ نام نویسنده و مقدار فضایی که ادای آن نام در دهانم اشغال میکند ویا به میزان احترام و یا احیانا احتشامی که ادای نامش نسبت به من در ذهن و گوش شنونده به وجود میآورد توجه نداشته باشم.
الزاماً موثرترین و بهترین آثار ادبی برایم نباید همان آثاری باشند که معروفیت جهانی پیدا کردهاند. یقیین دارم که اگر خالد حسینی و عتیق رحیمی در افغانستان زندگی میکردند امکان نداشت آثارشان، ولو درست با همان محتوای رمانهایی که در فرانسه و آمریکا منتشر شد، تا این حد مورد توجه قرار میگرفت و فروش میکرد. و طبعاً من هم غافل از وجود چنین آثاری کماکان به دنبال اُفها و چُفها میدویدم. کما اینکه "هزار خورشید درخشان" خالد حسینی که بسیار پخته تر از "بادبادک باز" او بود شاید به دلیل لحن منتقدانهاش نسبت به نیروهای ناتو و به ویژه امریکا دیگر چندان که باید مورد توجه رسانهها قرار نگرفت. البته این یکی را من خواندم و کیفش را هم بردم.
لازم نیست اسم آنچه را که مینویسم نقد بگذارید و نقایص آن را از لحاظ یک نقد ادبی جستجو کنید. من از دانش نقد، بدون کمترین تلاش برای فروتنی، بیبهرهام. این که بتوانی کم و بیش بنویسی اصلاً به معنی این نیست که با فنون نقد هم آشنایی. این قدر از فن نقد میفهمم که بدانم نقد نویس نیستم. بعید نیست که یک منتقد حرفهای بتواند کاستیهای بسیاری در رمان "کوچه ما" پیدا کند، حتماً میتواند. من خواننده هم میتوانم از ایرادات معمول جوجه منتقدین بر این رمان وارد کنم، از جمله حرفهای تکراری در داستان، و یا جاهایی که راوی به جای قهرمانانش حرف میزند و یا اینکه حرفهایی گنده از دهان آدمهای کوچک بیرون میآید و از این جور ایرادهای کلیشهای، و بدین طریق به وادی نقدنویسی حرفه-ای هم نُکی بزنم و کیفی بیدردسرهم از این کار ببرم. اما من به کلیت این کار آنهم بسیار کوتاه و کلی میپردازم نقد جامع آن را به اهل فن واگذار میکنم.
بگذارید حالا که سخن به اینجا رسید دق دلی هم خالی کنم و نقد بسیار کوتاهی بر کار نقد نویسان هم داشته باشم. خود را مجاز به این کار میدانم چرا که برای نقد نوشتنن بر کار نویسنده ظاهراً لازم نیست نویسنده باشی. به طریق اولی برای نقد نقادان هم لازم نیست خود نقد نویس بود. سخن این که به نظر میآید ابزار و معیارهای برخی از منتقدان ادبیات در کشور ما بسیار قدیمی است و اصولاً به ادبیات و نقد ادبی نگاهی استاتیک دارند و نه دینامیک. از این رو برای من به عنوان نویسنده نقد هر منتقد ادبی بر کارم نیست که اهمیت دارد، بلکه بیش از حرف نقادان کلیشهای به نظر خوانندگان اهمیت میدهم.
در نگاه خود به "کوچه ما" هم بیش از هر جنبهای به عنوان یک خواننده اظهار نظر میکنم و از موضع یک خواننده مطالعه این کار زیبا، آموزنده و جامع را توصیه میکنم، دست کم به لحاظ نگاه ظریف و زیرکانه به جنبههای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در جامعه افغانستان که با وجود نگاه از بالا به پایین ما ایرانیها به افغانها، در بسیاری موارد مشابه و یا حتی معادل با مشکلات جامعه ماست.
زبان این رمان چند وجه دارد. با وجود تراژیک بودن داستان در بسیاری موارد طنزی زیبا و پرمحتوا، اگر چه در بسیاری موارد تلخ، چاشنی کار شده است که خواننده را سرحال نگه میدارد. جالب این که این طنز به صرف وجود طنز به داستان تحمیل نشده و بسیار طبیعی و جاافتاده است. از سوی دیگر، در بسیاری از سطرهای کتاب میتوان لطافت نوشتاری شاعرانه را در نثر زیبای نویسنده بوضوح دید. نکته دیگر در این اثر همگونی و هارمونی حاکم بر نثر آن و روان بودن کل نوشتار است، امری که رعایت آن در یک نوشته بیش از 1300 صفحهای کار هر کس نیست. اما آنچه بیش از هر چیز مرا تحت تاثیر قرار داده زبان غنی و متنوع کتاب است که نمونهاش انبوه ضربالمثلهای آشنا و بیشتر ناآشناست که در کتاب به کار رفته است و گنجینه ادبی خواننده را غنی میکند.
عجیب نیست اگر دیدارم با نویسنده کتاب از نزدیک و پیش از خواندن این کتاب، در داوری من نسبت به این رمان تاثیر گذاشته باشد. به نظر من، این پیشداوری نه تنها ایرادی ندارد بلکه از یک نظر حسن کار هم هست. رمان را خود اکرم عثمان در دیدارمان در شهر محل اقامتش در سوئد به من اهدا کرد. و من که به شدت تحت تاثیر کرامت و فروتنی ایشان قرار گرفته بودم از مطالعه همان صفحات اول کتاب، نویسنده و صداقت و صراحت گفتارش را در کوچه ما شناسایی کردم. دریافتم که اکرم عثمان با کار خود، با رمان خود و با قلم خود یگانه است. و هر چه در کار بیشتر پیش رفتم وارستگی او را به عنوان پیری که از نشیبهای دشوار زندگی پیروزمندانه عبور کرده در تکتک جملات کتابش بیشتر حس کردم. در ملاقاتمان او از نشست و برخاستهایش با نویسندگان و شعرای بزرگ معاصر کشورمان از جمله نادر نادرپور و سیاوش کسرایی گفت و ستایش زیبا و خالصانهاش از سیاوش کسرایی که: "خیلی انسان خوبی بود، خودش حتی از شعرهایش هم بهتر بود". و من میتوانم بگویم که اکرم عثمان خودش از رمان زیبایش هم بهتر است.
ممکن است این تصور پیش بیاید که من نانی به اکرم عثمان قرض میدهم، پرا که او هم نقدی به کار من داشته است. با این گمان هم مشکلی ندارم. در این روزها نمیتوان به هر کسی نان قرض داد، یا نانت را پس نمیدهد و یا درازای نان تنوری خوب عمل آمدهات نان فتیر برایت میآورد، آن هم با تاخیر بسیار. حاضرم تمام نانهایم را به این انسان بزرگ قرض بدهم، با اطمینان خاطر. در وانفسایی که یک منتقد دست چندم وطنی برای خواندن نوشتههایت هزار عشوه شتری میآید و حتی یک جواب هم به چند نامهات نمیدهد خیلی اهمیت دارد که نویسندهای با اعتبار اکرم عثمان با نگاهی برابر و صمیمی در یک رستوران هندی روبروی تو و همسرت بنشیند و غذای تند هندی را بر مزاجتان پرحلاوت کند. صفا و صمیمیت دیدار با اکرم عثمان تنها دیدارم با فتحالله بینیاز را برایم تداعی کرد، دیداری که برای دوستی تنگاتنگمان کفایت کرده است.
رمان زیبا، تکاندهنده و در نهایت بسیار آموزنده "کوچه ما" دفتر خاطرات تراژدی بلندپروازیهای روشنفکران ما، روشنفکران ایران و افغانستان، را در مقابل دیدگانمان باز میکند، آن قدر عریان که به سادهلوحیهای گذشته خود زهرخند میزنیم. واقعیتگریزی بیمارگونهمان را به تصویر میکشد و کوچهها و شهرهایمان را همان طور که هستند به ما نشان میدهد:
به نظر میرسد که پس از سدههای طولانی، دستی از غیب دروازۀ "آرمانشهر" بیغمی و نیکبختی را گشوده و خوابهای طلایی مردم سرکوفته تعبیر شده است. در این احوال تانکهای کودتاگرها مانند کوهی از آهن و فولاد به چهارراهی میرسند و زمین و زمان را میلرزانند. مردم نه تنها سر و روی سربازها را غرق بوسه میکنند، بلکه بر و بالین تانکها را نیز با دیده و دست مینوازند.
برخی چشمهایشان را میمالند تا باور کنند که در خواب نیستند. آیا به همین سادگی تاریخ ورق خورده است؟ آیا به همین سهولت گلیم یک سلطنت سختجان و دیرینسال برچیده شده، یا این که مردم طلیعهّ نظام جمهوری را در خواب میبینند؟
شبانگاه آن روز، امین حسب معمول به دیدار خاخام آبدیده و پیر میشتابد و از چشمهای جالبش حکایه میکند و خاخام چشمهایش را تنگ میکند و با لبخندی معنیدار میپرسد: آیا فقط با تغییر نام، کشوری آغشته در خرافههای قرون وسطی به قلّۀ مراد میرسد، یا این که هر تحولی در مرور زمان پدید میشود و تدریجپذیر میباشد؟ مگر ممکن است یک شبه ره صد ساله رفت و "ممکن" را به جای "ناممکن" و "شد" را به جای "ناشد" نشاند؟ (صفعه 548 ـ547، جلد اول)
و گاه نویسنده خود آدمها را، و وجود و ماهیت فراموششدهشان را به آنها گوشزد میکند. وجود آدمهایی را که سحر جزمیت ایدولوژیهای وارداتی و یا مونتاژ شده، آنها را از خود بیخود کرده است و این را با زبان خودشان یادآوری میکند و چه شیرین و طبیعی و روان است که گاه این زمزمههای داودی به زبان شیرین دری بازگو شوند:
سرش را پیش میکند و بسیار آهسته، آن قدر که صدایش به بیرون درز نکند میگوید: رفیق امین! گپ بین خود ما. مغز مغز استخوانم از گپهای پیرها و پیشواهای دین و کلانای قوم پر است. مه ره اگه بند بندام جدا کنن، دگه نمیشم. دگه دیر شده. دریاخانِ خانه، به شدت مخالف دریاخان حزب و دولت است. صاف و پوستکنده میگم وقتی که پای مه را از دروازه به بیرون میمانم، انقلابی بی-گذشت و آشتیناپذیر استم. مگم همی که به خانه میرسم بالهایم خو میکنه[میخوابه] و باز همو می-شم که بودم. ( صفحه 170ـ 169، جلد دوم)
اکرم عثمان در میان انبوه ناکامیها و دردمندیهایمان همزمان شادیهایمان را و نیز زندگی روزمره مردمانی را که آموختهاند در میان مخنتهایشان زندگی و شادیهای ولو گاه و بیگاهش را ارج بگذارند برایمان زبردستانه تصویر میکند. آن قدر استادانه که تمام رمانش را با اشتیاق و عشق خواندم. به منتقدان ادبی هم قول میدهم که ایراداتی در این کار هست. بخوانید و آن را مورد نقد و بررسی قرار دهید. بازگویی لذت خواندن این اثر، به عنوان یک خواننده، با من بود بازگویی و تحلیل معایبش با شما اهل فن.
 17 فروردین 1391 استکهلم


   
               

 

 

                                                          

 

 

 

         ________________________________________________________


 

اجتماعی ـ تاريخی

صفحهء اول