|
|
خالده تحسین
آفتاب می داند
گاهی که آهسته آهسته ترا مرور می کنم گندمزاران تنم گل های دخترک می رویاندند و تبسمم سرودی می شود آرامبخش دستانم می لرزد تا تصویر نگاه های پراشتیاقت را نقش می کشند و روحم دیوانه می شود تا یادی پر از بوی گل سنجد و پر از عطر اکاسی را ورق می گرداند
آفتاب می داند که چقدر خسته ام چون او شاهد طلوع بیداری منست و شب می داند که من چه می خواهم پناه گاهی مطمین و پیشانی گشاده ی که بتوانم آرزو هایم را در بلندایش نقش کنم
«»«»«»«»«»«»
ادبی ـ هنری
|