|
|
خالد عـمر ا عظـمی
پناهـنده
پناهنده شـدم. پنـاهندۀ دنیای غـریب.
از کـجا آمـده ام؟ یـادم نیـست. به کـجا خواهم رفـت؟ نا معـلوم .
سینه ام ، ما لا مال از غـم و درد دل من ، این دل من از هـمه سـرد.
پنا هنده شـدم. چه گـناهی... غـلطی... مـهر (احـمق) ، به جـبینم زده شـد دسـت و پا هایم را به زنـجیر حقارت بسـتند،
و چـون جانی و دزد، جـسم بی روحم مرا،
بار دیگـر به سـلول افگندند.
من پناهنده شدم... یا... زندانی؟
من، کییم؟ زندانی
هـمه روز و همه شب از پس پـنجره ها به افق می نگرم
تا بیابم مهتاب تا بیابم خـورشـید.
من پناهنده ام و جرم مرا، هیچکسی هیچ نخواهد بخشید .
«»«»«»«»«»«»
ادبی ـ هنری
|