|
سعادت پنجشیری
امشب به قصه ی ِ دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
هوشنگ ابتهاج سایه
فریاد خسته
چون روز وشب به نالۀ من گوش میکنی
تصویر های عاطفه مغشوش میکنی
در پرده های سبز بهارینه ی خیال
با خندۀ سپیده هم آغوش میکنی
من قصۀ نیم که نویسی به نثر وشعر
فریاد خسته ام ز چه خاموش میکنی؟
در سایه ها چو سایه گرفتم سراغ تو
تا روشنی رسید و فراموش میکنی
در زندگی به حسرت تو برده ام نفس
تابوت من برای چه گلپوش میکنی؟
آزرده ای ز خویش و من و دوستی، مگر
هر لحظه از حرارت غم جوش میکنی
با«سایه» کرده ایم«سعادت» بسر دو جام
زین بادۀ که تازه به لب نوش میکنی
(جون 2010)
«»«»«»«»«»«»
ادبی ـ هنری
صفحهء
اول
|