© Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


               

 

گل احمد حکیمی
راپورتاژی از شهر کابل

 


                                                        یادی از کابل

پس از سفرم به شهر کابل حس می کنم روحاً ناراحتم. عقب کامپیوترم نشسته ام می خواهم چیزی بنویسم. چیزی در باره سفرم به آنجا. اما ناراحتم، چون مطلبی را که می خواهم بنویسم از قبل میدانم که جهات منفی آن بیشتر از  مثبت آن است. دوستانم همیشه مرا سرزنش کرده میگویند:"تو در زندگی ات پیوسته آدم نا راضی استی!" اما بلاخره نا رضایتی من هم دلیلی دارد. وقتی انسان نمیتواند از واقعیت ها چشم پوشی کند، آنوقت است که از خود نا رضایتی نشان می دهد و سر "گله و شکوه" را باز می نماید. من هم از اینکه "نا برابری" های زندگی را تحمل کرده نمی توانم می خواهم در جهت مخالف آن عمل کنم. میخواهم در باره کاستی های زندگی مردم و وطنم چیزی بنویسم. زیرا ما مردمی با فرهنگ شفاهی هستیم. حرفهای را که باید بنویسیم می گوئیم، اما حرفهای را که باید بگو ئیم اصلا نگفته ایم.

با طفل درونم در جدل ام و گاهی با خود می گویم:"آخر هر آنچه را بنویسم به خودم، به مردمم و به ملتم بر می گردد! چطور باید بر کاستی های ملتم انگشت انتقاد بگذارم؟" آنگاه صدایی از درونم بر می خیزد:"آیا می شود دید و چشم را بست؟ آیا می شود شنید و سکوت اختیار کرد؟ آیا می شود درد را حس کرد، آنرا تحمل کرد و به کسی چیزی هم نگفت؟" شاید! عقاید دیگران را در این موارد نمیدانم ولی پاسخ خودم یک چیز است، نه! "من باید حرفم را بزنم، اظهار نظر کنم، تا دیگران سر جای خودشان قرار گیرند!"

حرف جامی را به یاد می آورم که میگوید:"درد همدرد کی داند؟ همدرد!" از اینجاست که "همدردی" که تشنه ترین نیاز روح انسان است و ما که انسان هستیم، مرا وامیدارد تا سکوتم را بشکنم و قلم بردارم و بنویسم.

درست پس از گذشت نزده سال دوری از وطنم تصمیم گرفتم یادی از آن دیار نمایم. کوله بار سفر را بستم و روانه آن دیار شدم. به شهر کابل رسیدم. شهریکه طی سی سال گذشته از اثر جنگها ویران شده بود، اکنون دارد چهره عوض می کند. اما چه چهره ای؟ آثار پروژه های صنعتی در همه جای شهر مشخص است. در هر گوشه و کنار شهر ساختمانهای شیک و مدرن، با نقشه های شرقی و غربی به نظر می رسد. شهر پر از ازدحام است. در گذشته اگر در داخل سرویس های شهری "تیله گکان" بود، امروز در سرکها "تیله گکان" موتر های تاکسی و شخصی دست دوم و  دست سوم به نظر می رسد. مثل اینکه کسی با افتخار گفته بود: "بعد از این در عقب دروازه های هر یک از شما دو عراده موتر ایستاده خواهد بود" و اینک آن موتر ها وارد شدند!

در جاده ها نوبت از طرف دریوران که اکثریت آنها یا لایسنس ندارند و یا اگر دارند آنهم جعلی است مراعات نمیشود و از قانون ترافیک در شهر اصلا خبری نیست. موتر "لانکروزر" سفید رنگی از کنار موتر تاکسی که سوار آن هستیم می خواهد رد شود و سبقت بگیرد دریور تاکسی هم تلاش دارد تا زودتر به منزل مقصود برسد. اما جوانک مسلح با اشاره دیپچک سلاح اش به دریور تاکسی زور نمایی نموده می فهماند که راه را برای او باز بگذارد و تاکسی ران هم راه را برایش میگذارد تا اولتر از او سرک را عبور نماید.

ماستر پلان شهر کابل به فراموشی سپرده شده و آوازه ها طوریست که قرار است پروژه ماستر پلان شهر کابل در ساحه ولسوالی ده سبز و بت خاک روی دست گرفته شود. و اما به گفته دریور تاکسی "شهر کابل مثل خریطه چکه شده است که اگر از یک طرف به آن فشار بیاوری طرف دیگر آن "پندیده گی" پیدا می کند. یعنی اگر در یک گوشته ای از شهر کاری را بخاطر بهبود آن انجام می دهند، گوشه های دیگر آن خراب می شود و باعث بروز بی نظمی در شهر می گردد. خاک و کثافات در کنار جاده های شهر به نظر می رسد. آب و هوای شهر آگنده از گرد و خاک و دود است.. اکثر جاده های شهر "کند و کپر" است و دریوران تاکسی ها بیشتر از دیگران از این وضیعت شاکی به نظر می رسند. آنها میگویند: "این سرک ها نه تنها عمر موتر های ما را بلکه عمر خود ما را نیز نصف می کند. تجاران فروش موتر های دست دوم هم بخاطر بدست آورد چند پول بیشتر مسوول ایجاد بی نظمی و آلودگی محیط زیست اند.

ناگهان صدای رعد و برق بلند می شود و باران شدیدی باریدن می گیرد. زمانیکه در شهر باران می بارد چون کنار عده ای از جاده ها یا اصلا جوی ندارد و یا هم اگر دارند با انبار کثافات مسدود شده اند، سرکها پر از آبهای ایستاده می شوند. گل و لای کوچه ها و بازار ها را بد نما می سازد و عبور و مرور عابرین را مشکل تر می گرداند. راه خیرخانه را در پیش داریم. هوتل های شیک توجه ام را به خود جلب میکند.

درست است که هوتل های زیبا برای محافل عروسی در شهر کابل ساخته شده است. اما این آقایونیکه هوتل ها را ساخته اند و به بهره برداری گذاشته اند باید به سرک های پیشروی هوتل های شان که تا هنوز"کند و کپر" است هم توجه کنند. با خود میگویم: "وای به حال آن عروس وداماد های بیچاره که پس از ختم محفل شان در میان گرد وغبار خاک و یا گل ولای از بالای این سرک ها عبور می نمایند" تصور کنید این "وضیعت" برای آنها در آن شب خاطره انگیز چه لذتی خواهد داشت؟ اگر صاحبان این هوتل ها یک کمی دلسوزی به حال وطن میداشتند، زیاد نه، فقطه عاید یک شبه خود شان را صرف باز سازی این سرکها می کردند و به فکر ساختن جاده های پیش روی هوتل های خود شان می شدند، تا حد اقل بار این یک مشکل را از روی شانه های دولت کم می کردند. اما دیده میشود که این احساس در آنها نیست و شاید تصور میکنند"چون مال من نیست وابسته به من هم نیست!" و منتظر هستند تا این کار را هم دولت برای آنها بکند. دولتی که خود غرق در پرابلمهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فساد اداری است!.

جالبتر از اینها چشم دید دیگر من در میدان هوایی بین المللی کابل است. در یکی از تشناب های میدان هوایی "بین المللی" کابل برای رفع ضرورت داخل شدم، دیدم بجای "قلفک" دروازه، یک سیم بی ارزش را کج کرده اند که از آن به عنوان قلفک دروازه استفاده می شود. "اگر وطنت را واقعاً دوست داشته باشی و آرزوی اصلاح آن را در سر داشته باشی! همین یک نقطه "بی ارزش و پیش پا افتاده" هم ترا ناراضی می سازد و رنج می دهد و پس از دیدن آن به گریه می افتی. زیرا با خود فکر میکنی "ارز ش یک قلفک دروازه مگر چند است؟ شاید بیش از ده و یا بیست افغانی نباشد، اما وقتی دلسوزی و احساس مسوولیت در مسوولین ومردم وطن نباشد با همه چیز وطن ات با اینطور بی تفاوتی و بی رحمی برخورد صورت خواهد گرفت. البته این یک مثال زنده است و حالا شما آنرا"مشت نمونه خروار" فکر کنید!

کی میگوید که کشور ما در طی این سالها پیشرفت نکرده است؟! نمونه آنرا در اینجا ببینید!!

"در گذشته اگر دست فروشان دوره گرد بخاطر فروش اموال شان در کنار جاده ها جار می زدند، امروز آنها رفع زحمت نموده از "لود اسپیکر" ها ییکه صدای شان را ثبت نوار آن کرده اند استفاده می کنند: "ببر بادرنگ دانه ده ده روپه! ده ده روپه!" "پیسه داری ام بخر نداری بادرنگ بخر!" و یا اینکه  در بالای لوحه ای دوکانی چنین نوشته شده: "فروشگاه گوشت مدرن"

به قکر می افتم که در کجا آمده ام؟. بیاد می آورم که در اروپا اگر بخاطر در آوردن پول از جیب مسلمانها بروی لوحه های دوکان های شان می نویسند:"گوشت حلال" در کشور ما امروز از آن هم یک گام پیشتر گذاشته اند و می نویسند: "فروشگاه گوشت مدرن" زهی پیشرفت!

اما سوال اینجاست: آیا این قابل درک است؟ و یا اینکه به گفته وزیر دفاع برتانیا ما افغانها واقعاً در قرن سیزدهم گم شده ایم؟  از قرار معلوم دکان مذکور دارای یخچالی است که در آن گوشت را بخاطر محافظت از گرد و خاک نگهداری می کنند و از همین جهت لوحه نویس از روی کم سوادی نام آنرا "فروشگاه گوشت مدرن" گذاشته است. اما در شهر با این قبیل سر لوحه ها زیاد بر می خوریم که بالای مغازه های شان نوشته شده است.

اگر بخاطر داشته باشید در گذشته در شهر کابل منطقه ای بود که همه آنرا "شیر پور" می نامیدند ولی امروز آنرا بنام "چور پور" یاد می کنند. چرا؟ چون صاحبان زور آن منطقه را غصب کرده اند!. در هر طرف آن تعمیر ها با نقشه های پاکستانی به نظر می رسد و در دهن دروازه هر تعمیر مردان مسلح دیده می شوند. در عین حال و قتی سری به خیر خانه می زنی زن های چادری پوش را می بینی که طفل شانرا به شانه گرفته در وسط سرکها دست به تگدی می زنند. تعداد گدایان افغانی و پاکستانی در شهر کابل کم نیست. اطفال خورد سال هم بجای اینکه به مکتب بروند، مصروف فروش پوقانه و اسپند کردن رهگذران در گوشه و کنار جاده های شهر به چشم می خورند.

شهر کابل در این اوضاع و احوال شهریست که در آن از امنیت خبری نیست. در وسط جاده میان تایمنی و خیر خانه سه سرباز مسلح را می بینم که در محل وظیفه شان بالای چوکی ها نشسته اند و در حالیکه سلاح های شان را روی پا های شان گذاشته اند، آیس کریم نوش جان می کنند. اینکه در آن لحظه در اطراف آنها دشمن چه می کند و مصروف چه کاری است؟ اصلا به آن توجه ندارند. تلاشی های موتر ها هم سطحی است. سربازانیکه به منظور تلاشی در وسط جاده ها ایستاده اند موتر هارا برای یک لحظه توقف می دهند وبا یک "کله کشک" دوباره به آنها دستور حرکت می دهند و به این ترتیب مسوولیت آنها به پایان می رسد. در روز هاییکه من در کابل بودم انفجاری در منطقه دارالمان صورت گرفت که باعث کشته شدن و برداشتن جراحت عده ای از هموطنان بیگناه ما شد.

شهر پر از ازدهام موتر های دست دو و دست سه و مردمانیکه از اطراف و اکناف شهر کابل و دیگر ولایات سرازیر شده اند است. تصور کنید شهریکه قبلا تقریبا یک ملیون نفر نفوس داشت امروز نفوس آن سه برابر شده است. ازدیاد موتر ها اکثراً باعث راهبندان می گردد و بعضا دو یا سه ساعت این راهبندان ادامه پیدا می کند. در چنین حالات زنان حامله در داخل تاکسی های که قرار است آنها را به شفا خانه انتقال دهند چون به موقع نمی رسند، در داخل همان تاکسی ها ولادت می کنند. سرنوشت این زنان و این نوزادان مثل دیگر هموطنان ما تا هنوز معلوم نیست که در آینده چه می شود؟ خلاصه اینکه افغانستان امروز کشوریست که در آن هم جنگ جریان دارد و هم کار و تلاش. هم فساد اداری وجود دارد و هم مردان و زنان دلسوزی در آن پیدا می شوند که بخاطر نجات وطن از این منجلاب سعی و تلاش می نمایند. اما یک چیز بیشتر از همه در اینجا قابل تامل است و آن اینکه در هیچ یک از عرصه های زندگی مردم ما تا هنوز یک نظم بوحود نیامده است و یک پلان واحد و سنجیده شده و روشن برای آینده کشور تا بحال وحود ندارد و یا حد اقل به آن توجه صورت نگرفته است. دلیل آنهم به نظر قاصر من آنست که "کار به اهل کار سپرده نشده است!" و حرف آخر اینکه:"رود خانه زندگی همه ما را با خود می برد. فقط باید آرزوکنیم که این رود خانه به مرداب نریزد!"

http://wscdn.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2010/05/14/100514125802_Afghanistan_926x521_nocredit.jpg

 

هالند ماه جون 2010

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                       «»«»«»«»«»«»   

 

 

 

         ________________________________________________________


 

اجتماعی ـ تاريخی

صفحهء اول