© Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 جـاوید پایا

    

 

مـــــرگ فــاخته

 

 

کودک با آستینش عرق شیشه را سترد. به یگانه درختی ناژوی  که در حویلی بود نظر انداخت، چند تا فاخته هنوز هم روی شاخه  ها دیده میشد ند و درخت ناژو زیر برف گم بود. سرش را برگرداند و به پدرش نگاه کرد. احساس ترس عجیبی سرا پایش را پر ساخت. پدرش زیر پتو خوابیده بود. رفت نزدیک بخاری  که درون آن پر از آتش بود و کنار مادرش نشست. مادرش دانه های برنج را که روی ظرفی انداخته بود، صاف میکرد. ازهمان جا  دوباره به درخت ناژو چشم دوخت. فاخته ای پرید و خود را به شیشه ای پنجره زد ودر کنار ارسی به مشکل نشست. کودک از جایش جستی  زده ارسی را باز کرد. فاخته دوباره پرید وبه شاخه ای  بلند تری نشست. اندکی سنگینی درخت سبک شد وبرف ها به ریختن شروع کردند. فاخته خود را  روی شاخه جا به جا کرد و به دقت به سوی اتاق متوجه شد. کود ک باخود اندیشید:

- خنک خورده.

خود را به مادرش چسپاند وبا التماس گفت:

-          مادر! ارسی ره باز کنم، فاخته خنک خورده، بیاید داخل گرم شود.

مادرش گفت:

-          نی بچیم، هوا سرد است، خانه سرد میشه.

کودک سرش را به بازوی مادر گذاشت. دلش تپید و به حال فاخته که از شدت سردی سرش را میان بالهایش  فرو برده بود. سوخت. یک لحظه فکر کرد:

فاخته چرا خانه ندارد؟ او هم باید خانه داشته باشد. درین هوای سرد روی درخت نشسته.

هر چه درذهنش به جستجو پرداخت،  جوابی مناسبی نیافت. دوباره دوید و مقابل ارسی ایستاد. گربه ای را دید که روی کتاره بام آرام آرام میرفت. مادرش را مخاطب قرار داده گفت:

-          مادر گربه! گربه بیرون رفته .

گربه تا نیمه بام رفته بود. آرام در گوشه ای ایستاد ونگاهی به درخت  ناژو انداخت. کودک دانست چه اتفاقی می افتد. دلش به حال گربه هم سوخت. گربه ای خود شان بود. هر روز در زیر بخاری می نشست واوبه موهای نرمش دست می کشید وگاهی در آغوشش می فشرد. شب ها که میخوابید گربه روی لحافش می نشست و خر خر میکرد. از خُر خُر  گربه خوشش می آمد. مادرش در را گشود و به بیرون رفت.مادر که برآمد اونیز به دنبالش جستی زد و از خانه برآمد. گربه آهسته  خود را از نظر شان پنهان کرد. هر چه به گربه آواز داد، گربه خود را برایش نشان نداد. از گربه بدش آمد، حرفش را نگرفته بود وبه او اعتنایی نکرده بود. کفش هایش را پوشید و از زینه ها پایان رفت وسط حویلی  که رسیدی پایش لغزید وافتاد. درد شدیدی درکمرش احساس کرد. برف می بارید. هوا سرد بودو غباری را که از برآمدن نفس هایش به فضا بلند میشد، میدید. دود بخاری های را که از دودکش های همسایه ها به فضا می پیوستند، میدید. از جایش برخاست باحرارت نفس هایش دستش را گرم کرد و لباسهایش را تکاند . مادرش برگشته بود دستش را گرفت ولباسهایش را پاک کرد:

-          بچیم احتیاط کو نیافتی؟

محبت مادر روحیه اش را تقویت کرد واز کنار مادرش رد شده  به زیر درخت ناژو رفت. هرچه نگاه کرد، فاخته به نظرش نخورد. دید فاخته پریده بود، دلش تنگ شد. دستهایش یخ کرده بودند. برف را گلوله ساخت و بالا به طرف درخت  پرتاب کرد. دو تا فاخته از میان شاخچه های درخت پرواز کردند ویکی از آنها به طرف بام بتی رفت و دیگری لب کتاره نشست. پاغنده های برف از درخت به سرو رویش ریختند. احساس آرامش کرد:

-          هنوز نرفته.

به طرف ارسی خانه دید. شیشه ها عرق کرده  بودند و دود غلیظی از دود کش خانه بیرون میشد. بینی اش یخ کرده بود، دستش را نزدیک دهنش برد تا گرم کند، دو باره به فاخته چشم دوخت، روی کتاره بام نشسته بود، هنوز اورا می پایید که گربه ای زرد رنگ جستی زد وفاخته را در دهان گرفت، پر های فاخته در فضا پراگنده شدند و دو سه تا به طرف زمین آمدند، دو تا فاخته ای دیگر نیز از بام بتی پرواز کردند واو گربه را دید که به تندی از روی دیوار دویده وبه پشت آشپز خانه رفت. دلش می تپید به سوی ارسی نگاه کرد، کسی دیده نمیشد. دوید  و سنگی را  ازنزدیک در حویلی برداشت، سنگ خیلی وزن داشت؛ اما هر طور بود باید گربه را میزد وفاخته را از چنگش میرهاند. اززینه ها بالا رفت، دیده بود که گربه پشت کاه دان رفته ، سنگ را گذاشت و نفسی تازه کرد، سنگ را دو باره گرفت دوسه تا پله  را پیمود، سنگ یخ بود کم کم انگشت هایش بی حس میشدند. دربام بتی را با لگد باز کرد، روی برفهای بام پای گذاشت، صدای ساییده شدن برف زیر پایش خوشش آمد. قدم هایش رامحکمتر گذاشت ورفت لب کتاره . گربه را دید که در تاریکی زیردیوار آشپز خانه فاخته را پر وپوست میکند، دلش به حال فاخته سوخت. گلویش رابغض گرفته بود. انگشت هایش دیگر کاملا بی حس شده بودند. کوشش کرد گربه آمدنش را نفهمد. گربه نیز مشغول خوردن فاخته بود. گربه نیز حس کرده بود که کسی تعقیبش میکند، گردنش را دور داد و به پهولیش نگاهی انداخت، پر های فاخته اطراف گربه ریخته بودند. هنوز تمام نکرده بود،گامی به جلو گذاشت انگشتان پاهایش نیز حس نداشتد ، یخ کرده بودند،سنگ را از سرش بلند برد، کتاره لب بام نیز تکان خورد کودک خواست تعادلش را حفظ کند وخود را پس کشید؛ اما نشد، همراه باسنگ به زیر سقوط کرد، فقط صدای چیغی بلند شد.

 لحظاتی بعد زنی به سر ورویش میزد وگریه میکرد، سر ترکیده کودک نزدیک پا های گربه که در زیر سنگ  شده بودو بالهای فاخته را هنوز درچنگ داشت، دیده میشد. برف میبارید وهوا تاریکتر میشد، و صدای گریه بلند تر و بلندتر میشد. 

 

«»«»«»«»«»«»

 

 

 

 


 

ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول