|
جمیله
کاظمی
فضل
جاله بان
(این
سروده شبی
ست که افغانستان را به قصد
دیار بیگانه ترک
میکردم)
ژاله میبارد ز چشمم
جاله بان آهسته تر
دل گذاشتم جای خود بی
دل روان آهسته تر
گر ترا شوق سوار و عشق یار
پیش میبردم
من ندارم دل دیگر ای
جاله بان آهسته تر
تو در ا ین جاله به خود یک
جسم بیجان میبری
جسم را هم زخم
رسیده، بردی جان آهسته تر
باد بان و باد براند جاله
را با خود چه زود
وای بر من
رحم کن پارو زنان آهسته تر
من دراین دیار گذاشتم دل
را با بیخ
خویش
حال ز ریشه هم رها میرم
بران آهسته تر
من گذاشتم یاد بود
خویشرا اندر
کنار
تو مرانم تیز در این آب
جاله بان آهسته تر
ژاله های اشک سوزان
ازجبینم جاری اند
شورش پوستم بشست ای جاله
بان آهسته تر
من ندانم بار دیگر
از جا گیرم سراغ
حالیا بگذار سیر ببینم
جاله بان آ هسته تر
دل و خاطر ها
صدایم میزنند از راهی دور
بگذار آن مژده بگیرم
جاله بان آهسته تر
گر مرا
ظلم گران بر کند از اصلم
همیش
لا اقل بگذار ببینم تیز
مران آهسته تر
وه
که چه دردآوراست از خویشتن
هم دورشدن
این صدای بیخ جان بین جاله
بان آهسته
تر
همگنان را سوی دریا دیده
ام بس خواروزار
از برای درد بی درمان
بران
آهسته تر
تو بنال بر من ای که دریا
روانم آب شد
میروم خونین و داغان زین
مکان آهسته تر
صبحدم هم میرسد و جاله
همچون میرود
از برای شور و حال و اشک
و
جان آهسته تر
واه چه رنجی بردی آن شب تو
جمیله از قضا
از همین رو من همیشه
گفتمت ای هر
زمان آهسته تر
«»«»«»«»«»«»
ادبی ـ هنری
صفحهء
اول
|