Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 

 

گــزارشــــی از:

شب شعر و غزل بانوان افغانستان

 

تهیه کننده: فــریبا آتش صادق

 

شب شعر و غزل را با قرائت آیات چند از قران عظیم الشان با صدای انجنیر داود آعاز نمودیم. پس از آن، چند سطری را که در گرامیداشت از آن شب نوشته بودم خدمت حاضرین چنین بخوانش گرفتم:

 

چــراغ حــادثه روشـــن نمی شـــود بی تو

چــراغ خــانه مــا نیز بی تو خامـوش است

 

سلام بر شما بانوان شاعر عزیز و گرامی،

خوشحا لیم که برای بار نخست و به پیشنهاد و ابتکار صمیمانه آقای میر امشب با هم از نزدیک دیدار میکنیم و خوشایندتر اینکه رهنمای ارجمند و سخن سالار گرامی محترم استاد لطیف ناظمی به دعوت برنامه حاضر لبیک گفته و این شب پر خاطره را روشنایی بیشتر بخشیده اند.

 

سلام بر شما مهمانان عزیز و هنرمندان گرانقدر که در این شب شعر و غزل زنان افغانستان به نمود و خاطره این شب فراموش نا شدنی افزوده اید و صفا آورده اید.

 

دوستان گرامی،

چنانچه آگاهی دارید نشست فرهنگی کنونی را "شب شعر زنان افغانســتان" نام نهاده ایم. جای شادما نیست که اشعار این زنان دور افتاده از میهن را، در زیر سقف غریب غربت، از زبان شیوای خود شان میشنویم.

 

آری! زن این دقیقهً لطیف و گل سر سبد آفرینش نه تنها نقش محسوس و سهم بارز در شگوفایی فرهنگ دارد، بلکه در هر گستره آفرینش، استعداد و شایستگی خود را به گواهی تاریخ به همگان ثابت کرده است.

 

در سرگذشت نامه بسیاری از کشورهای جهان به نام زنان پرآوازه یی بر می خوریم که در زمینه های مختلف کارنامه های درخشانی از خود به یادگار گذاشته اند. سر زمین افغا نستان نیز در دامان پر عطوفت خود فراوان زنان قهرمان را پرورده و برازندگی شخصیت آنها را به جهان عرضه داشته است که پیوسته به نام نامی شان می نازیم و می بالیم.

 

از رکسانه بدخشی، محجوبه هروی و رابعه بلخی تا عایشه درانی، مخفی بدخشی، لیلا صراحت و نادیا انجمن همه وهمه ستارگانی اند که نامها ی شان در بیکرانه تاریخ ادبیات مان ماندگار خواهند بود و سروده های شان چون مشعل فروزنده زمان در زمین و آسمان هنر کشور مان همواره تابان خواهند ماند.

 

محتوا و شکل را قلب و قالب شعر میگویند و شعر شنا سان آنها را بنیادهای اصلی تحلیل شعر مینا مند. هستند هنرپسندانی که شعر را از ورای "قالب" و شعر آشنایانی که آن را از روزنه "قلب" مینگرند. در برخی موارد با نگاه گذرا میتوان یافت که این "صورت" شعر است که رونق اصلی توجه به "سیرت" آن را میسر میسازد.

 

سرودپردازانی که شعر شان آهنگ رسا، موزون و موسیقیی روان دارد، واژه ها و ساختارها برای شان همچون موم شکل پذیر میگردند. شاعران پیکر تراشانی اند که با تیشه تخیلات نا ب، دریا فتهای تازه و پرداختهای نوین پیکره های شعر را با قامت بلندتر از ستیغ ها می آفرینند.

 

خوشبختانه هنوز فرزانگانی چون حمیرا نگهت، کبرا مظهری، خالده فروغ، خالده تحسین، صنم عنبرین، انجیلا پگاهی، ماهرخ نیاز، فوزیه رهگذر برلاس، طیبه سهیلا، خالده نیازی، زرغونه عبیدی، وژمه صبا، کریمه ویدا، مژگان ساغر، محبوبه نیکیار، فاطمه اختر، شفیقه یارقین دیباج، لیلا یلدا، نادیه فضل، بهار سعید الحان، راحله یار، نپتون رووفی، نجلا آگاه، عزیزه عنایت، صالحه وهاب واصل، روح افزاعثمان هستی، شکیله نصیر بهانه، نظیفه یعقوبی، فایقه مهاجر ژمی، عارفه بهارت، فروغ کریمی، ساجده میلاد، نفیسه ازهر، نیلا اکبری، پروین پژواک، فریبا حیدری، زرغونه ژواک عطا، سمیه رحیمی، ویدا ساغری، محبوبه صالحی، فاطمه فروزان، فریبا فروغ، مژگان سادات، ویدا شریفی، خالده نیازی، ثریا واحدی، صالحه رشیدی، ناجیه هنرفر، مهرانگیزساحل، آرین یون، نفیسه نصیب، جلیله سلیمی، پروین ملال، ثریاپاکزاد، هما محتسب زاده، مریم محمود، ضیا گل سلطانی، زهرا حسین زاده، نفیسه ازهر، شفیقه اصغر نعمت زاده، صاعقه احراری، عفیفه آرزو، زهره رشیدی، لیلا ملک نوری، لیلا خرم، صفیه صدیقی، کریمه ملزم،، ناجیه کریم، یاسمین جنا، دیانا صافی، محبوبه نیکیار، زینت نور و..... در کنار خویش دارییم که با سروده های شورانگیز شان عروس شعر را نیکو آراسته و مروارید بارانش کرده اند. شکوهی برتر از این نیست که امشب شماری از این هنر آفرینان را با خود داریم.

 

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن

زین چرخ پر ستاره فزون است اثر مرا

 

سپس از محترم غوث الدین میـــر مسوًل انجمن همبستگی بامهاجرین افغان دراروپا وکانون فرهنگ افغان دراتریش تقاضا صورت گرفت تا در مورد آن شب پر خاطره و فعالیت های بی شایبه شان سخنرانی نمایند. که به ترتیب بعد از سخنان محترم میــر هریک بانو نجیبه هوتکی فعال در امور کار های فرهنگی در کشور آلمان، بانو سیمین مشرف از همکاران دیرین و فعال انجمن کلتوری و فرهنگی شهر وین کشور اتریش در بزرگداشت از آن شب فراموش ناشدنی سخنرانی نموده و حضور مهمانان را خیر مقدم گفتند.

 

در سرآغاز خوانش اشعار با صدای شاعران غزلی از خود را انتخاب نموده بودم که خدمت حاضرین و دوستداران شعر تقدیم گردید.

 

 غــــزل

با گردش نگاه تو مستانه شد غزل

در چنگ لحظه ها چه صمیمانه شد غزل

انگور گشته پخته و شهدش به جام ماند

در بین پنجه های تو پیمانه شد غزل

احساس زن به قید ماند و آه و درد

کز دست روزگار که مردانه شد غزل

با هر کلام حافظ آتش بیان عشق

مهمان شامهای غریبانه شد غزل

بر زلفان خسته ً شعر زمان ما

سر پنجه های پر فتن شانه شد غزل

چوپان سر نوشت که زد نای عشق را

آه خدا شنید و دیوانه شد غزل

در نقش پایهای تو خوابید نا انید

با واژه های شاد که بیگانه شد غزل

 

برنامه چنان ترتیب یافته بود که پیش از خوانش اشعار زندگینامه شاعر توسط گرداننده محفل خوانده میشد و هر شاعر حد اقل باید سه شعراش را برای حاضرین میخواند.

 

سپس از بانوی همدل و مهمان عزیز شهره قایم مقامی که از فرسنگها دور برای اشتراک در آن شب پر خاطره آمده بود خواهش گردید تا در مورد کتابش به نام "عشق افغان" و انگیزه نوشتن آن صحبت نمایند. شهره قایم مقامی با این شعر سخنانش را آغاز کرد.

 

سلام ای دختر افغان پیامی گویمت از جان

بکوش در راه آزادی که تو انسان آزادی

خدایت آفرید آزاد اسارت بر کسی ننهاد

اسارت را بشر بگذاشت کسی کز نور حق کم داشت

پس اکنون دست هم گیرید که با هم داد خود گیرید

زسفاک و زدنیا دوست زهر ظالم که گفت هست دوست

 

نا گفته نماند که کتاب "عشق افغان" در بر گیرنده داستانهای در رابطه به زندگی پر مشقت زنان افغان در ایران میباشد. من از ایشان قلبآ سپاسگزارم که یکی از ان کتابها را برای من نیز اهدا داشتند.

 

بعد، از خالده جان نیازی خواهش گردید تا با صدای دلنواز شان اشعار پر محتوای شانرا بخوانند. خالده نیازی در سال در سال 1967 در شهر کابل متولد گردیده و از سال 1985 بدینسو در شهر فرانکفورت کشور آلمان بسر میبرد. او در سال 2008 میلادی تحصیلاتش را در رشته حقوق پایان بخشید. سوای شعر دری فارسی به زبان المانی نیز طبع اش را به آزمایش گرفته است. خالده صفحه انترنتیی دارند که میتوان از خوانش اشعارش در آنجا استفاده و لذت برد. خالده جان نیازی به خوانش این اشعار زیبا پرداخت:

 

پایان

ضریح بستن به دست باد هم کاریست

سکوت و هر چه بادا باد هم کاریست

ترا تا لحظه های سرد بردن باز بر گشتن

به اقلیم شکست های بی فریاد هم کاریست

رها کردن ترا در ازدحام سایه و تصویر

و گم گشتن به نه توی هزاران یاد ها کاریست

تو را پرداختن با دست های خویش تا یک هو

رها کردن به تقدیر خراب آباد هم کاریست

کدامین نحس تا این آیه های یاس را خواند

ترا یک بار دیگر خواندن از یاد هم کاریست

 

شعر لحظه به گفته خالده جان از جمله اشعاریست که آنرا سخت دوست دارد و بالای آن حساب مینماید وبیشتر مورد علاقه شعر دوستان قرار گرفت.

 

لحظه

هنوز می تپد این دل

هنوز می تپد این شهر آرمان منزل

هنوز خانه من زنده است و می خواند

سرود اصل عیاران به گوش کاه و به گل

 

هنوز می تپد این دل

هنوز خشک ترین خط همان خط رود است

هنوز خاطره ها پر زدرد پدرود است

هنوز آینه ها زیر خاک یا دود است

هنوز می تپد اما دلی به وعده دل

 هنوز می تپد این شهر آرمان منزل

 

هنوز کاکه این شهر کج کلاه خان است

هنوز خاکه این شهر داغ و سوزان است

اگر چه بام و سرایش هنوز ویران است

عمارت دل من می شود ازین محفل

 هنوز می تپد این شهر آرمان منزل

 

هنوز ساز درین بارگاه دمساز است

طنین گرم ربابش بشیر اعجاز است

هنوز رگ رگ این شهر پر ز آواز است

هنوز بیت گل سیب و یار در شب گم

ترانه ایست که می چسپدم به گوشه دل

هنوز می تپد این شهر آرمان منزل

 

خانم

تو لیدی گفتی من لیلی شنیدم

و آن دوباره لیلی بود

دختر شب های بی خواب شهری که لیلی بسیار و لیدی کم داشت

کلیک درود و حرفی تا چیزی گفته باشی

شکار در شهری که گذرنامه جیره می کند، زیره به کرمان شد

در حرمی که هنوز برو بیا دارد، لیدی نامی ست

باید حرفه یی تر شد و لیلی تر

 

در شهری که مجنون هاش به کانت درس عقل می دهند

و عشق برو بیایی با موسیقی مصرف است

فقط چشم هات در خانه

و من که مثل نیستم نه لیلی و نه لیدی

و هنوز بسیار دارم سر درد تا درد سر نه کنم

سالی را که پوست انداخته ام

 

در شهری که لی \ لیدی هاش دست و دل باز تر هوش یست که نوش شد

حیف است در قمار ببازم که کرده ام

لیلی نیستم که هوشاز سرت ببازم و پا ارزانی ات کنم

و چهار کتاب مهراب بستری که سفره حاتم است

هوشیار تر از آنم که لبی این جا و لبی آنجا دام کنم

که پشت سر نه گذاشتم 2500 سال کراهت

تا فردا یک دوباره در دوباره باشم

در برو بیایی که هستی...فقط چشم هات در خانه نیست

نگاهی که در لنگرود متن است

 

بعد زرغونه جان ژواگ عطا نطاق محسوس رادیو و تلویزیون افغانستان سروده هایش را با صدای گیرایی برای حاضرین دکلمه کرد.

 

 دمور ننګونه

ماته وروزلی د خپل انسانی غوښتنود پوره کولو لپاره

ما ستا نه هیله درلوده چی زماو غوښتنود پوره کولو و یاړولری

ما غوښتل چی ستا دموتود هڅو او هاند په برکت آرامه او ودانه نړی جوړه سی

خوتا زما هیله او غوشتنه ترسره نکړه تاخپل کور او هیواد ودان کی تا خپله موربی زویه

خور بی ور وره او همدادول خپله مادی او معنوی هستی ورانه کړه

تاخپله دویاړنو لونګی چی زما دزامنواو لوڼود ډیر قربانیو په ورکولو لاسته راوړنه د

خاوری سړه یوسان کړه

تاخپله هستی دپوڼدو دالرو په وړاندی وپلورله

تادخپل حرص دپوره کولو لپاره تول ویاړ او لاسته راوړنه دنابودی او ورکی سره مخ کړه

تا کله د توراوسپین هندو او مسلمان خان او بزګر او په پای کی او وړو قبایلو او قومونو

په ویشلو سره جلاکړل

ای زماد غفلت په خوب ویده زویه راویښ سه او دانسان او انسانیت د آرامی او سعادت

لپاره او چت او عملی کاراو پیکار پیل کړه

او په پای کی د خپلی ویر جنی مور غو ښتنه او هیله ومنه څکه ستا هیواد او هیوادوال

اوس تر هر وخته دیر سولی او ارامی ته ضرورت لری

دا هیله هله عملی کیدای شی چی تاسو ټول یو مو ټیشی ستاسو یو وا لی او پیو ستون

ستاسود بری او کامیا بی نغښه ده

 

صنم عنبرین

صنم عنبرین در سال 1356 خورشیدی در شهر کابل زاده شده، در کابل و هرات به آموزش پرداخت و در

 سا لهای آشوب، با خانواده اش در ایران و پاکستان مهاجر شد و بیش از ده سال بدینسو در کشور آلمان بسر میبرد. او در همین کشور به آموزشش ادامه داد و به زبانهای آلمانی، انگلیسی، روسی و اردو آشنایی دارد. سروده ها و دکلمه هایش در صفحات گوناگون انترنتی انتشار یافته و گزینه یی از شعر هایش آماده چاپ است. او همچنان دبیر فرهنگی خانه مولانا در شهر فرانکفورت آلمان است. صنم عنبرین سروده هایی با تجربه های نو دارد که میتوان با اطمینان آینده درخشان را برایش همین حال مبارک گفت. این بانوی جوان، خوش سلیقه و سرود پرداز موفق و با پشتکار به دکلمه اشعارش با آواز دلنشین خود پرداخت.

 

می نوشتم از تو، باران باز باریدن گرفت

خیل شب بو در سکوت باغ رقصیدن گرفت

می نوشتم از تو روی دفتر تنهاییم

دختر شیرین زبان شعر خندیدن گرفت

می نوشتم از تو و بی تابی مضمون دل

خون گرم عشق در الفاظ لغزیدن گرفت

 می نوشتم از تو و دیدم که خورشید رخت

بر لب بام غزل یکباره تابیدن گرفت

می نوشتم از تو و اسمت نمی بردم به لب

عطر نامت ناگهان در نامه پاشیدن گرفت

 

نعره زن آرش

شب میان روز ها دیوار شد
 
ای دریغ آن ماجرا تکرار شد
وحشت آرایید دامن هر طرف
بار دیگر دست شب معمارشد
خواب رنگین چمنزاران شکست
خانهء آسودگی آوار شد
 
آه می ترسم من از قتل درخت
شب نرفت اما تبر بیدار شد
عطر نان گرم یک آوازه بود
خواب کودک نیمه شب بر دار شد
نعره زن آرش که تا بازایستند

لشکر خفاشها بسیار شد

 

حرف آخر

 

ای خـــــدا آن اخـــتر شــبهــا کجاست

آشـــــــنای این دل تــنهـا کــــجاســت

آفــــتاب عشــــق من امـــــــــید من

پرده ساز نغـــمه ی جـــــــاوید مـــن

آنکه در من خویش را بنــیاد کــــــرد

در سکــــــــوت سینه ام فریاد کــــرد

بـر پـرم دســــــــتی کشـــــید آواز داد

در دلــــــــــــم اندیــشه ی پـــرواز داد

در به ســـوی ســــمت بارانی گـــــشود

زیر باران عشــق را با من ســـــرود

ما دو تا پــروانه های ســـــــبزه زار

زندگــی را می ســـرودیم هـر کـــنار

دست غــــم تصویر خوابــم را ربـود

زهـــر غم در هستی مــن ره گـــشود

(ماه شکــست او رفـت من پر پر شــدم

در خــــزانش بـرگ نیــــلوفــر شــدم

شهر دل را پر شــقایق کــرد و رفت

رفت امـاترک عاشق کـــرد و رفــت

در هــوایش زندگـانی سرد شـــــــد

ناله شد فریاد وغم شــد درد شـــــــد

رفتنش آیینه هــــــایم را شکـــــست

شیشه ء قلب مـــــرا با ســـنگ بسـت

خسته ام از شهر بی ساز و ســرود

خسته ام از شبپرک های حــــــسود

بالهایم در قـفس فرســـــوده اســـت

این زمین این آســــمان بیهوده است

رهـــنورد خســـــته ام از این ســــفر

مــیروم زیـــن وادی بــــی پـا وســر

ابر پر باران انـدوهـــم، خــــــــدا!

بغض تلخ صخره و کــوهم، خــدا!

مـــــــیـروم آرام و دلسرد و خموش

کــــــوله باری درد تنهایی بدوش

دختری بر روی سنگی مــــینگاشت

کاش میشد لاله یی در سنگ کـــاشت

 

بانوی عزیزی دیگری که با دیدن شان چشمان مان روشن گردید عزیزه جان عنایت بود. نامبرده در و لسوالی اند خوی پا به عرصه و جود گذاشت، ازینکه پدرش افسر نظامی در کابل بود عزیزه نیز در شهر کابل بزرگ شد و تحصیلاتش را در همانجا به پایان رسانید.

 

عزیزه عنایت از سال 1354 هجری شمسی بدینسو شعر میسرایید که بیشتر اشعارش در داخل کشور در روزنامه های انیس، پامیر، آرمان ملی، مجله ژوندون، آواز، میرمن، مجله بیدار در مزار شریف، فاریاب، جریده ملی نگاه ودر نشریه های برونمرزی در روزنامه های تاجکستان، مجله بخارا در ایران، پژواک ایرانیان، راه نو، پنجره، بانوان در ها لند، پرستو ها در دنمارک و وحدت ملی در ماسکو بنشر رسیده است.

 

عزیزه موفق به چاپ دو مجموعه شعری اش به نامهای( سیر زندگی) که در سال 2003 میلادی در هالند و( فروغ سحر) در سال 2008 در کشور ایران شده است و دو اثر دیگر نیز آماده چاپ دارد.

عزیزه عنایت به نوشتن مقالات اجتماعی و سیاسی دسترسی دارد که مقالات اش در سایت های انترنتی آریایی، جام غور، مشعل، پرستو ها و روزنه نشر میگردد.

 

عزیزه عنایت از سال 1364 تا 1371 نزد استاد عبدالحمید اسیر ( قندی آغا ) بیدل شناس کشور افتخار درس بیدل شناسی و علم عروض را کسب نموده است. او در سال 1372 نظر به شرایط نا مساعد کشور مجبور به ترک وطن و به کشور هالند پناهنده گردیده که اکنون در همان جا بسر میبرد و پس ازفرا گرفتن زبان هالندی اکنون در مدارس متوسطه شهر تلبرخ و شهر های همجوار آن کلتور افغانستان را به اطفال هالندی تدریس مینما ید.

 

عزیزه جان با خوانش مخمسی سروده شده اش بر غزل ابو معانی بیدل اکتفا کرد:

 

خاک گردیم زخاکم گرد پایی بر نخاست

عطر آسایش به عمرم از هوایی بر نخاست

ناله پیچید در گلو، از دل صدایی بر نخاست

بی شکست از پردهً سازم نوایی بر نخاست

( نا امیدی داشتم دست دعا یی بر خاست)

 

تا شده یتد و هوایش مونس تنها یی ام

نیست فارغ از خیالش این سر سودایی ام

میکشد شور جنونش در رهً رسوایی ام

سخت بیرنگیست نقش و حشت عنقایی ام

(جستجو ها خاک شد، گردی زجایی بر نخاست)

 

جلوهً عجز و قناعت در دلم جولان گرفت

داغهای نا امیدی قلب بی درمان گرفت

آتش نا سوده گی ها دامنم آسان گرفت

اشک مجنونم که تا یاسم رهً دامان گرفت

 (جز همان چاک گریبان رهنمایی بر نخاست)

 

این تپیدن های دل در قرب جانان بی بر اند

تار های ناله ً ما هر کجا دردی سر اند

عجز و حالم چون سپندی در هوایی یک دیگر اند

عجز و طاقت جوهر کیفیت یک دیگرند

(بر کرم ظلم است اگر دست گدایی بر نخاست)

 

رمز و راز چیست در نا بود و رستن های ما ؟

در تلاش دایمی و خویش خستن های ما

در نظر بیهوده آید خیز و جستن های ما

خاک شد امید پیش از نقش بستن های ما

( شعله تا ننشست داغ از هیچ جایی بر نخاست)

 

کاروان عمر شد تا آنکه سر بر داشتم

در خزان زندگی با اشک و نجوا ساختم

وا گرفت یاسم (عزیزه) تا قدم بر داشتم

در زمین آرزو (بیدل) امل ها کاشتم

(لیک غیر از حسرتی نشو نما یی بر نخاست )

 

انجیلا پگاهی

انجیلا پگاهی در سال 1343 خورشیدی در شهر کابل چشم به جهان گشوده و در سال 1361 به صفت خبرنگار جریده درفش جوانان ارگان نشراتی سازمان جوانان آن زمان کار کرد. از سال 1362 تا سال 1365 کارمند و عضو هیاًت تخریر جریده پامیر ارگان شهر داری کابل بود. اشعارش از طریق تارگاه انترنتی به معرض خوانش علاقمندان قرار دارد. وی اکنون با خانواده اش در شهر فرانکفورت کشور آلمان بسر میبرد  بانو انجیلا پگاهی شاعر صمیمی و نام آشنا بخوانش این اشعار پرداخت:

 

بمن سپیده ترین لحظه ِ امید، تویی

رسول باور ِ آن جلوه های دید، تویی

گرهگاه ِ حواسم ز هر سمت و سوی

که منتهی شود آنجا خط ِ رسید، تویی

پُرم زشعر، پرم از ترانه میبینم

ز انفجار ِ چنین لحظه ِ پدید، تویی

رسَم به عشق بگیر آی دست احساسم

که آن نشانه ِ زیبایی را نوید، تویی

ز آبگون ِ دل ِآسمان ِ الفت ِ من

طلوع ِ روشن ِ آیینه های عید، تویی

نوشته های دلم پُر سطور ِ رنگیی عشق

بنفش، سرخ، گلابی به این سپید، تویی

همو که در نفس ِ تازگیی این غزلم

حریر ِ سبز ِ خیال ِ مرا تنید، تویی

 

به داد ِ من برَس ای یار ای یگانه ترین

که من شکسته ترین و تو عاشقانه ترین

دلم گرفته و اینجا هواست توفانی

درین احاطه، من از غم دگر کمانه ترین

هوای گریه خراشیده نای فریادم

گلوست زخمی و آواز غمگنانه ترین

شکسته آیینه ها از هجوم تاریکی

و عشق مانده چه تنها میان، نشانه ترین

حلول کن نفس سبز ای یگانه ترین

بهار کن تن ِ پاییز ای جوانه ترین

نسیم روحفزای حضور گرمت را

گرفته باز من ِ کودکم بهانه ترین...

 

که چشم دوخته امید، انتظار تو است

اهدا: به رزمندگان فلسطینی که نشان ِ رزم و مقاومت اند

کو ؟ آن عدالتش، خدا خواب رفته است ؟
اینجا بخاک و خون، فلسطین نشسته است
زخمیست غزه مثل ِ تن شهریان خود
جاریست خون ِعاشقش این شهر شسته است
هرسو زمین سوخته، ویرانه های ِ بمب
هرسو مصیبت، هر درِ ِ امید بسته است
بر کی فروختند!!! دل ِ زخمی ات به چند !!!
تاراج ِ خاک ِ تو همه اسرار گفته است
خون است خون هر سو تن ِ پاره کودکان
اشک است هر سو ناله صدای ِ که خسته است
سرخ ِ مقاومت، شهید جان سپرده، لیک
امید بردوچشم شهیدش نخفته است

 

مژگان ساغر شفا نام آشنای دیگری از راهیان کاروان شعر بانوان افغانستان است. که در آن شب با صدا و ژستهای زیبا بخوانش اشعارش پرداخت. مژگان جان ساغر با انکه زندگینامه و اشعارش را در اختیار برگزار کنندگان شب شعر نگذاشته بود، توانستم این دو شعر اش را که در همان شب خوانده شد از سا یت فردا برای خوانندگان این گزارش بدست آرم.


ساغر

ساغر پر زشرابم خودت میدانی
گهی آتش گهی آبم خودت میدانی
عطش ات از لبم افزوده شود
شکل مرموز سرابم خودت میدانی
حذر از خنجر مژگانم کن
ترک خونریز خرابم خودت میدانی
در شبان طرب و شعر و صفا
نمک قلب کبابم خودت میدانی
سخت شرمیده زچشمم نرگس
گل بهتر ز گلابم خودت میدانی
باغبان دست بدار از چیدن
سوسنم زینت آبم خودت میدانی
ماهتاب شب و شعر شاعر
عکس آتش روی ابم خودت میدانی
باز در فکر وصالت شده ام
غرق در رنج و عذابم خودت میدانی
نیست جز زهر غمت قسمت من
از غمت خانه خرابم خودت میدانی


 

میوه ممنوعه

این روز ها و خون من و گردن از شــما
صد ها بهانـه کردن و آوردن از شـــــمـا
سهوِ تو بود من که صــمیمانه گفتـــمت
ممنوعه نیست میوه من، خوردن از شما
باغ بهشت را که خدا قســمت تو کــــرد
در آتش اش کشیدن و افسردن از شـــما
قالی خوش نمای دلم را دریغ و حــــیف
چون خاک ره ندیده و نشمردن از شما
مـن اختیار خویش به دســـت تو داده ام
دل را به غم شکستن و آزردن از شــما
گل کرده شاخه های پر از میوه دلـــــم
گل را به باد دادن و پژمُردن از شـــمــا
آ ئینه نجابــــت مـــن عهد بـــستن هســـت
دل را بدست دیگری بســــپردن از شـــما
این ساغر که پر ز شراب دو آتشه هســــــت
با او جفا و جور و ستم کردن از شــــــما
یک صد غزل به وصف نگاهت سروده ام
حالا تو لطف کن و بیا بردن از شـــــمـا

 

مهــــــر انگیز ساحل

مهــــــر انگیز ساحل 41 سال پیش در شهر رابعه و مولانای بلخ در دامان یک فامیل روشنفکر نخستین نفسهایش را کشید، تا صنف دوازدهم در شهر مزار شریف درس خواند. بنا بر حادثات ناگوار وطن 18 سال میشود که در دیار غربت بسر میبرد. در سن دوازده سالگی برای نخستین بار آثار ی بنام (مادر ) و (طبیعت) نوشت. در شهر هامبورگ آلمان بسر میبرد و مجموعه ای به نام (فریاد های خاموش ) زیر دست دارد که در آینده های نزدیک زیور چاپ خواهد یافت. بانو مهر انگیز ساحل نیز بخوانش این سروده هایش پرداخت:

 

کیم من ؟

یک غروب بی طلوع

آشفته ی ازجنس جنون

آواره ی ازدیارتردید

قاصد لحظه های تلخ

سطوری از اوراق تنهایی

غرش ابرسیاه وبی پناه

تابشی از جنس غروب

ساحلی بی دریا...

همصدای اشک...

همزبان غم...

همنوای درد...

پرفریادترازسکوت

بغضی ناترکیده

غروبی درطلوع...

زاده ی ایام سرد وسکوت

یک فریاد بی صدا...

یک پیدای ناپیدا !

درد بی درمان عشق

آری! من یک غروب بی طلوع ام !

 

ماهی را پرسیدند: چه رادوست میداری ؟

گفت: آب را - بی او من هیچم - من نیستم!

شمع راگفتند: چه رادوست میداری ؟

بگفت: پروانه را ! تنهااوست کز بهرمن میسوزد!

بلبل را پرسیدند: چه رادوست می داری ؟

بگفتا: باغ را ! باغ خانه ء منست - درفضایش ترانهء

منست!

مادررا پرسیدند: کی رادوست میداری ؟

جوابداد: اینهم ( پرسشی ) است ؟ فقط فرزندم را!!

شب را پرسیدند: چه رادوست داری ؟

بگفت: مهتاب را ! اوست که با اینهمه سیه رویی من -

بازهم بامنست!

شبنم را پرسیدند: چه رادوست خواهی داشت ؟

بگفتا: گل را ! مگر نمی بینید که هر صبح برویش بوسه ها نشانده ام ؟

مجنون را پرسیدند: کی رادوست میداری ؟

بانیشخند به پرسشگران بدید..... و بی جواب قدم دربیابان نهاد

انسان را پرسیدند: چه رادوست میداری ؟

بلادرنگ ازهمه زودتر جواب داد: آزادی را...آزادی را!

زندگی یعنی آزادی....آزادی یعنی زندگ !!!

 

صالحه وهاب واصل

صالحه وهاب وا صل در سال 1960 میلادی در شهر کابل چشم به جهان گشود که پس از پایان رسانیدن دروس اش از لیسه زرغونه، تحصیلاتش را تا درجه ماستری در رشته مارکیتینگ به اتمام رسانید. او مانند سایر هموطنانش پس از سرگردانی های مهاجرت به سال 1993 در کشور هالند پناهنده شد که تا امروز در آنجا بسر میبرد.

 

استعداد سرودن شعر ازآوان کودکی در سرشت اش بود. در آن زمان به سرودن دوبیتی های طفلانه نیزمیپرداخت، زمانیکه پدر متوجه استعدادش شد سروده هایش را بخاطر تشویق بیشتر برای نشر به مجله شوخک میفرستاد. صالحه بیشتر بخوانش مجموعه های شعرا پرداخته و پدر بزرگش که خود در راستای سرودن شعر تجربه داشتند از صالحه کوچک میخواست تا اشعار شانرا با آواز بلند بخوانش گیرد، همینکار او را بیشتر به سرودن شعر واداشت.

 

صالحه واصل مجموعه ای شعری را برای چاپ آماده نموده که تا آخر همین سال بدسترس دوستان و علاقمندان قرار خواهد گرفت. صالحه سوای سرودن شعر علاقه وافر به موسیقی و نقاشی دارد که در وقت فراغت به نقاشی میپردازد. یکی از نقاشی هایش در سال 1979 در برنامه رقابتی که از جانب کشور جاپان راه اندازی گردیده بود از جمع کشور های ایران، پاکستان، جاپان و هندوستان جایزه اول را نصیب شد.  نمونه های شعر و نقاشی بانو صالحه وهاب واصل در سایتهای انترنتی و بخصوص سایت ساعت 24 جا دارند.

بدلم   خیال  وصلت   چقدر بجا نشسته    
توخدائی  این شکیبا  که  به ره گدا  نشسته
چه قیامت است نورت زی   ز جهان بی  نیا
که ذرات جان مارا همه جا بجا نشسته
 
ببرم خیال  راهی  که   فنا  شوم ز  وصلت
     چکنم که دیده و دل هم زسوی ما نشسته
نکنم امید فردا همه امشبم مهیا ست
که همان رحمت تو پس درب ما نشسته
  نبرد هوای شاهی به جهان فانی واهب
 
جهان عیان و پنهان به  قبائی  ما نشسته که

***********

بنشین , بنشین کنار من که ره شب دراز نیست

ما هردو رهگذر , محتاج انحلال و هماهنگی و همی

مفتون قصه های نظر با سماع دل

مگذار این دقایق وصلت هدر رود

بنشین پیشرویم بر من نگاه کن

بر گوی راز بستۀ دل با لب نگاه

اندیشۀ گذشتن شب دور کن ز سر

بگذار باغبان همه هستی و عدم

از دانه های عشق , وز اختران و انجم بیرنگی ئی فضاء

در بطن آسمان نهد تخمه هائی نور

بگذار آسمان شود آبستن از شفق

بگذار از تبسم ما دُخت آفتاب

آگنده از حرارت آغوش آرزو

خندد به سوی ما

بنشین که طفل روز مثال فرشته ها

با بال هائی باز و فراغش به سوئی ما

آغوش وا کند

بنشین کآسمان سیه پوشِ کینه دل

از بودنت کنار من اندر حریم مهر

با تیغ زر ز کورۀ وَساوِسِ حسد

از رُخ نقاب تیره و پُر وحشت و سیاه

با خشم بر کند

 

***********

بنشین کنار من

بنشین که راه فاصله ها در عدم رود

دست عدم مگیر

با بعد خو مکن

بنشین تا بگویمت از لذت وصال

از نور با صفا

از رنگ این هوا که ببینی به چشم دل

بنشین که خوانم از غزل بیصدائی دل

از شعر راز ها

از نغمۀ حزینیکه میبارد از فضاء

از قصۀ شکستۀ پیچیده در گلو

از من مرو بمان , بنشین که با تو ذاده شود طفل با همی , نوذاد همدلی

در بستر نیاز, گهوارۀ حقیقت و آغوش باوری

بنشین که زره زره شود خانۀ دوئی

 در زیر پائی ما

بنشین که تا به عشق در آمیزمت بخود

بنشین تا که در دل شب گوری برکنیم

آغوش گور پُر ز تنِ تو و من کنیم

بنشین تا زُدوده شود نقش تو و من

از صفحۀ های دل, زآئینه ئی خیال

بنشین که روی گور تو و من ز خاک ما

خشتی بنا کنیم

اعمار آشیانۀ پُر از صفا کنیم

إحیاءِ ما کنیم.

 

مجنون صفت اندر هوست یار برقصم

دیوانه از آن لذت دیدار برقصم

ده جرعه از جام لبت ای مه کنعان

کز هوش روم بیخود و خمار برقصم

در بزم حضور تو چو پروانه عاشق

گرد شمع رخسار تو دلدار برقصم

ای رشک مسیحا نفس تازه بمن ده

کز ذوق تمنای تو بسیار برقصم

از صو معه و مسجد و از خانقه و دیر

آیم برون و بر سر بازار برقصم

گرد حرم کعبهً حسن تو به حسرت

با دیده ً تر نیمه شب تار برقصم

 واهب بنشین تا که به معراج وصالت

از شوق دگر بار و دگر بار برقصم

 

در اخیر از بانو نظیفه یعقوبی ویرا خواهش شد تا یخوانش اشعارش بپردازد.

 

نظیفه ویرا در خانواد ه روشنفکری در شهر کابل پا به عرصه وجود گذاشت، تعلیمات ابتدایی و ثانوی اش را در مدرسه های آمنه فدوی و عایشه درانی به پایان رسانید ه، سپس شامل دانشکده حقوق و علوم سیا سی دانشگاه کابل شد. از رشته اداری و دیپلو ما سی آن دانشکده سند فراغت را موفقانه بدست آورد و مدتی در انجمن حقوقدانان کشور کار کرد که با تاسف پس از چندی همچو ملیونها هموطن اش از دست جنگ خانما نسوز مهاجر شد. از سال 1992 میلادی تا حال در ماربورگ کشور آلمان بسر میبرد.

 

نظیفه ویرا از سال 2005 میلادی به اینسو طبع اش را به سرودن شعر و بخصوص غزل میآزماید. به گفته خودش: از اوایل سال 2007 میلادی تا حا ل با مشوره فر هاد دریا آواز خوان محبوب مان بیشتر به ساختن تصنیف برای اوازخوانان میپردازد.

 

هنرمندانی که از تصنیف های بانو ویرا در آهنگهای شان بهره برده اند .میتوان از: مسعود وفا، نجیم نوابی، فواد رامز، حفیظ علی و دیویانی علی، احمد شاه حسن، قادر اشپاری، وحید قاسمی، اسماعیل ویرا، پیمان حبیب زی، جاوید شریف، بشیر همدرد، رامین و عمر شریف نامبرد.

 

دلا اثر چه خوش زناله شبانه رسد

که یار رفته سفر عاقبت به خانه رسد

به جای هر قدمش رونق هزار جمن

زرنگ بویش بهار  بدین بهانه رسد

 فتاده لرزه بدل زاشتیاق دیدارش

چو بلبلی که پس از سالها به لانه رسد

سرودی بر دمد از لابلای آوازش

بگوش من گهی شعر و گهی ترانه رسد

چو ساحلیست وصال بت دلارایم

که کاش کشتی دل هم به آن کرانه رسد

گمان برم که من به واهی انتظار کنم

نشاید همچو نگاری  به این زمانه رسد

نساخت هیچکسی فاش راز خلقت را

کلید فهم بشر کی بدین خزانه رسد

نه علم یافت سر اغاز این حکایت را

نه عقل گاه به پایان این فسانه رسد

بدان خسته تو (ویرا ) که طبع شاعری ات

چو نور تازه به سر از رب یگانه رسد

 

سپس بانو هما یوسفی و عبدالله افضلی و سلطانه جان  وهاب واصل اشعار انتخاب شانرا به دکلمه گرفتند. همچنان پیامها و اشعاری از بانوان عزیز هر یک : بانو روح افزا هستی ، شکیله نصیر بهانه ، جلیله سلیمی ، ثریا پاکزاد، نفیسه نصیب  و هم آقایانی اشعار شانرا به مناسبت  آن شب پر خاطره و چراغانی فرستاده اند که جریان مفصل آن با زندگینامه و نمونه های شهر هر یک در قست های دوم و سوم همین گزارش انعکاس داده شده اند.   

 

پس از خوانش اشعار از سخن سالار محترم ادبیات افغانستان داکتر استاد لطیف ناظمی خواهش گردید تا برداشت و نظر شانرا در رابطه به اشعار بانوان حاضر در محفل ابراز داشته و آنها را نقادانه بررسی نمایند. استاد ناظمی کلام شانرا با شعری از نخستین بانوی شعر افغانستان رابعه بلخی آغازید.

 

عشق او باز اندرآوردم به بند

کوشش بسیار ناید سودمند

عشق دریای کرانه نا پذیر

کی توان کردی شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری

پس بباید ساخت، با هر نا پسند

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و پندارید قند

توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

 

استاد لطیف ناظمی در سخنرانی عالمانه شان بسیاری اشعار را با زیبایی و صمیمیت نقد کردند که برای شاعران آن محفل آموزتده و پر بار بود و تفاوت مضمون اشعار بانوان شعر دیروز و امروز را مورد مقایسه قرار دادند، چنانکه گفتند دیروز بانوان مان با نامهای مستعار همچو مخفی، مستوره، محجوبه، عاجزه و حتا گمنام شعر میسرودند و خوشبختانه مایه مسرت و خوشبختیست که امروز بانوان شعر افغانستان میتوانند سخن دل و حتا آزادانه خواهشات جنسی شانرا بیان دارند اما روی یگانه چیزیکه باید توجه شود اینست که بیشتر اشعار این بانوان شکل گزارشی دارد تا ترکیب و استعارات شعر که درین مورد امید کوشش بیشتر صورت گیرد.

 

پس از ختم سخنان محترم استاد ناظمی از بانو زهره جویا خواسته شد تا با صدای دلنشین اش به گرمی محفل بیافزاید. بانو زهره جویا با صدای موزون و ژست  های هنرمندانه مورد استقبال پرم حاضرین قرار گرفت.

 

پس از شنیدن موسیقی تقدیر نامه ها و سپاسنامه هایی که از جانب انجمن  فرهنگی افغان های کشور آستریا و انجمن همبستگی افغانان در اروپا  زیر نظر محترم استاد ناظمی تهیه دیده شده بود برای مستحقین داده شد .

 

بانو شاعرانی که اشعار شان مورد تقدیر قرار گرفتند، عبارتند از :

 

بانو خالده جان نیازی

بانو شهره قایم مقامی

بانو صنم جان عنبرین

بانو انجیلا جان پگاهی

و بانو فریبا آتش صادق

 

اشراک کنندگان با گرمی و محبت تقدیر نامه و سپاسنامه های شانرا گرفته و به آن میماند که گویی همه همچو دانه های الماس دور گلو بند شب شعر و غزل میدرخشیدند.

 

در بخش اخیر برنامه چنان در نظر گرفته شده بود که دو تن از فعالین بخش اجتماعی هریک بانو نجیبه جان بهمنش و بانو زرمینه جان زمان نیز در مورد فعالیت ها و کمک های شان به مریضان و اطفال در افغانستان سخنرانی نمایند که با تاًسف بنا بر کمی وقت از شنیدن آن بی بهره ماندیم، اما در گزارشات جداگانه در مورد فعالیتهای آن بانوی عزیز خواهم نوشت.

 

بخش موسیقی را جوان مستعد و خوش آواز سلطان عزیز با گرمی و انتخاب آهنگهای دلپذیر پیشبرد.

در قسمت اخیر برنامه تابلوی را که بانو صالحه جان وهاب واصل با دستان هنرمند شان که بیانگر زندگی زن افغانستان در ابعاد مختلف بود، برای محترم غوث الدین میر و مینا جان میر بخاطر زحمات شان از نام همه بانو شاعران حاضر در محفل اهدا نمودند.

 

بجاست تا از پذیرایی گرم و صمیمانه  دوستان و فامیل های محترم هر یک آقای ابراهیمی و خانمشان بانو نوریه جان  ، محترم دستگیر وانجینیر ضیاگل جان و مهانداران همه دوستان محترم غوث الدین میر و خانم عزیز شان بانو مینا جان ابراز شکران نمایم.

 

                       ***

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول