© Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 صدیق رهپو طرزی

 

 

 

 

 

                                                   "گذشته را هیچ کس، حتا خدا، دگرگون ساخته نمی تواند."
                                                           
  گفته ی «اگاتون» در کتاب «اخلاق» اثر «ارسطو»
 


                                             «ما» وفراسوی زمانه و تاریخ


آن گونه که در یکی از یادداشت های ام در فصلنامه ی «روشنی» نشریه ی کانون روشنگران افغانستان ــ این نشریه بنابر دلیل هایی که تنگنای جای در این جا، مجال پرداختن به آن ها را نمی دهد و پس تر به آن خواهم پرداخت، اکنون از نشر باز مانده است ـ گفته بودم، در نظر داشتم تا به جایگاه «ما» در تاریخ ـ زمانه های پیش و پس از آن ـ نگاهی بیندازم.
حالا برآن ام تا دیدگاه ام را که بر بررسی های دانشی «استوار» است تا تلاش برای گسترش اندیشه ی «ويژه»، بیان بدارم. آن را در برابر «نقد» دیگران، با پرداخت «دانشی» نی احساسی، بیاویزانم.


در جستجوی « هویت»
در سرزمین ما، در محدوده ی جغرافیای سیاسی کنونی که در پایان سده ی نزده ام به آن شکل داده شد، سال های سی سده ی بیستم را می توان آغاز تلاش برای «هویت یابی» و یا درست تر« هویت سازی» نشانی نمود.
این امر، در چنان فضای سیاسی صورت گرفت که از یک سو نسلی از آگاهان که در جریان جنبش و نهضت نو گرایی و تجدد گرایی پایان سده ی نزده ام ــ با وزیدن نسیم این اندیشه ها از اروپا که با تفکر «روشنگری» و «خرد گرایی» پیوند تنگاتنگ داشت ــ «قد» بلند کرده بودند، همراه با بر اندازی نظام سیاسی «امانی»، سر به نیست ساخته شده بودند و یا در سیاهچال ها، دور از نور ــ و ــ روشنایی، به سر می بردند.
از سوی دیگر، این امر همزمان با دوره یی صورت گرفت که باز هم اروپاییان با نگاه پُر نقدی که به مساله ها می دیدند، کشف نمودند که شش زبان کهن، مانند:سانسکریت، لاتین، یونانی، گوتی (اجداد زبان های جرمنی)، آیرلندی و پارسی کهن، از ریشه یگانه یی بر خاسته اند.
آقای «ویللیام جونز Jones,William» در سال 1786 عیسایی،.در سخنرانیی که در مورد زبان های « هندی» در «کلکته» ی «هند» ایراد نمود، یاد آور شد که این ها فرزندان زبانی که نقش «مادر» را داشته و اکنون دیگر وجود ندارد، می باشند.
از آن جایی که نامی برای این زبان وجود نداشت، زبان شناسان آن را «هندوــ اروپایی» گذاشتند.
در میان این زبان های ششگانه، زبانی را که در شمال «هند» و «سریلانکا» به آن حرف می زنند برآن نام «هندوــ آریایی» گذاشتند و گروه دیگر از آن میان «پارسی، پشتو و دیگر ودیگر...» را به نام «ایرانی» ــ به مفهوم زبان شناسی اش و نی نام سیاسی که بعد ها بر آن گذاشته شد ــ و «آریایی» گذاشتند.«توماس تراوت منThomas Trautmann» به این باور است:" کار برد واژه ی «آریا» به این معنا نیست که سخنگویان این زبان به کدام نژادی که «آریا»یی نامیده می شد، تعلق داشته اند و یا دارند.این یک امر روشن هست که امروز مردمی که به آن گپ می زنند به نژاد های گونه گونه پیوند دارند" (توماس تراوت من T.Trautmann«بحث آریایی» 2005).
هم چنان، در نیمه ی سده ی هجده ام عیسایی، برخی ــ باز هم اروپاییان ــ تلاش نمودند تا با نگاهی به «خد ــ وــ خال» و رنگ ظاهر، «نژاد» ها را دسته بندی نمایند.«آرتر دو گیبینو»، در اثر چار جلدی اش به نام «نوشته یی بر نا برابری نژاد های بشر» (5-1853) چنین «استدلال» می نماید که تمام تمدن های کهن، نتیجه کار، تلاش و نبوغ فکری نژاد سپید هست.آن گاهی که دراین تمدن ها، نژاد سپید با دیگر نژاد ها در هم آمیختند، راه زوال و نیستی را به پیش گرفتند او بعد یاد آور می شود که درمیان کسانی که به زبان «هند ــ و ــ اروپایی» سخن می زنند، تنها نژاد «جرمن یا ژرمن» و یا درست تر «آریایی» است که «ناب و سُچه» مانده اند و بس.
آن گونه که می دانیم پس تر این واژه ی «آریایی» در محدوده ی «زبانی» باقی نماند و آرام آرام رنگ تند « برتری نژادی» را به خود گرفت.
در هوای این «حال ـ وـ احوال» بود که نظام سیاسی بر آمده از دل توطیه ـ و ـ نیرنگ، با نام «ولینعمت» و شعار «نجات»، قدرت سیاسی را به چنگ آورد.اینان برای تحکیم «قدرت» از همه وسیله ها، بهره گرفتند.
سپس نسل «نو» تر این نظام ــ تبلور اش را در وجود آقایان «داوود و نعیم» می توان دید ــ برای نهادینه سازی «قدرت» به شکل دهی « فرهنگ» روی آوردند و به جستجوی «هویت» و آن هم «ملی» در ساختار سرزمینی که تار ـ و ـ پوداش با نظام اجتماعی عشیره یی، قبیله یی و قومی پیوند وگره محکم خورده بود، برآمدند.
«رژیم» که می دید تنها با فشار و دربند کشیدن نمی تواند تما م دهن ها را ببندد، با استفاده از تجربه های تلخ و ترس از نا مشروعیت «خود» که سرا تا پایش اش را فرا گرفته بود و همچنان برای جلوگیری از انفجار بعدی، در جستجوی دریچه «مفر»ی شد.
«نظام» پیشبرد این «ماموریت» و «رسالت» را به «روشنفکران خودی» که آرام آرام و با ترس و لرز «قلم» از جیب بیرون کشیدند و حالت «موجود» را فرصتی «متغنم» به حساب می آوردند، و از سوی دیگر، برخی از آنان هوای «بزرگ» نمایی را در سر داشتند، سپرد.
در این راستا، ایجاد «انجمن ادبی کابل» را در سال 1930/1310، را سر ـ و ـ سامان داد. دو هدف را به صورت روشن در امر ایجاد این ساختار می توان دید:یکی، دادن فرصت برای «بیان» رهبری شده ی باور ها در چارچوب بخشیدن «مشروعیت» و دیگری «دامی» برای شناخت «دیگران».
به هر روی، دردرون این ساختار از همان روزهای آغاز، مرز میان هواداران نگه داری حالت «موجود» که با ایستایی گره خورده بود و «پویایی و. تحول» که «اصلاح ــ و ــ رفورم» را در خط کار شان قرار داند، به صورت نمایان روشن گردید.اعضا به درجه های گوناگون در کنار این دو بخش قرار گرفتند.
این ساختار را برای این که هوای «دگر» را از دماغ اش بیرون نمایند، به شاخه های گونه گون تقسیم کردند.
به بخش پردازش به «تاریخ» بهای بزرگ داده شد.زیرا جستجو برای «هویت » یابی و یا سازی، بدون شک از دل «تاریخ» که در آن جایگاه پُر اهمیت دارد، آغاز می یابد.
برای درک به تر کار پردازش به تاریخ، به ویژه پیوند و رابطه اش با سیاست و شکل دهی اش در این رده، بایست این نکته را یاد آور شد که در این راستا دو مفهوم تاریخ دانی یا تاریخگــُزاری و تاریخ نگاری یا نویسی از هم تفاوت ژرف و عمیق دارند.
در بخش اول گروهی از نویسنده گان وجود دارند که داده های تاریخی را بدون آن که پیوند سند ها را با «محیط اجتماعی - تاریخی» در نظر بگیرند، به آن می پردازند و تاریخ گزارش گونه یی را ارایه می دارند.
در بخش دوم تاریخ نگاری به مفهوم ادبی اش نی تنها بررسی تاریخ است، بل نوشتن تاریخ به حساب می آید.دراین امر تاریخنگار بایست «حادثه» را از زاویه های گونه گون بررسی نماید و مهم تر از همه این که به «شگرد های» کار به صورت همه جانبه «ورود» داشته باشد.
در این راستا، تاریخنگار با تمام نیرو تلاش می نماید تا میان گزارش ها و داده هایی که به واقعیت و حقیقت نزدیک اند، مرز روشنی بکشد.او در این راه سعی می نماید تا مشاهده های شخصی اش را با نگاه دنیایی، گیتانه و خرد گرایانه همراه بسازد و اسطوره ها و افسانه ها را درجایگاه مناسب شان قرار بدهد و به آن ها رنگ واقعیت نبخشد.او همچنان با نگاه پُر از «نقد» به آن چی در دسترس اش قرار می گیرد، می نگرد.و در پایان از کنار دیدگاه ها و اندیشه های آنانی که در متن حادثه ی معینی قرار ندارند، ولی در این و یا آن مورد ابراز نظر نموده اند، به ساده گی و بی تفاوتی نمی گذرد.
به این گونه، تاریخنگاری از دیدگاه ادبی نی نتها رویداد های تاریخی را بررسی می نماید، بل نگاه دقیق به نوشتن تاریخ می نماید.با دید امروزی و مدرن این اصطلاح بخش های گونه گون را در بر می گیرد.با این شیوه مرز ها میان داده های «دانشی و علمی» و آن چی برای «خوش خدمتی» در نظر هست، به شدت روشن می گردد. دید روشنفکرانه تا جایی که امکان و توانایی وجود دارد، تلاش می نماید تا در خط سره نمودن کارنامه های مهم از نا مهم، شکل تبلیغ سیاسی و حتا شکل دهی «آگاهی» ملی به روشنی و وضاحت دست به کار شود.
چنین باور وجود دارد که «تاریخ» به مثابه «دانشی» است که تلاش دارد تا «حقیقت» را از راه بررسی «کردار» آدمیان در زمانه های گذشته، برپایه ی شاهد ها، «دریافت» نماید.
با این دید، «هیرودوتHerodotus » در سده ی پنجم پیش از عیسا، نخستین کسی بود که دست به این کار زد.اما، این توسی دیدس Thucydides (460-400) باز هم مورخ یونانی بود که برای بار اول برخورد علمی با تاریخ نمود.او پدیده های تاریخی را نتیجه «شادی ــ و ــ قهر» خدایان آسمانی و نیمه خدایان زمینی، ندانسته دراثر اش به نام «تاریخ جنگ پلوپونیزیاییانPeloponnesian»(نبرد مهم وتاریخی میان «آتن» و «اسپارت» که در سال های431 تا 404 پ.ع. رخ داد.در این جنگ، «اسپارتیان» پیروز شده و دوران طلایی «یونان» به سر آمد.ط.)به جستجوی علت ها و اثر های آن ها می برآید.او در چارچوب کاراش به «رویداد ها ــ و ــ پدیده ها» نگاهی در خط «زمان» و هم چنان «بیطرف» می اندازد و آن ها را نتیجه ی «کردار»ی می داند که از «انسان» سر می زند.
در شرق «ما»، این «ابن خلدون» بود که در اثر تاریخی اش ــ به ویژه در مقدمه و یا پیش درآمداش ـــ به تاریخ و با تاریخ نویسان پیشین اش،نگاه «نقادانه» و هم چنان «جامعه شناسانه» می اندازد.او به این باور است که برای درک تمام بُعدهای یک پدیده ی تاریخی معین، بایست به «فرهنگ» آن دوره توجه نمود.او به این باور است که با این «نگاه»، می توان حادثه های تاریخی را ارزیابی نمود و رویدادها را بر اصل های «خِرد ــ و ــ عقل» دید
مورخان دیگر اروپایی تا «ارنولد توین بیToynbee,A.J.»(1889-1975) آن را دنبال نمودند و تکامل بخشیدند.
با این دیدگاه، «کار» در حوزه ی «تمدنی» و به ویژه کشور ما، در محدوده ی جغرافیای سیاسی «کنونی» در اول «وصف» قرار دارد. مساله یی که چون «سد سکندر» دربرابر ما قرار دارد، این است که ما به شیوه گزارش سنتی در تاریخ عادت نموده ایم
از سوی دیگر، مانع دیگری که در سر راه قرار دارد این است که ما به تاریخ «شفایی» یا نا نوشته که سینه به سینه نقل می شده و هر بار زیر فشار «قدرت» رنگ دیگری به آن داده می شده است، «خوی» نموده ایم. نمونه ی بارز آن «اوستا» و همزاد دیگر اش «ریگ ویدا» ست که به گفته ی « کریستن سن و یار شاطر» در آن ها تارـ وـ پود رویداد های تاریخی با «افسانه ها و قصه ها» در هم تنیده شده اند.
.در این دایره، ما «تاریخ دانان» و «گزارشگران» ی داریم که تنها رویداد ها را «گزارش» داده اند.
چهره هایی چون:آقایان علی احمد «کهزاد»، میرغلام محمد «غبار»، و به درجه های بعد آقای عبدالحی «حبیبی» و دیگر ودیگر... به کار «گزارش» تاریخی با تمام تنگنا ها پرداخته اند.
آن چی در این میان جای خالی داشت و هنوز هم دارد، حضور کسانی که «آموزش» تاریخ «نگاری» دیده باشند.اگر به «تک فردی» بر می خوریم می بینیم که او نتوانسته است تا در جریان رویداد های «داغ» ذهن خویشتن را از دایره ی تنگ «همبود سنتی» رها بسازد.
به همین روی هرکسی از «ذهن» خویش به این کار پرداخته است.
در این میان، آقای احمد علی «کهزاد»، با آگاهی از زبان فرانسه یی و اثر پذیری از دیدگاه «گیبینو» و حضور پُر نفوذ اندیشه ی نژاد برتر «آریایی»، از یک سو، و داشتن اهرم کرسی ریاست « تاریخ» در درازای یک دهه از سوی دیگر، به جستجوی «هویت» می گردد.او تمام بخش بزرگ «تاریخ افغانستان» اثر پُر حجم اش را به بررسی «آریاییان»، آن هم در چارچوب پذیرش کامل و بدون «نقد» فضایی که با حضور برتری نژاد «آریایی» در اروپا و به ویژه در «جرمنی» دوران «هیتلر»، پُر رنگ شده بود، دست می زند.
او در حالی که از کشف بزرگ تمدن «سند» که «ما» در آن جایگاه بدون تردید داریم، آگاهی داشت، آن را در حاشیه می راند.او به این امر با عنوان «در حواشی آریاناـ حوزه سند» (ا.ع. «تاریخ افغانستان» ج.اول.ص.هفده) به صورت بسیار کوتاه می پردازد.او در اثر بیش ازهزار صفحه یی اش تنها و تنها یک ورق به آن «اختصاص» می دهد و بس.
آقای میر غلام محمد«غبار»، که «هوای تازه» ی نهضت «امانی» ذهن اش را پُر نموده بود و با نگاهی به دگر گونی هایی که در «روسیه» جریان داشت و خود هم در آن حال ــ وــ هوا در آن جا «حضور» داشت، سایه ی سنگین استبداد «کبیر»، ــ به باور من ــ تاریخ را بر نطع هوای «طبقاتی» خوابانده است.
...و دیگران هم درچارچوب ذهن «خود» مانند آقایان عبدالحی «حبیبی»، میرمحمد صدیق «فرهنگ» و تازه ترآن مانند آقای محمد حسن «کاکر» راه در این وادیه، سپرده اند.
جای شگفتی هست که «تک فردی» مانند آقای محمد حسن «کاکر» که «آموزش» مدرن تاریخی دیده است، هنگام نوشتن اثر تاریخی برای «دفاع» از درجه علمی اش به اصل های «تاریخ نویسی» وفادار می ماند و یکی از به ترین اثر تاریخی، زیر نام «حکومت و جامعه در افغانستان: فرمانروایی امیر عبدالرحمان خان» (نشر دانشگاه «آستین» ا.م.امریکا، سال نشر هفتاد نه عیسایی) را می نویسد.
همین.تاریخ «نویس» مان هنگامی که کشور را توفان حادثه های سیاسی در دهه ی هشتاد و بعد درهم می کوبد، همه این اصل ها را در «سیاهچال» مناسبت های «همبود» سنتی و پیش مدرن، به گور می سپارد.
همان دانشمندانی که از کتاب پیشین اش به نیکویی ستایش نمودند و درجه «علمی» برای اش دادند، هنگام نقد اثر بعدی اش که زیر تاثیر فضای آلوده ی «سیاسی» سال های هشتاد عیسایی نوشته شده است، یاد آور شدند که او در این اثر از دور «دستی بر آتش حادثه ها و رویداد ها» دارد.و این اثر از نگاه ژرف و عمیق محروم است. او خود باید می آموخت که هیچ کسی و هیچ چیزی از دید «نقد» آنانی که به اصل های «تاریخ نگاری» وآن هم «مدرن» باور دارند، به «امان» مانده نمی تواند.
با این «دید ــ و ــ سنجه» نویسنده گان ما، تاریخدان و تاریخگزار اند تا «تاریخ نگار».


«ما» در این «بستر»
به باور من، اگر بررسی گذشته ی «مان» را در چارچوب و تنگنای جغرافیای سیاسی کنونی سرزمین «ما» در بند بکشیم، نگاه به گذشته، از یک سده و اندی بیش تر راه به دور دست ها، باز نمی نماید.
بر همه روشن است که «انگلستان» و «روسیه» که در پایان سده ی نزده ام عیسایی چنان ابر قدرت جهانی به حساب می رفتند که در سرزمین اولی «آفتاب» غروب نمی کرد و در دومی قلمرو اش از برآمدگاه خورشید در آسیا تا غروبگاه در «اروپا» گسترش یافته بود، در جوار ما «راه» باز نمودند.
این دو کشور «جهانگیر»، حرف نهایی را در مورد سرنوشت و حتا کشیدن دیوار «خانه» ی «دیگران» را می زدند. همین دو، بر آن شدند تا از«فرش» گسترده ی «قومی» که در جریان حادثه های پُر از فراز و نشیب تاریخ این «جا»، شکل گرفته بود، به وسیله «خط کش» منفعت های «جهانگیری» شان، سرزمینی برای ما «قیچی ـ وـ برش» نمایند. به این گونه آنان مرز و بومی که شباهت به «لحاف قورمه یی» و«چپن پینه پینه یی فقیر» ــ از دیدگاه «قومی» ــ داشت، به اندازه «قد ــ وــ اندام» رهبران این جا، بریدند و به «رویا ــ وــ خواب» یک «امیر» که کشیدن «چار دیواریی» را در دورادور «خانه» اش، آرزو می نمود، تحقق بخشیدند.
به این ترتیب، کشوری به وجود آورده شد ــ از دید مرز بندی های سیاسی ــ که از «اقلیت های قومی» ساخته شده است.
پس، به باور من، برای این که بتوان به گذشته نظر داشت، اول ازهمه به این «مرزها» دربند نشد زیرا به شدت به «گسترش ــ وــ کاهش» رو به رو بوده است، و دوم باید به حضور «فرهنگی» بیش تر توجه نمود زیرا این پدیده «مرز» را نمی شناسد.
باز هم اگر بخواهیم چارچوب سیالی را «فرض» نمایم بایست از سرزمین «میان دوآب» سخن زد.به این معنا که مرز و بومی را در نظر داشت که در دوسوی دریای «اندوس، سیحون ،اباسین و یا سند» از یک سو و «اکسوس، جیحون و یا آمو» از سوی دیگر قرار داشته است.البته آن گونه که روشن است، حضور دست آورد های فرهنگی را نمی توان در کناره های این «دو آب» و یا دریا، دربند کشید.اسپ تیز تگ فرهنگ، دیگر این آب ها را به ساده گی شنا می نماید وصدای شیهه اش از آن سوی دریا ها، شنیده می شود.
اگر ــ برای این که دروازه ی نقد بسته نگردد ــ در چارچوب همین «مرز بندی » به بررسی بنشینیم، پیش از آن که سرزمین «ما» زیر سم ستوران «آریاییان» که قوم کوچی و مهاجم بودند، قرار بگیرد، دراین «میان دوآب» تمدن درخشانی وجود داشته است.
از آن جایی که «مانده» های این تمدن در بخش ها و شهر های این ساحه کشف شده است، به نام تمدن «سند» یا وادی سند و شهر هایی در کناراش یاد می گردد.
برای این که حضور «ما» در این تمدن روشن گردد، باید یاد آور شد که شهر های «موندیگگ» و تپه ی ده « مراسی» که هردو در شمال غرب کندهار قرار دارند، بخش های یک شهر بزرگ بوده اند. به باور باستان شناسان این ها، به دوره ی «پیش از تاریخ» تعلق دارند و در ردیف شهر های «موهنجو دارو»، «هَررَپ په»، «بیستون» در «ایران» و «شانیدار» در «عراق» قرار می گیزند و همه و همه تمدن «وادی سند» را می سازند.
البته باید یاد آور شد که نفوذ «فرهنگ» از این ساحه ها گسترش می یابد و تمدن « میان دو آب» این سرزمین چون «سند و آمو» باتمدن«میان دو رودخانه» ی «دجله و فرات» پیوند می یابند.


نگاهی به دور
پس از آن که انسان «خردورزHomo Sapiens »، نگاه عقلانی که نیرویی برای «تدبیر» زنده گی و دید «انتزاعی» به حساب می رود، به دنیا افگند، سر آغاز «تاریخ بشری»، رقم زده می شود.
دانشمندان در سده ی هژده و بعد، این راه دراز و طولانی را به دو بخش بسیار بزرگ «پیش از تاریخ» و «پس از تاریخ» بر مبنای دریافت «خط ــ و ــ نوشته» تقسیم بندی نمودند. اما، این نگرش با پدیدار شدن دانش های دیگر چون: باستان، زبان، و دیگر و دیگر و تازه تراش«ژن» شناسی، دراین چارچوب دربند نماند. به گونه نمونه در «مصر» دوران پیش از تاریخ تا سه هزار و پنجصد سال و در «گینای نو» به سده ی بیست، می رسد.


آن چی در این زمینه پُر اهمیت است، خط تکامل « ابزار کار» می باشد.
از آن گاهی که انسان «خردمند»، برای دفاع از خود و «بهبود» زنده گی اش دست به ساختن افزار کار زد و «جاندار ابزار ساز» شد، خط جدید تکامل، پُر پهن تر گردید.
در این راستا، می توان سه دوره مشخص ابزار «سنگی»، « مفرغی» و «آهنی» را از هم جدا نمود.البته نباید فراموش کرد که این دوره ها، به ویژه «دیرینه سنگیPalaeolithic »، به زیر دوره های گونه گونه تقسیم می گردد.باید یاد آور شد که در این «تنگنا» مجال پرداختن به آن ها نیست.


«تمدن فراموش شده»
در جریان توجه باستان شناسان به «میان دوآب» در « سند و آمو» یکی از باستان شناسان به نام «الکساندر کنگهام Alaxander Cunningham» به سند هایی دست یافت که برای اش شگفت انگیز بود.از آن جایی که توجه او در خط سفر نامه های زایران «چینی» به ویژه «هسانگ تسانگHsüang Tsang » در سده ی هفتم عیسایی، در مورد نیایشگاه های «بودایی» متمرکز بود، گمان بر آن برد که این «سند ها» به شهر هایی ارتباط دارد که در همان سفرنامه از آن ها نام گرفته شده بودند.
بعد، «سرجان مارشالSir John Marshall» با استفاده از دریافت های «ننرجی Banerji» و «دای رام سهنیSahni ِDai Ram »، باستان شناسان «هند»، در مقاله یی که در سال 1924 در مجله ی «خبر های مصور لندن» نشر نمود از «تمدنی» که مدت ها پیش «فراموش شده» و در «میان دوآب»، وجود داشت، پرده برداشت.
این امر، تکان شگفت انگیزی را در دنیای باستان شناسی، از خود به جای گذارد.این کار، دو اثر بزرگ بر دید دانشمندان گذارد.
نخست این که در خط تاریخ، «تمدنی» که به صورت کامل«جدید» است کشف گزدیده است
دوم این که این «تمدن» پیش از هجوم و یا آمدن «آریاییان» و فرهنگ «ویدا» و «اوستا» وجود داشته است.
این سند ها در اثر بررسی های عملی نشان دادند که «تمدن کشف شده» به گذشته ی دور میان سه هزار و ششصد تا یک هزار نه صد، پیش از عیسا، پیوند دارند، در حالیکه «زمان» در کهن ترین سند ها که در سرود های «ویدا» یی و خواهر هم تنی اش «اوستا»یی، به دست آمده اند، به بیش از هفتصد سال پیش از عیسا، نمی رسد.
از آن جایی که این «مقاله» در مورد تمدن وادی «سند» راه گشاه بررسی های بعدی در این مورد است، بخش های پُر اهمیت آن را در این جا از زبان انگلیسی بر می گردانم.
«ا.مارشال» در این باره چنین می نویسد:
" فرصت بسیار شاز و نادری به باستان شناسانی چون «شلیمن» در شهر های «تیرینزTiryns ( شهر قدیمی واقع در «یونان» که در سال 486 پ.ع.به وسیله ی «آرگیریس» ویران شد.بعد، در اثر کاوش های باستان شناسی در این جای، دیوار های از زیر تل های خاک سر بیرون کردند که از «سنگ نا تراش» ساخته شده بودند.ط.) و «مای سی نی Mycenae» ( شهر کهنی در »یونان» که دارای تمدن با شکوه در میان سال های 1950 تا 1000 پ.ع بوده و به تمدن «مای سی نی» یی معروف است.ط.) و یا «شتاینStein » در صحرای «ترکستان»، داده شده است تا بر تمدن هایی که از مدت های پیش، به دست فراموشی سپرده شده بودند، در حالی که ما اکنون در زمین های وادی «سند» ممکن در آستانه ی چنین کشف بزرگی باشیم، روشنی بیندازند.
بررسی های ما تا کنون، در مورد دوران گذشته و عتیقه ی «هند»، به مشکل مارا تا سده ی سوم پ.ع. می رساند. باستان شناسان تا حال از چگونه گی وضعیت زمانه های پیش از آمدن «یونانیان» (سکندر کبیر.ط.) و به قدرت رسیدن خاندان «مورویا»، زایش و رشد تمدن در کناره های دریا های بزرگ (سند و آمو.ط.) انکشاف فرهنگ مردمانی که یکی پی دیگری براین شبه جزیره، از شمال و غرب ریختند، و مساله های دیگر که به گذشته کم نور و دور متعلق است، روشنی نینداخته اند.در این راستا، یگانه بازمانده هایی که از آن زمان به ما رسیده است، پیوند تنگاتنگ با دوره های «سنگ» و «مفرغ» و گورستان های پیش ازتاریخ، در جنوب این جزیره نما و تعداد کمی دیوار هایی که از«سنگ ناتراش» ساخته شده اند در «راجا گریها» در ایالت «بیهار» به حساب می آیند.از سوی دیگر، ما حالا، به صورت روشن نمونه هایی از سده ی سوم پ.ع. به بعد، از کار های دستی انسان، دین و معماری خانه گی اش، از هنر سازنده و تکوینی اش، از جنگ افزار ها و سامان آشپز خانه اش، از وسیله های آرایش و گوهر های که به خویش آذین می بستند، از سکه ها و سنگ های پر بها اش، از خط اش که برای نوشته، مورد استفاده قرار می داد، به دست داریم.
و هرگاهی که روشنی تازه بر دوران گذشته و عتیق ــ صرف نظر از این که به کدام مردم و دین ممکن تعلق داشته باشد ــ انداخته شود، زمینه یی فراهم می گردد تا با باور و اعتماد کامل و در چوکات به صورت نسبی محدود، آنان را به دوران و طبقه ی شان، پیوند بدهیم.
" حالا، به هر حال، این امر به صورت شگفت انگیزی از زیر خاک در سرزمین «سند» و « پنجاب» بیرون شده است. این ها در بر گیرنده چیز های به شدت نو اند که هیچ پیوندی با یافته هایی که برای ما آشنا می باشند، ندارند، و این ها با هیچ سند تاریخیی که به ما یاری برساند تا «زمان» و «اصالت» شان را تثبیت نمایم، همراه نیستند.
"دومنطقه «هراپ په» و«موهنجو دارو» که این کشف در آن ها صورت گرقفته است در حدود چارصد ک.م. از هم دور اند.در هردو، تعداد زیاد تپه های و تل های ساختگی قرار دارند که زیر آن ها باز مانده ها و بقایای شهر های شگوفان وجود دارند.از روی این ویرانه های که تا شصت پا از روی زمین بلندی دارند، می توان چنین حکم نمود که این ها به مدت صد ها سال زیر خاک قرار داشته بودند.از این تپه ها و تل ها به تعداد زیاد در وادی سند، قرار دارند آن گونه یی که در میان دریای «دجله و فرات» و در کنار دریای «نیل» وجود داشتند.این بار، تپه ها وتل ها در بستر دریای خشکی قرار دارند که اکنون درکنار های دریای اصلی و شاخه های اش، نی تنها در سند، بل در «پنجاب» نیز حضور دارند.
او پس از آن که بر غنای بی پایان این بخش باور دارد، آن را امید «بزرگ» برای آینده می داند.
او با شگفتی تمام چنین می نویسد:
" در «موهنجودارو»، جاده اصلی شهر بزرگ به شاهراهی می ماند که از کناره ی جنوبی دریا، به سوی جنوب شرق، در حالی که در هر دو سوی آن، ساختمان های بزرگ قراردارند کشیده شده است.به باور آقای «بنرجیBanerji»، در پایان این شاهراه، کاخ سلطنتی قرار دارد.در آن سو که اکنون بستر خشک دریا ست، جزیره های متعددی سربلند کرده اند که زمانی نیایشگاه های شهر بوده اند.بلند ترین و بزرگ ترین آن، یک «استوپه» ی بودایی که بر صفه ی مستطیلی قرار دارد و با نیایشگاه و بخش راهبان، احاطه شده است"
او، سپس از بخش های عمیق تر و ژرف تر که به باور اش به شدت «پُرارزش» اند، چنین حرف می زند:
" زیر، در عمق اثر های بودایی، در دولایه ی دیگر، ساختمان های وجود دارند که به مرحله ی بسیار پیش تعلق داشته و ساختار خشتی دارند. در این بخش تالار ها و راهروهای سر پوشیده و اتاق ها و ساختمان های پُرشکوه ممکن با دیوار هایی که هفت تا هشت پا لکی دارند. در آن ها، جای نل های متعدد که به باور کاوشگران آب توسط آن های برای شستن خود نیایشگاه و یا نماد های تجسمی به کار می رفته است، دیده شده اند.در بخش دیگر همین گروه، به نظر می آید که محرابی ساخته شده از خشت های کوچک پخته، و همچنان در این جا، گند آبروی وجود دارند."
او پس از توضیح تصویرهایی که از همان نیایشگاه برداشته شده اند، چنین می نویسد:
"در «هراپ په Harappa» در اثرکاوش های آقای «دایا رام سهنی Daya Ram Sahni» می توان هفت تا هشت لایه را دید که نشان می هد این بخش ها صد ها سال پیش از سده ی سوم پ.ع.توسط مردمان گونه گون ساخته شده اند.در بخش زیاد این لایه ها، برای بنای خانه ها از خشت پخته با کیفیت خوب، کار گرفته شده است."
او پس از آن در باره افزار سفالی که توسط دست و یا چرخ ساخته شده اند، گپ زده و سپس از سکه ها، کارد ها و دانه های شطرنج یاد آور می شود. بعد چنین تاکید می نماید:
"پُرارزش ترین بخش این اثر های عتیق، مهر های سنگی اند، نی به خاطر نشانه هایی که با خط تصویری در آن ها حک شده اند، بل شیوه ی حکاکی و چهره هایی درج شده در آن اند که به شدت با تمام اثرهای هنری که تاحال در «هند» به دست آمده اند، متفاوت می باشند."
او در مورد تصویر چارپایان یادآور می شود که می توان رد چهره گاوان رایافت اما از نر گاوان کوهان دار هندی و گاومیش آبی خبری نیست"
او در بخش خط های یافت شده چنین می نویسد:
" در مورد نوشته های تصویری که جای حرف ها را می گیرند، سه نکته را باید یاد آور شد:نشانه های (ممکن صدادار) که به بسیاری تصویر ها پیوند خورده اند، نماینگر سطح نسبی عالی رشد اند.دوم در بخش «موهنجو دارو» با مقایسه ی «هراپ په» رشد گام به گام خط را می توان مشاهده کرد.سوم این که خط یاد شده هیچ شباهتی با خط های کهنی که تا کنون در «هند» به دست آمده اند، ندارد اما، از سوی دیگر شباهت هایی با خط تصویری عصر تمدن «مای سی نی» در ساحه ی «مدیترانه» دارد ولی نمی توان آن ها را یکسان دانست"
او بعد از سنگ هایی شگفت انگیز دیگر که به شکل حلقه یی اند سخن می زند و یاد آور می شود که به باور «بنرجی»، پیوند نردیک با نیایشگاه «آتش همیشه» دارند.
او درمورد دو پرسش مبنی بر این که تمدن «سند» به کدام «زمان» و «مردم» پیوند دارد، چنین یاد آور می شود که این امر باید در درازای سده های زیاد صورت گرفته باشد و به صورت یقین تا به قدرت رسیدن خاندان «موریا» که «آشوکا» نمایانگر اوج اش می باشد، تداوم یافته است.اما او درمورد پرسش دوم به این باور «بنرجی» که آن را با فرهنگ «اژه» یی در « مدیترانه» نزدیک می داند، با احتیاط برخورد نموده و آن را «جنجالی » می داند.
او سپس دید خود را چنین بیان می دارد:
" از شاهد ها چنین بر می آید که «تمدن فراموش شده» از خود وادی «سند» مانند تمدن فرعونان در «مصر» پا به میان گذارده است.در هنگام رشد شگقت انگیزی که بشریت هنگام دوران «نوسنگی»، «مس» و «برونز» انجام داد، نقش دریاهای بزرگ را باید فراموش ننمود.همین مسیر، کنار و ساحل دریا های ع