|
سياه سگ
|
ايميل ســـيزدهم
سياه سگ
از جرگهء ديباچه پردازان نيستيم. گفتنيهايم را آغاز ميکنم. به عکس بالا که سلول زندان ابوغريب (عراق) را نشان ميدهد، نگاه کنيد. اين افسر بيست و چهارساله در جامهء ارتشی، Sgt. Michael Smith است. او از ايالت فلوريدا (امريکا) می آيد و کارمند دستگاه پليس ارتش ايالات متحده در بغداد است. اين زندانی بيست و سه ساله که دستهايش از پشت بسته شده، اشرف عبدالله الجهيشی آهسی عراقی است. و آنکه در ميان هر دو ايستاده، زنجيری به گردن دارد و دهان باز کرده منم.
سالهاست يانکيهای ارتش مرا Marco مينامند. من نه تنها "مارکو" نيستم و نميخواهم "مارکو" ناميده شوم، بلکه از اين نام شاهانه سخت بدم هم می آيد.
ما شش خواهر و برادر روز دهم اکتوبر 1993 در خانوادهء Belgian Shepherd Dog (سگ چوپان بلژيکي) در يکی از پسکوچه های بروکسل به دنيا آمديم. پدر و مادر نامی بر ما ننهادند. راستش، نام گذاشتن در ميان ما خوشايند نيست، زيرا نشانهء پيروی از آدميان شمرده ميشود.
مادرم ميگفت: چه بدبختی بزرگتر از اين که آزاده سگی از پی هر کس بدود و از هر ناکس فرمان پذيرد؟ پا بلند کردن و بر همه ارزشهای سگانه زهراب پاشيدن، هزار بار بهتر از پهلوی نامردمان ايستادن است. در نگاه مادرم، حتا "سگ چوپان" ناميده شدن ما از سوی همدياران نيز درست نبود. او ميگفت: چندين هزاره پيشتر، يکی از دورترين نياکان ما در سال سگ اصحاب کهف، با نيکان سرزمين سجستان نشست و برخاست داشت. همو، روزی گلهء گوسفندان "شبان وادی ايمن" را از يورش کدام گرگ گرسنه رهانيده بود. مردم تا امروز فرزندان فرزندانش را ندانسته "سگ چوپان" ميخوانند.
گذشته ها گذشته و استخوان نياکان خاک شده اند. چسپيدن به استخوان نژادی نيز دردی را درمان نميکند. بايد از امروز و از خودم بگويم: سيزه سال پيش، يک سرمايه دار امريکايی به نام Charles Smith (آنگاه نميدانستم که او پدر مايکل سميت است)، مرا از پيش چشم خانواده ام ربود و به فلوريدا آورد. ناله هايم سودی نکردند. مادرم هميشه ميگفت: مويهء سگ کجا و مايهء آدم کجا؟
شما را چه درد سر دهم؟ همانگونه که در تموز خشکسالی، ماهيها و دلفينها آببازی را فراموش ميکنند، من نيز در ديار تنديسهء آزادی، آرام آرام "آزادي" را به فراموشی سپردم و به خواب و خوراک در خانوادهء سميت خو گرفتم. چندی مايکل، برادر بزرگش Brian Smith و من همبازی بوديم؛ تا اينکه هر سه، نميدانم به آرمان سرمايه يا به فرمان سرمايه، به ارتش ايالات متحده پيوستيم. درستتر ميبود اگر ميگفتم: آنها پيوستند و من فروخته شدم.
هنگامی که آموزگاران ميخواستند "بايدها و نبايدها برای سگهای ارتش پليس"، و الفبای جهيدن، ترساندن، چک زدن، دريدن و شکار کردن دشمن را به من ياد دهند، سگکی بيش نبودم و دهانم بوی شير ميداد. در آغاز، آنها مانند پدر مايکل، مرا Belgian Darkie (سياهگک بلژيکي) ميناميدند.
روزی، وزير جنگ (ببخشيد: وزير دفاع) ايالات متحده، آقای Donald Rumsfeld که همه از سايه اش ميترسيدند و من نيز، به پايگاه ما آمد. او به هر کنج و گوشه با کنجکاوی نگاه کرد و ناگهان چشمش به من افتاد؛ آنگاه پيش آمد و بدون آنکه از کسی چيزی بپرسد، به سرم دست کشيد. دستش بوی نفت و باروت ميداد. ترسيدم. او پيروزمندانه خنديد و گفت: "ميترسي؟ از من ميترسي؟ آفرين! تو هر کار خوب را پيش از نشستن در پای آموزگار می آموزی. آفرين مارکو! آفرين مارکو!"
همکاران دو پايم با خنده های ساختگی، همان خنده ها که نمونهء بهترش را در چهرهء فروشندگان ميتوان ديد، دست افشان و پاکوبان کف زدند و به پيروی از پيشوای ارتش، همآوا گفتند: "آفرين مارکو! آفرين مارکو! آفرين مارکو!"
به اينگونه ديدم که چگونه شناسنامه ام را گرگ بزرگ خورد و من نخست از بلندای خانوادهء "سگ چوپان" و سپس "سياهگک بلژيکي" بودن به قهقرای "مارکو" شدن افتادم و در ژرفای از خود بيگانگی ته نشين شدم. زوزه کشيدنهای پايان ناپذير من از شام همان روز و انگار از دلِ تنگ نهنگ آغاز يافتند.
زوزهء نخست
اندکی کمتر از يک ماه به هشتمين سالگرهء زادروزم مانده بود که تاريخ امريکا دگرگون شد. سه شنبه يازدهم سپتمبر 2001 بود. از ورای رسانه ها دريافتم که نزديک به سه هزار آدم بيگناه در نيويارک کشته شده اند و افزون بر هموار شدن برجهای دوگانهء بازرگانی، بخشی از پنتاگون آسيب ديده و هواپيمای ديگری در پنسلوانيا به زمين خورده است. غوغای ويرانی گوشهء پنجم پنتاگون همان يکی دو هفتهء نخست بر سر زبانها بود. پنج سال ميشود که ميخواهند بيشتر از آسيب نيويارک ياد کنند. چرا چنين است؟ نميدانم. به گفتهء مادرم "ما را به کار آدمها چه کار؟"
همکاران دو پايم از سوی فرازنشينان کاخ سپيد فرمان يافتند که به پاسخ فروپاشی برجهای نيويارک، از زمين و آسمان بر خاک افغانستان و عراق يورش برند.
با آنکه کارمند دستگاه پليس بودم، نميدانستم که بمباران خانه های مردم در آنسوی کوهها و اقيانوسها چه پيوندی با فروريزی برجهای اين گوشهء جهان دارد. هرگز نميتوانستم اين راز را از کسی بپرسم. با آگاهی سگانه ام ميدانم در سه تنگنای کوچکتر از بن بست، "چون و چرا" نميگنجد: يکی در پندار کاخ سپيد، دوم در گفتار کاخ سپيد، و سوم در کردار کاخ سپيد. اين را پيش از پا گذاشتن به آموزشگاههای زبان امريکايی، فراگرفته بودم.
افسانه کوته، مايکل سميت و من با هزاران تفنگپرستی که ميخواندند "God Bless America" (خداوند امريکا را در پناه خود نگهدارد) و چقدر دلم ميخواست، بگويند: "خداوند بلژيک و عراق و افغانستان و کشورهای ديگر را در پناه خود نگهدارد"، با هليکوپترهايی به نام Black Hawk راهی بغداد شديم.
زوزهء دوم
تا ديروز سگ دستگاه پليس ارتش بودم و بو کشيدن سياست برايم مرگبارتر از بوييدن کاربن مونو اکسايد بود. آموخته بودم که اگر ميخواهم زنده بمانم، بايد دنباله رو خاموش و نادان باشم.
اکنون که زندگی برايم بی ارزشتر از جگر گنديدهء سوسمار بيمار شده، و ديگر نميخواهم فرمانبردار باشم، لب ميگشايم و بخشی از افسانهء هزارويکشب تکزاس تا بغداد، به ويژه تبهکاريهای خودم را باز ميگويم:
روز يازدهم اکتوبر 2002، و به سخن ديگر فردای نهمين سالگرهء زادروزم آگاهی يافتم که کنگرهء ايالات متحده چراغ سبزی به نام "اجازهء کاربرد نيروی ارتش در برابر عراق" را به کف دست راست جورج بوش (رييس جمهور امريکا) نهاده است. نام انگليسی آن چراغ نفت سوز چنين بود: "Authorization for Use of Military Force Against Iraq Resolution of 2002"
در پرتو آن چراغ جادو، علاءالدين (ببخشيد) جورج بوش ميتوانست هر آن، يورش بر عراق را فرمان دهد؛ اگر صدام حسين نخواهد از روی "جنگ ابزار کشتار گروهي" پنهان در خاک کشورش پرده بردارد.
البته، ايالات متحدهء امريکا و شورای امنيت سازمان ملل، روز نهم نوامبر 2002 در سندی معروف به "برگهء 1441" به زبان انگليسی گفته بودند که رهبر عراق "جنگ ابزار کشتار گروهي" دارد و آن را پنهان کرده است. در پاسخ، صدام حسين به عربی ساده تر از "قاعدهء بغدادي" پيهم ميگفت: ندارم.
آدمها بهتر از من خواهند دانست که صدام حسين عبدالمجيد چگونه توانسته است آن گنجينه های جنگی يا جنگنده های گنجی زير خاک کشورش را تا امروز مانند سنجاق در اسفنج ناپديد سازد.
گر چه سگ بودن بد نيست، اگر خدا نخواسته آدم ميبودم، ميگفتم "جنگ ابزار کشتار گروهي" شايد استعاره باشد. مثلاً استعارهء "نفت". مگر نه اين است که عراق در زير خاک پاکش نفت پنهان فراوان دارد؟ آيا در جهان امروز جنگ ابزاری کشنده تر از نفت هم ميتوان يافت؟
و صدام تکريتی که ايکاش شاعر ميبود و نه رماننويس، از تشبيهات و استعاره های "برگهء 1441" چيزی ندانست، يا دانست و خود را به هيچمدانی زد. شايد هم ديد هنری نداشت.
از آنجايی که در روزگار پس از سپتمبر 2001، کسی حق ندارد، زبان شيوای کارمندان کاخ سپيد را نداند، روز 20 مارچ 2003، ارتش هوايی ما ناگزير شد با نقشهء دوستانهء "Operation Iraqi Freedom" (کارزار آزاديبخش عراقي) و بمهای دوستانه امريکايی زمين عراق را برای پذيرش "آزادي" آماده سازد.
گذشته ها گذشته اند. "آزادي" امروز "سنگ صبور" ديروز نيست که سنيگن و خاموش بنشيند تا هر بردهء از جان گذشته، سپارتاکوس شود و در راه به دست آوردنش برزمد. اينک "آزادي"، اين سيمرغ افسانه های پارينه، قناری آنچنان نازنازی و دست آموز شده که آماده است خود را به دهان گربه ببخشد، تا جهان برای آيندگان جايگاه بهتر از بهشت گردد! ما سگها چه ميدانيم؟ شايد آدمها از اين هم آزادی ارزانتر ميخواهند.
زوزهء سوم
نخست شما را ميبرم به تماشای چند رويداد در دو سه زندان بغداد، و ديدار با چند آدمی که بهتر است نامهای شان را به ياد سپاريد نه به باد:
دوازدهم می 2003: چهار تن از سپاهيان پليس ارتش "گروههء 320" در بازداشتگاه Camp Bucca (جنوب عراق) زندانيان عراقی را زير مشت و لگد زخمی ساختند.
هفتهء چهارم می تا هفتهء نخست جون 2003: به "گروه 800" پليس ارتش فرمان داده شد که برای بهبود بخشيدن "کارزار آزاديبخش عراقي"، به سازماندهی بهتر زندانها و بازداشتگاهها بپردازند. به دنبال اين فرمان، "کمپ بوکا" هفت تا هشت هزار زندانی را در خود فشرد.
نهم جون 2003: پنج تن زندانی در بازداشتگاه Camp Cropper (کنار فرودگاه بغداد) در برابر زندانبانان شان برخاستند و به زودی از سوی تفنگداران "گروههء 115" کشته شدند.
دوازدهم جون 2003: چندين زندانی از "کمپ کراپر" گريختند. از ميان آنها، يک تن دو باره گرفتار گرديد و ديگری از سوی آتشبازان "گروههء 115" تيرباران شد.
سيزدهم جون 2003: زندانيی که توانسته بود از بازداشتگاه Camp Vigilant (بخشی از زندان ابوغريب) بگريزد، دستگير شد. در همين روز، يک زندانی گلوله باران گرديد و هفت تن ديگر از سوی آتشگشايان "گروههء 115" زخم برداشتند.
سيم جون 2003: Breg. Gen. Janis Karpinski به گردانندگی "گروه 800" [در زندان] گماشته شد.
يکم جولای 2003: سازمان عفو بين الملل برخورد ارتش ايالات متحده با زندانيان عراقی را "ستمگرانه، ددمنشانه و توهين کننده" خواند.
چهارم اگست 2003: زندان ابوغريب از سوی نيروهای امريکايی و هواخواهان عراقی شان بازگشايی شد.
سی و يک اگست تا نه سپتمبر 2003: Maj. Gen. Geoffrey Miller به سردمداری "گروه واررسی از بازجويی و چگونگی برخورد و رفتار با زندانيان در عراق" برگزيده شد.
سپتمبر و اکتوبر 2003: جنرال کرپينسکی گفت: افسران پليس پنهان خواهان کنترل بيشتر بر زندانيان "بلند_ارزش" (خطرناک) شده اند.
يکم اکتوبر 2003: بازداشتگاه "کمپ کراپر" برچيده شد.
دوازدهم اکتوبر 2003: پس از ديدار و گزارش جنرال جفری ميلر، پاليسی تازه در پيرامون "بازجويی نوين و نبرد با دشمنان سرسخت" نگاشته شد.
سيزدهم اکتوبر تا ششم نوامبر 2003: Maj. Gen. Donald Ryder به بررسی چگونگی بازداشت و برخورد با زندانيان پرداخت.
پانزدهم اکتوبر 2003: "کمپنی 372 از گروه 320" کنترول زندانيان "بلند_ارزش" را به دست گرفت.
هژدهم تا سی و يک اکتوبر 2003: Lt. Col. Jerry Phillabaum (فرمانده "گروه 320") برای استراحت به کويت فرستاده شد.
پنجم نوامبر 2003: دو زندانی از ابوغريب گريختند.
هفتم و هشتم نوامبر 2003: چندين زندانی ديگر از ابوغريب گريختند.
نزدهم نوامبر 2003: Col. Thomas Pappas فرمانده "گروههء 205" سرزندانبان ابوغريب گرديد.
بيست و چهارم نوامبر 2003: زندانيان در برابر زندانبانان شوريدند. از دوازده زندانی که هدف تفنگ شده بودند، سه تن کشته شدند. در جريان آتشگشايی نه تن از زندانبان وابسته به "گروههء 320" نيز زخم برداشتند. در همين روز، خانم Luciana Spencer کارشناس و کارمند "گروههء 205"، يک تن از زندانيان را به برهنه ايستادن در سلولش واداشت.
هفدهم دسمبر 2003: زندانی ديگری در ابوغريب کشته شد.
سيزدهم جنوری 2003: سربازی از "کمپنی 372" گزارش بدرفتاری با زندانيان را به بيرون فرستاد. بررسی اين ماجرا از سوی ارتش آغاز گرديد.
هفدهم جنوری 2004: آقايان جيری فيلابم از فرماندهی "گروه 320" و Donald Resse از فرماندهی "گروه 372" سبکدوش ساخته شدند. جنرال کرپينسکی نيز "پندنامهء گلايه آميزي" به دست آورد.
نزدهم جنوری 2004: Lt. Gen. Ricardo Sanchez بررسی کارنامهء "گروههء 800" را به دوش گرفت. [نامبرده از Maj. Gen. Antonio Taguba خواست گزارشی از ماجراهای پشت پردهء زندان ابوغريب را بنويسد. اين گزارش در سراسر جهان Taguba Reportنام گرفته است.]
سوم مارچ 2004: گزارش پايان يافت و به Lt. Gen. David McKiernan، سرفرمانده و سپهسالار ارتش زمينی ايالات متحده در عراق، سپرده شد.
برای آنکه خسته نشويد، فشرده گفتم. اگر ميخواهيد ناگفته ها را بدانيد، رو آوريد به: www.fas.org/irp/agency/dod/taguba.pdf#search=%22Taguba%20Report%22
زوزهء چهارم
روز نهم دسمبر 2003، کارمندان نيروی دريايی ايالات متحده، مردی را از کرانه دريای جنوب عراق بازداشت کردند و گزارش گرفتاريش را بيدرنگ به بلندپايگان پنتاگون فرستادند.
در روپوش پروندهء اين زندانی نوشته بود:
1) نام: اشرف عبدالله الجهيشی آهسی 2) پيشه: راننده و فروشندهء تويوتا در عراق و امارات متحدهء عرب 3) سال تولد و زادگاه: 1980 محلهء الصوره (بغداد) عراق 4) گناه: وابستگی به سازمان القاعده 5) شناسه: دشمن "ارزش_بلند" 6) نشانه: زندانی شماره 155184 7) جايگاه: سلول شماره 10، دهليز Tier A 1 8) ديدبانان شبانه: مايکل سميت + مارکو (سگ پليس) 9) گزارش: برخی گواهان گفته اند که او اهل سوريه است.
گماشتگان پيشاپيش به همکارانم گفته بودند که اشرف عبدالله الجهيشی آهسی چه وقت، چگونه و از کدام بندر به خاک عراق پا خواهد گذاشت. همه دوربين به چشم، آمدن او را ميپاييدند.
گزارش درست بود. او آمد. اعتراف ميکنم. خودم نخستين کارمند ارتش پليس بودم که به پاچه اش چسپيدم. آنقدر گرداگردش دويدم و آنقدر بر رويش پارس کردم که کامم خشکی گرفت. بی پروايی اين مرد به جفيدنهای من، خشم و خستگيم را هفت چندان ساخته بود. از همينرو، پای و پاچه ش را رها کردم و خواستم به سر و رويش دهان اندازم. به من گفته شده بود که او تفنگچه دارد. نداشت.
يکباره با همه نيرو بلندتر جهيدم. ناگهان ديدم که پنجه های او بر گرداگرد دو دستم گره شده اند. لختی چشم به چشم شديم. مادرم يادم آمد. او ميگفت: چشم سگ ترازو دارد. مادر راست ميگفت. کور بودن، بهتر از کج ديدن است. من بيگناهی را در ديدگان اشرف عبدالله الجهيشی ديدم. سرم را پايين افگندم. او که ميتوانست با دو سه لگد ساده، گرده هايم را از کار بيندازد، دستانم را رها کرد و آهسته به زمين گذاشت. خودش هم نشست. از زخمهايش خون ميچکيد.
چشم برهم زدن، شليک گلولهء يارانم که به سوی آسمان ميرفت، خموشی ميان ما را شکست و آموزشهای فراموش شده را به يادم داد. ميدانستم که اگر از پارس کردن باز مانم، يکی از اين گلوله ها پيشانی خودم را داغان خواهد ساخت. با آنکه کام و زبانم ميسوختند، اين بار آغاز کردم به پارس کردنهای دروغين.
ارتشمردان ما که از شش سو، اشرف عبدالله را از نشانگاه تفنگ ديد ميزدند، آرام آرام نزديک و نزديکتر شدند و سرانجام او را دستبند زدند. له له زنان به دنبال افسران پليس راه افتادم.
زندانبانان امريکايی که نميتوانستند نام اشرف عبدالله الجهيشی آهسی را درست بر زبان آورند، گاه او را "الکايده" و گاه "اشي" ميگفتند. برای من او نام ديگری داشت.
هر باری که آنها "آزادي" را در سلول شماره 10 بازداشتگاه ابوغريب تازيانه ميزدند، من به ناگزيريهايم نفرين ميفرستادم. انگار دستهای او و گردن من يکسان و با يک فرمان بسته شده بودند؛ با اين ناهمانندی که دستها و دستبندهای او بوی گوارای زنبق و زيتون داشتند ولی از زنجيرهای پيدا و ناپيدای من همان گند نفت و باروت برميخاست.
اشرف عبدالله که يکسال جوانتر از مايکل سميت بود، همه زندانبانان ابوغريب را ده ماه تمام به کاسهء سر آب داد. او باورنکردنی ترين شکنجه ها را ديد، تلخترين دردها را کشيد، بدترين تهديدها را شنيد، و شگفت اينکه تا پايان پايان به گفتن آنچه که پليس از او ميخواست، لب نگشود.
گمان نميبرم کس ديگری را به اندازهء او شکنجه کرده باشند. آيا باور خواهيد کرد که از نخستين روز بازداشت کردنش تا دوازدهم اپريل 2004، وی را 63 بار برای پاسخگيری نزد گروه پرسشگران بردند، بدون آنکه توانسته باشند ايستادگيش را بشکنند؟ اين مرد آهنين، با آنچه که از سوی پليس "همکاری نکردن" ناميده ميشد، همهء ما را بيچاره ساخته بود.
واژهء "بيچاره" را خودسرانه يا از گزافه به کار نميبرم. روز سيزدهم مارچ 2006، آقای Josh White در روزنامهء Washington Post و آقای David Dishneau گزارشگر Associated Press در برنامهء تلويزيونی ABC News گفته هايم را مو به مو چنين بر زبان آوردند:
"پابرگهای فشردهء جريان تحقيق نشان ميدهند که تا روز دوازدهم اپريل 2004، اشرف عبدالله آهسی 63 بار از سوی عساکر استخبارات نظامی، پيمانکاران ملکی و اعضای ساير آژانسهای حکومتی، همانا کارمندان CIA، زير پرسش گرفته شد.
به خاطر همکاری نکردن اين زندانی، کارمندان گروه تحقيق "بيچاره" شده بودند. نامبرده نخست به فرستاده شدن به زندان عربستان يا اسراييل تهديد گرديد؛ سپس گروه پرسشگران کوشيدند او را از امکان فرستاده شدنش به زندان نظامی ايالات متحده در گوانتانامو (کيوبا) نيز بترسانند.
به گروه تحقيق اجازهء ويژه داده شد که دو هواپيمای Black Hawk را در اختيار داشته باشند و با نشان دادن آنها (به رسم ثبوت) آهسی را قانع سازند که اينگونه به گوانتانامو فرستاده خواهد شد.
سرگروه تحقيق روز سيزدهم فبروری 2003 نوشت: [به خاطر هراسان ساختن]، زندانی نامبرده از يکايک مراحل قبلاً طرح شده تا رفتن در ميان هواپيمايی که در فرودگاه به حالت "آماده باش" درآورده شده بود، گذر داده شد. آنگاه او را واپس به سلولش [در زندان ابوغريب] آوردند.
آقای Thomas Pappas (گردانندهء زندان ابوغريب) در بيانيه يی گفت: اين زندانی ويژه، چندی "ماهی بزرگ [القاعده]" شمرده ميشد. گزارشهای رسمی فراوانی در بارهء او به من رسيده اند.
روز نزدهم فبروری 2003، پرسشگران در پاياننامهء "نشست شماره 43" گروه بازجويی، نوشتند: "تيم [پليس] زندانی شماره 155184 را تا لبهء شکسته شدن رسانده اند."
با سرافگندگی بايد گفت که از نقش آزرم نشناسانهء من نيز در همانجا چنين ياد شده است:
"يافته های تازه فاش ساخته اند که افزون بر تلاشهای سازمانيافتهء ديگر، از سگ کارمند ارتش چنانی که در عکس ديده ميشود، ماهها برای به سخن آوردن اشرف عبدالله آهسی کار گرفته شده بود."
بلند پايگان ارتش ايالات متحده در عراق گفتند که آهسی پس از سپری کردن ده ما |