|
استاد م. ا. نگارگر |
م.ا. نگــــــارگر
گـــر به صورت آدمی انســـــان بُدی احمد و بوجهل خود یکســــــــان بُدی نقــــش بــــــردیوارمثـــــــــلِ آدمست بنگر از صورت چه چیزِ او کمست جــــان کمست آن صورتِ با تاب را رو بجـــــو آن گوهـــــرِ کمیـــاب را (مولانا)
این کشتی سرگردان و بی ناخدا به کُجا میرود؟
این روزها هنگامیکه ازمطالعۀ روزمره خسته میشوم، برای تغییرِ ذایقه به سُراغ سایت های انترنتی افغانهـــا میروم وخاصتاً درسایت روزگاران سلسلۀ «کابلیان باخون خود مینویسند» را مرور مینمایم و صد ها آفرین نثار نویسنده یا نویسندگانِ آن میکنم و با خود میگویم: «اگرکمسیونِ مستقلِ حقوقِ بشرِافغانستان یامسؤولانِ حقــــوقِ بشرِمللِ متحد اشخاصِ مصیبت رسید ۀ این نگارش ها را ببینند و گفتنی های شان را ریکارد نمایند برای محاکمۀ تمامِ پامال کنندگانِ حقوق بشر در افغانستان اسنادِ محکمه پسند به دست می آید و میتوان سروکارِ اکثر این متخلفان رابه محکمۀ بین المللی هاگ کشاند». شما در این سلسله نگارش ها از چهار گوشۀ افغانستان مردم رامی بینیـد که از ستم و زورگویی جنگسالاران و اعوان و انصارِ شان رنج برده اند و عزیزانِ خود را از دست داده اند و در این ماجرا مردم را به خاطرِ انتساب شان به این یا آن قوم مورد شکنجه و آزار قرار داده اند. یکی رابه نامِ هزاره دیگـــری را به نامِ پنجشیری و باز دیگری رابه نامِ یک قومِ دیگر. تجربه نشان داده است که اقوام تا وقتی که در حصارِ گذشته اسیـــــــرمانده اند هرگزبه مرحلۀ ملت گذار نکرده اند و در همان غوزۀ قبیله پوسیده اند. آنجا در وطن مردم درگیـرِ مشکلاتِ بالفعل استند. آب ندارند، نان ندارند، برق ندارند، مکتب ندارند، کلینیک ندارند و خلاصه که از داشته های دنیا هیچ ندارند. کشورعملا در اشغالِ نیروهای خارجی است و معلوم است که آن نیروهای خارجی هم به اختیـارِ خودآمده اند و نه به اختیارِما. چه وقت میخواهند بروند؟ وقتی که در کشور آرامش و امنیت برقرارشود. اما، اگر آنـــان نخواهند که بروند امنیت را برقرار نخواهند کرد و ابتکاِرِ عمل هم در دستِ مانیست و اگرچه در حالتِ کنونی این نیرو های خارجی ما را از شر ِخودِ ما نگاه داشته اند اما، حضور درازمد تِ شان نفاقِ روان را در میانِ ما تشدید میکند و بالاخره هنوز زور و جنگسالاری برکشور مسلط است و شیوه های مبتنی برقومیت گرایی عملاٌ اعلام میکند که مستبدِ من خوب است ولی مرگ برمستبدِ دیگران و میبینیم که آزادی بیان در مرکزِ قانونگذاری کشور با بوت و چپلک مقابل میشود. این هایک رشته وظایفِ فوری است که ایجابِ همنظری و همصدایی ما را مینماید، ولی هیهات که روشنفکردر پُشتِ سایتهای انترنت سنگر گرفته میخواهد ما را به یادِ آن اصالتِهای تاریخی که عملا برباد رفته است تخدیر نماید و برای شکمهای گرسنه آیۀ تقدُس زبان و قومیت بخواند اینان اگراعتقاد به دین دارند باید بدانند که خداوند(ج) آدم را از گِلِ چسپناک و گندیده آفرید و از روح خود در او دمید و اگر انسان بزرگ است از کرامتِ روح است که اگر از همان معراج سقوط نماید جایش در اسفل السافلین است و اگر به مرده ریگِ علم و نظریۀ منشأ انواع داروین اِعتقاد دارند باز باید بدانند که این بوزینه زاده حیوانی است مانندِ همه حیواناتِ دیگر و حتی شریرتر و حریص تر از آنان، بنابراین می بینیم که در واقع نژادی پاک وجود ندارد که مایۀ افتخارکس باشد. حالا این مسأله رابه یک سو میگذارم که در جَرَیان هزاران سال نژاد های مختلف آن چنان به هم آمیخته است که عنقا را میتوان یافت ولی نژادِ خالص و یکدست رانی. من تا حال چندین مقاله دربارۀ همین موضوع خوانده ام که پشتونها یهود استند یا آریایی وخاطراتِ تلخِ دورانِ فاکولتۀ خود را بیاد آورده ام که چهــــل صفحه برای مانوت میدادند که رودکی کور بود یا بینا و اگر کور بود کورِ مادرزاد بود یا بعد ها کورشد. آنان که در ژرفای روانِ شان چرکابِ تعلق به نژاد ِآریایی رسوب کرده است و فکر میکنند که در رگهای آریایی نژادان خـــــــون آبی رنگ جَرَیان دارد کسانی را که همتای خود نمیدانند یهودی سرگردان لقب میدهند ولی معلوم نمیکنند که این یهودی های سرگردان به چه دلیل زبانِ عبری را رها کردند و زبانِ پشتو را که قبل از ایشان بالطبع وجود نداشت در آغـــوشِ کدام مادر یاد گرفتند؟ وانگهی فرض کردم که پشـــــــتونها یهود،این کدام واقعیتِ امروز را تغییرمیدهد آیا میشود چند ملیون پشتون رابه اسراییل فرستاد و خاکِ پاکِ آریـــــــایی نژادان را از «لوث» وجودِ شان «پاک»کرد؟ آری کشور را از «لوثِ» نژاد و زبان را نیز از«لوثِ» کلمات. مگـــــــرممکن است که دو زبان در کنارِهم زیست نمایند ولی بر یکدگراثرِ متقابل نگذارند؟ متأسفم که به سوچه گرایانِ عـــزیزخاطرنشان میکنم که موشهای ویرانکارِ«لوثِ» زبانِ پشتو قرنهاست که در زبانِِ شما خزیده است و شما غافل مانده اید. لطفاٌ به من بگویید که لغتِ «ساربان»راازکجا کرده اید؟هرفرهنگِ معتبرِ دری راکه دلِ تان میخواهـد بردارید و ببینید که «سار» به تنهایی معنای اُشتُر را نمیدهد تا«ساربان» شُتُربان شود. ساربان ازڅاروانِ پشتو است که مصدرِ څارل به معنای نظارت و بالابینی در آن زنده است وڅاروان معمولاً اسپ سواری بود که از سراپای کاروان نظارت میکرد یعنی آنکه سعدی او را بارسالار میخواند و میگوید: آن شنیدستی که درصحرای غور بارسالاری بیفتاد از ستور گفت چشمِ تنگِ دنیـادار را یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور «نماز»هم ازلمونځ ومصدرِلمانځل است ونامهای خاصِ زمری، زلمی، بریالی، توریالی، زرلشت، زرغونه، مینه، گلمکی، تورپیکی، زرمینه، گُل غوتی وغیره را یک سو میگذارم. اما، یک چیزدر این میان هویدا است وآن اینکه هیچ «فرهنگ ستیز و قبیله گرا» کلاشنیکوف برنداشته و دنبالِ خانۀ کس نرفته است که نام فرزندانِ خود را پشتوانتخاب نمایند ولی آمیزش خوش به رضای هردو زبان سببِ این کار گردیده است. اِچ.جی.راورتی که عمرِعزیزِخود را وقفِ مطالعۀ ادبیاتِ همین مردمی کرده است که برادرانِ هم سرنوشتِ خودِشان آنان رالقبِ «بی – فرهنگ» میدهند و از روی استخفاف به سوی شان نگاه میکنند در بارۀ ادبیاتِ شان میگوید: «باید بَخاطر داشت که این شعر ها تراویدۀ احساسِ کسانی است که هرگز از نعمتهای مادیی زندگی لذت نبرده اند اماعواطفِ شان تا بخواهی رقیق است. اینان مردانی استند که مانند ِنیاکانِ پنجصد سال قبلِ ما در خشونت و جنگ به سرمیبرند اما، شعر های شان حکایت از روحی عالی و احساسات خیرخواهانه و انسان دوستانه میکند. اینان در کشوری بسیار زیبا و دارای کوهسارهای بلند سکونت دارند و وادیهـــای سرسبز و حاصلخیز شان سخت چشمگیر است و همانطور که گفتم جز ضرورتهای اولیۀ زندگی چیزی ندارند ولی تشبیهـاتِ شان ساده، رسا به مقصود و بسیارگیرنده است. چه شورِ وطن پرستی و روحیۀ واقعیی آزادی خواهی دارند و این همه در شعرهای شان هویدا میباشد.»(راورتی شعر و ادبِ افغانها از قرنِ شانزده تا نزده- مقدمه) راورتی صدای رومی را از حنجرۀ رحمان بابا میشنید که میگفت: زه عاشق یم سروکارمی دی له عشقه نه خلیل نه داودزی یم نه مومند و این را رحمان بابا در روزگاری میگفت که جدال های قبیلوی امرِ رایجِ روز بود اما، اگر تمامِ پشتونها رحمان بابا نیستند؛ متأسفانه ترک ها و تاجیک ها هم همه رومی نیستند و در قرنِ بیست و یکم که صنعت و تکنالوژی جهان را به دهکدۀ کوچک بدل نموده و جوی های فرهنگهای ملی و قبیلوی را در دریای فرهنگِ جهانی ریخته است به استخوانهای پوسیدۀ اجداد چسپیده اند و طبلِ افتخاراتِ قومی میکوبند تا مینای ملت را بشکنند و شیشه پاره های قبیله بسازند و این کار بدین می ماند که پروانۀ آزاد شده از غوزه عـزمِ بازگشت به تنگنای نخستینِ خود را نماید. برخی ها با سماجت اصـرار می ورزند که با وجودِ کلمۀ «دانشگاه» ما به چه دلیل از کلمۀ «پوهنتون» اِستفاده کنیم؟» میگویم:«پوهنتون»دارای شخصیتِ حقیقی و حقوقی میباشد که به اسمِ خاص تبدیل گردیده و مکتــوب های آن به طورِ متحدالمآل عنوانِ خاصِ خود را دارد که با همان نامِ خاص با دیگرمؤسساتِ علمی وارد مکالمه و مقاوله میشود. اگر دیگران هم از شما پیروی کنند و این نامِ خاص را به زبانهای خود ترجمه کنند، یک مفهوم دارای چندین نام میشود و کار فهمِ متقابل را دُشوارمیسازد وانگهی اگر قرار باشد که اسمِ خاص را ترجمه کنیم من از همتایانِ تان در قطبِ سوچه گرایانِ پشتو تشویش دارم که فـردا آدم علیه السلام را«سړی ورته سلام» ترجمه ننمایند. شما اگر خواهانِ تبدیلِ کلمۀ «پوهنتون»به «دانشگاه» استید از همان مجاری قانونی واردِ عمل شوید و بکوشید مقامات را وادارسازید که اسمِ خاص «پوهنتون» را به اسمِ خاصِ«دانشگاه» تبدیل نمایند و از همه بخواهند که آن اسمِ خاص را که مسمای آن دارای شخصیتِ حقوقی و حقیقی است بپذیرند و یک اسم رادارای چندین مسما نسازند. این تقاضا بخشی از حقوقِ دموکراتیکِ تان است که کسی نمیتواند با آن مخالفت نماید ولی خود هنگامیکه مردم، مردم میگویید پیش از فیصلۀ مردم دست به اقدام نبرید. من شخصاٌ مردمِ این گوشۀ دنیا را که دیگر حتی در بارۀ نامش هم موافقه نداریم ولی قانون اساسیی مملکت افغانستان نامش داده است وارثانِ اصلیی زبان و فرهنگِ پشتو و دری هردو میدانم و میخواهم یک رشته اصطلاحاتِ فرهنگی و نظامی پشتو با دری مخلوط شود و این زبان صبغۀ افغانی پیداکند. قبلا ٌدر نگارشی دیگر عرض کرده ام که زبانِ ایران به اعترافِ اُستادانِ بزرگوارِ ایــران به دلیلِ یک ناسیونالیزمِ کور مورد تاخت و تازِ ِدساتیر و فرقۀ آذرکیوان قرار گرفته است و جوانانِ ما بدبختانه از«مجتهدِ ناقص» تقلید میکنند و در همان نگارش بر برخی از ساخته های فرهنگستانِ ایران نیـزمکث کرده ام. زبان در سیرِ تاریخِ خود رو به دگرگونی و کمال میرود اما، بعضاٌ بغض وعنادِ کور دگرگونیهای منفی و غیرِلازم را بر زبان تحمیل و زبانرا از اصالتش تهی میکند. برای تصدیقِ اصالتِ زبانِ افغانستان چه کسی شایسته تر از ملک الشعرا بهاراست که در سخنانِ عادیی روستا نشینانِ بلخ و بامیان اصالت و جزالتِ زبانِ ابوالفضلِ بیهقی را میدید و در سبک شناسی گله از آن داشت که«ایرانی مانندِ جهودِ خیبری ناله میکند». نزدیک است زنجیِرِ بحثهای مربوط به اصالتِ قوم و زبان برپای من نیز بپیچد؛ در حالیکه منظورِ اصلیی من این بـود که هرکس هر چیزی که میخواهد بدونِ یک نظامِ دموکراتیکِ متکی بر مردم مُیَسرنیست بنابر این، قوام و دوامِ دموکراسی پیش شرطِ هر خواستِ دیگراست. اینکه ما در حالِ حاضرهشتاد حزب راجستر شده و چهار برابرِ آن حزبهای راجستر ناشده و بیش از چند صد نشریه داریم بدبختانه نمودارِ آشفته فکری های ماست و قوام دموکراسی ایجاب میکند که ما براین وضع غلبه کنیم و از طریق به هم پیوستن فکرهای به هم نزدیک شمارۀ احزاب، نشرات وحتی سایت های انترنتی را کاهش بدهیم که کشورِ فقیرِ ما تابِ این همه مصارف را ندارد و ای کاش سایتهای ما بـتوانند به جای این جنگِ داخلی و باد کردنِ کاه بیدانۀ نفاق در راهِ آموزشِ نسلِ جوان که بدبختانه به حسابِ مصیبت های بیحساب سالهای جنگ از درس و تعلیم بازمانده اند کاری انجام بدهند. تعلیم و تربیۀ ما از همان روزگارِ سلطنت دُچارِ چند مشکلِ عمده بوده است، از اینقرار: الف) فقدانِ یک ایدیولوژی ملی ب) فقدانِ پلان گذاریی دقیق ج) گُنگی، کهنگی و بی هدفیی برنامه های درسی د) معیارهای نادُرُست در انتخابِ معلمان هریک از این چهار مشکل را به طورِ جداگانه بررسی میکنم: الف) فقدانِ یک ایدیولوژی ملی هرجامعه برای خود یک رشته ارزشهای عقیدوی دارد که در مسیرِ تاریخِ خویش آنرا به وجود آورده است و افراد جامعه با آنِ ارزش ها خو گرفته اند و آنرا تا سطحِ ایدیولوژیی ملی خویش بالا آورده اند. مسأله این نیست که مجموعۀ کمیی افرادِ جامعه آن چه را ایدیولوژیی ملی می نامیم ضرورتاٌ بپذیرند و به آن اعتقاد داشته باشند بلکه این است که خطوطِ متضادِ فکری را طوری در محدودۀ ایدیولوژیی ملی خود بگنجانند و پرورش دهند که زیانی بدان سیستمِ فکریی پذیرفته شده یا ایدیولوژیی ملی نرسد. سُقراط هنگامیکه با دستانِ استوار جامِ شوکران را سر کشید و با سری پُرغروربه استقبالِ مرگ رفت به آیندگان درسی درخشان داد. درسِ او این بود که من برخلافِ ارزشهای پذیرفته شده در جامعه قد برافراشته ام و مدافعانِ آن ارزشها مرا به نوشیدنِ شوکران محکوم کرده اند. اگر در برابرِ آن ارزشها سرِ احترام فرو بیارم مرا میبخشند ولی من این کار را نمی کنم زیرا، آن ارزشها را حقیقت نمی پندارم و خویشتن را در برابرِ آن متعهد نمیدانم ولی به قانونی که از آن ارزشها به دفاع برخاسته است، احترام می گزارم تا نگویند که سقراط به خاطرِ منفعتِ خود یعنی گریز از مرگ به قانون احترام نگزارد. یا ولتر وقتی میگوید:«من ممکن است باعقیدۀ تو کاملاٌ مخالف باشم ولی از حقِِ تو در راهِ ابرازِ آن عقیده همیشه دفاع میکنم» در واقع حقِ آزادیی عقیده رابه عنوانِ عنصر تشکیل دهندۀ ایدیولوژیی ملی پذیرفته است. برای اینکه قضیه روشن تر شود مثالی دیگرمیدهم: دربرتانیه سه حزبِ عمده کارگر، محافظه کار و لبرال دموکرات و چندین حزبِ کوچکِ دیگر وجود دارد که هریک به تناسُبِ نیروی خود کرسی های پارلمان و شاروالی ها را به دست می آرند و قُدرت را دست به دست میگردانند اما، اگر برای ده دورۀ پیهم یک حزب شکست بخورد دیگری را به خیانت و تقلب در انتخابات متهم نمیکند و ارزشِ پذیرفته شدۀ «تصمیمِ اکثریت محترم است» را زیرِ سؤال نمیبرد و متوسل به زور نمیشود. بدین ترتیب است که دموکراسی و احترام به عقایدِ مخالف در جامعه پایه میگیرد وجزء فرهنگ میشود و تعلیم و تربیه انتقالِ آنرا از یک نسل به نسلِ دیگربه عُهده میگیرد و اگر این گونه ایدیولوژیی ملی در جامعه وجود نداشته باشد تعلیم وتربیه هدفِ اساسیی خود را از دست میدهد و مانند بادامی که مغزِ آن در درون خُشکیده باشد، پوچ و بی محتوا میشود. در جامعۀ ما که این گونه شیوۀ تربیت هنوز پانگرفته است تمام آن کسانی که در انتخاباتِ ریاستِ جمهوری و شورا ناکام مانده بودند این ناکامی را ناشی از خود وعقیدۀ خود نمیدانستند و شکستِ خود را با بهانۀ تقلب توجیه میکردند والبته درهمین جا و فی المجلس باید بگویم که تقلب در انتخابات نیز ریشه در همان خاکِ بی باوری به تصمیمِ اکثریت دارد و من احتمال آن را به طور عام در انتخاباتِ جهان و به طور خاص درانتخاباتِ افغانستان رد نمیکنم. اگر در برنامه های مختلفِ مکاتبِ ما شاگردان را به انتخابِ خودِشان و نه از طریقِ مداخلۀ ادارۀ برای وظایف گوناگون بگمارند شاگردانِ ما نیز انتخاب کردن و انتخاب شدن را یاد میگیرند و شکست و پیروزی برای شان بخشی از کار های روزمرۀ زندگی میشود. ممکن است کسی بپُرسد: «مگر جامعۀ ما یک جامعۀ اسلامی نبود و اسلام حکمِ ایدیولوژیی ملی ما را پیدا نکرده بود؟» میگویم نه.برای اینکه نخست اسلام ایدیولوژی نیست و دوم اسلام ملی نیست و سوم اسلام با قدرتِ مطلقۀ فــــردی و سلطنت در اساسِ خود سرِآشتی نداشت و بدعتِ سلطنتِ مطلقه بعد ها بر اسلام تحمیل شد و این سلطنتهای مطلقه و علمای اجیرِ شان صرف گوشۀ چشمی به سوی کاریکاتورِ اسلام داشته اند و تعمیــم و آموزشِ آنرا نمی توانستند هدفِ خود بسازند. امروز نیز میبینیم که راست گرایانِ منفعت جو از معتدل تا افراطی با سؤ استفاده از اسلام میخواهند ملاسالاری را برجامعه مسلط گردانند و دیگران را با چماقِ تکفیر از عرصۀ قدرت بیرون برانند. جامعه ای که در مسیرِ تاریخِ خود ایدیولوژیی ملی به وجود آورده و افرادِ خود را با آن پرورده است میتواند از تصادمِ خشونت بارِ اندیشه های گوناگون جلوگیری نماید. اینجا و آنجا دیده میشود که برخی ها و حتی آنانیکه خود را سردم- دارانِ نخستین اندیشۀ های مارکس در کشورمیدانند مفهومِ ملت و طبقه رابه هم می آمیزند و صحبت از ملتِ حاکم و محکوم نموده این سؤال را مطرح میسازند که از وحدتِ کدام ملت صحبت میکنید. متأسفم به عرض برسانم که اینان با پیشبندِ لقبهای مطنطنِِ علمی،الفبای جامعه شناسی و خاصة اندیشه های مارکس را نیاموخته اند زیرا که، مفهومِ ملت دربرگیر ستمگر و ستمکش هردو است و اگر این دو تا با نقشهای متفاوت در عملیۀ تولید اتحاد نکنند مبارزه نیزدر میانِِ شان صورت نمیگیرد و به اساسِ دیدگاهِ مارکس تاریخِ آن جامعه از حرکت بازمیماند، به خاطِری که از آن دیدگاه تاریخ چیزی نیست مگر مبارزۀ طبقاتی بنابراین، آنکه وحدتِ ملی را میخواهد در حقیقت اتحاد ظالم و مظلوم را در مقولۀ ملت که بالطبع وسیع تر از مقولۀ طبقه است میخواهد و آنکه این را نیاموخته باشد، بدونِ شک در جامعه شناسی ناکام میماند. به هر صورت ایدیولوژیی ملی است که تعلیم و تربیه رادارای هدفِ روشن میسازد و افرادِ جامعه را با یک رشته ارزشهای مشترکِ فرهنگی به هم پیوند میدهد و چون افراد این گونه جامعه در کورۀ درک، تحلیل، نقد، جمعبندی و انتخاب پرورده میشوند ممکن نیست که به کوچک ابدال های این و آن بدل شوند و ابقای ایدیولوژیی ملی تقاضا میکند که افراد هَمِِّ خود را وقفِ پیشرفتِ اقتصادی نیز بنمایند و از احتیاجِ دیگران بی نیاز گردند. تعلیم و تربیۀ دورانِ شاه کوشید سلطنت را ایدیولوژیی ملی قلمداد کند و حتی در روزگارِ مرحوم اعتمادی مجله ای ماهانه به نام (لمر) پخش میکردند که در آن از«دموکراسیی تاجدار» صحبت مینمودند اما، فراموش کرده بودند که سلطنت شکلی از دولت است که یا مشروطه میتواند بود یا مطلقه. اگر مشروطه بود مانندِ برتانیه و برخی از کشورهای اسکاندیناوی مردم آنرا به عنوانِ مؤسسۀ بی آزار و سمبولِ مشخصِ جامعۀ خود میپذیرند و اگر مطلقه بود و قدرتِ فردی را بر سراپای جامعه گُستَرِش میداد که شاه در آن صلاحیت داشت ولی مسؤولیت نداشت دکتاتوری است که در نهایتِ امر اخلاقِ افرادِ جامعه را تباه میکند و آنانرا دو شخصیته و ریاکار بار می آرد و دیدیم که این گونه تلاش ها نظامِ سلطنتی را نه در افغانستان نجات داد و نه در ایران و سرنوشتِ دکتاتوریهای مذهبی را نیزآینده نشان خواهدداد. ب) فقدانِ پلان گذاریی دقیق: تعلیم و تربیه باید هدفهای روشن داشته باشد و دست اندرکارانِ آن از این هدف ها باید آگاه باشند. طوریکه در بخشِ ایدیولوژیی ملی یاد کردم هر جامعه برای خود یک رشته ارزشهای پذیرفته شده دارد که تعلیم و تربیه آنرابه آیندگان انتقال میدهد. از این دیدگاه وظیفۀ تعلیم و تربیه را تأمین انطباقِ فرد با محیطِ اجتماعی اش میدانند اما، در همین جا باید بگویم که این رشته ارزشهای پذیرفته شده نیز مانندِ موجودِ زنده در جامعه رشد و نمو میکند و هرقدر نیروی کشش و انطباقِ آن بیشتر باشد از نصیبۀ زندگی،بهرۀ بیشتر دارد و دکتاتوری چیزی نیست مگر تحمیلِ خشونت آمیزِ ارزش های که نیروی زیست و پذیرندگیی خویش را از دست داده باشند. تعلیم و تربیه آزادیی فرد را از زندانِ محیطِ طبیعی و اجتماعی وی باید فراهم نماید و به وی قُدرت بدهد که وقتی فرد با وضعی دُشوار روبرو شد بداند که دُشواری چیست و راهِ واقعیی غلبه برآن کدام است و این میسر نمیشود مگر از طریقِ ایجادِ یک ذهنِ جستُجوگر و نقاد در متعلم وهمین ذهنِ جستُجوگــر و نقاد است که تن به دنباله رویهای کورکورانه نمیدهد و رونقِ بازارِ دکتاتورها را که پاسدارانِ کور باطنی و نادانی استند میشکند. بدین ترتیب نخستین هدفِ تعلیم وتربیه رهانیدنِ انسان از زندانِ تعصب و تنگنظری است و طبیعی است که وقتی این هدف تأمین شد دسترسی به اهدافِ دیگر نیز آسان میشود زیرا، هنگامیکه دانشمند از غنای معنوی برخوردار بود زنجیر پاداشهای مادی به دست و پایش نمیپیچد واو را تا سطحِ دزدِ چراغ به دستِ حضرت سنایی پایین نمیارد که میانِ شاهینِ بلندپروازِ استغنای طبعِ دانشمندانه و ماکیانِ خسیسِ دون همتی سوداگرانه و دانه چین حاشیۀ مُرداب تفاوت از زمین تا آسمان است. دست اندرکارانِِ تعلیم وتربیه به این چندسؤالِ اساسی پاسخ روشن بايد داشته باشند:
1) چه کسی راتربیه میکنیم؟ 2) برای چه کاری تربیه میکنیم؟ 3) تقاضای جامعه برای آن کار در چه سطح است؟ 4) ایجاباتِ عام و خاصِ آن کار چه گونه است و درجۀ تسلط آموزنده یا متعلم برآن در چه حدی باید باشد؟ متأسفانه عهده داران تعلیم و تربیه چه در روزگارِ شاه وچه بعد ها که تعلیم و تربیه در خدمتِ ایدیولوژی ها قرار گرفت بدین پرسش ها التفات نفرموده اند و در نتیجه تعلیم و تربیۀ شان هدفِ روشن نداشته است و چه بسا که تعلیم و تربیه را نیز تابعِ مناسباتِ سیاسی با این یا آن کشورکرده اند و درست آن طور که خریدارانِ گوش به فرمانِِ صنایعِ این و آن بوده ایم مکاتبِ خود را به این و آن داده ایم. این شیوه صبغۀ ملی بودنِ تعلیم و تربیه را میزداید و تنوعِ استراتیژی های تعلیمی مایۀ فقدانِ استراتیژی واحد میشود. در دهۀ دموکراسی یعنی آنگاه که وکلای شورا گره گشای برخی دُشواریهای کوچک بودند و صدراعظم و وزیران برای اینکه ردای رای اعتماد بردوش بیفگنند، ناگزیر بودند نافِ وکلا را با روغنِ تملق و شیرین کلامی چرب کنند، این کار تعلیم و تربیه را که از آغاز هم فاقدِ پلان گذاری بود دُچار نوعی آماسِ بالون مانند کرد - ازدرون تهی و بی محتوا ولی از بیرون خوشنما و پُرزرق وبرق- و این تعلیم و تربیه در واقع نتیجۀ سازشِ وکلا و وزرا بود؛ بدین معنی که وکلا در هنگامِ انتخابات جیبِ مردم را از نُقلِ چوبیی وعده های گوناگون پُر میکردند ولی وقتی در مرکز می آمدند و با کیسۀ تهی و اقتصادِ ورشکستۀ دولت روبرومیشدند دست را تنگ می یافتند و مجالِ جنگ هم نداشتند زیرا که، یگانه سلاحِ شان رای اعتماد بود و اگر از حکومتی دریغ میکردند؛ شاه بروکراتی دیگر از همان قُماش را مأمورِ تشکیلِ کابینه میساخت و اگر سه کاندیدِ شاه را پیهم رد میکردند معنای عدمِ اعتماد برشاه را داشت که از صلاحیتِ انحلالِ پارلمان برخوردار بود ومیتوانست گلیمِ پارلمان را جمع کند که بدین ترتیب فاتحۀ هشت هزار افغانی معاش وکالت و امتیازاتِ متعلق به آن نیز خوانده میشد بنابر این خواهی نخواهی هردو در یک نقطۀ آشتی باهم تلاقی میکردند تا وکلا مجالِ لاف برای مؤکلان میداشتند و معلوم میشد که دستگاهِ دولت به کُلی فَلَج نیست و کارمیکند نتیجۀ این سازش این میشد که وکیل از مردم قول میگرفت تا در تأمینِ مصارفِ مکتب با دولتِ خود همکاری نمایند و وزیر از جانبِ دولت تعهد می سپُرد تا مصارفِ کتاب و معاشِ معلم را تادیه نماید. مکتبِ ابتدایی را با بوق و کرنا به لیسه ارتقاء میدادند. لیسه ای که محصولِ «همکاریی ثمربخشِ» دولت و مردم بود اما، بدبختانه در این لیسه نه از کتاب خبری بود و نه از معلم اثری و مصداقِ زندۀ اصطلاحِ جاری بر زبانِ دکاندارانِ کابل یعنی «داری،دارم» نتیجۀ کارِ این لیسه های بالون مانند چه بود؟ مُشتی فارغ التحصیلِ کم سواد که عفریتِ کانکور با ضربۀ انگشت آنان را از پُشتِ دروازۀ پوهنتون میراند و شاگردان عریضه به دست در دهلیزهای ریاستِ احصاییۀ مرکزی سرگردان می گشتند و وجودِ شان فقط به دردِ احصاییه های ارتقایی دولت میخورد که نشان بدهد فلان در صد شمارِ باسوادان افزایش یافته است و بهمان در صد شمارِ تحصیل کردگان. تنها خوشبخت های این گروه که نگاهِ التفاتِ وکیل یا و زیری را به سوی خویش جلب میکردند و سپارش نامه ای به دفترِ احصاییۀ مرکزی میبردند میتوانستند به نوایی برسند و کاری برای خویشتن دست و پا کنند و تعجُب نکنید اگر بگویم که همین ها میرفتند معلم و یا کم از کم معلمِ مبارزه با بیسوادی میشدند. این تعلیم و تربیۀ فا |