|
صبورالله سياه سنگ
|
چند آفرين و ايکاش و ايدريغ
در گوشه و کنار "پژوهشی در گسترهء زبان"
صبورالله سياه سنگ
پيشنما: يادداشت کنونی فشردهء پنداشت و دريافت يکی از خوانندگان کتاب سالار عزيزپور با سرنامهء "پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان" است.
خواندن "چند آفرين و ايکاش و ايدريغ" 90 دقيقه وقت را خواهد گرفت.
دو چشم: دو ديدگاه
تا امروز به کلينيک چشم نرفته ام، نه از آن رو که بينايی آسيب ناپذيری دارم، بل ميترسم، چون ميدانم که دکتور برای درمان ديدگانم عينکی دارای دو شمارهء ناهمسان خواهد داد. آنگاه ناگزير خواهم بود به چشم راست شيشهء "منفی دو" و به چشم چپ شيشهء "منفی هشت" بگذارم تا مگر ديد و دريافتم همگون شوند. زيرا، هنگام ديدن و خواندن هر چيزی، همواره خوبيهای جهان را نيمه ميبينم و ناخوبيها را دو چندان. تنها خداوند ميداند، چقدر دلم ميخواهد چنين نميبود تا شمارهء دوستانم فزونی ميگرفت.
دوستی با نويسندهء پژوهشگر
سالار گرانمايه را از روزگاری که خود را عزيزپور نمينوشت، ميشناسم. او از 1979 و 1980 تا کنون برای من دوست مهربان، و تا يادم می آيد، از همانندانم و من يک سر و گردن بلندتر و چندين گام و گردنه جلوتر بوده است. در نيمهء پسين دههء 1970 که به اندرزهای بيهودهء "آيين دوستيابی" ديل کارنيگی گوش ميدادم، او مارکس و انگلس ميخواند. هی ميدان و طی ميدان، تا با نام و نشان اين دو تن آشنا شدم، او به کارل پوپر و ژان پل سارتر رسيده بود. درمانده بودم در دانستن اينکه کامو بزرگتر است يا سارتر، ديدم که دوست عزيز قفسهء کتابخانه اش در خيرخانه (کابل) را از اگزيستانسياليزم نيز تهی کرد و رو آورد به پژوهشهای برتر. سپس من زمينگير زندان پلچرخی شدم و او با پشت سر گذاشتن چندين وادی انديشه، به فراسوها و فرامرزها رسيد.
عزيزپور اينک با بهره گيری از گنجينهء آگاهيهای پارينه، بيشتر فلسفی می انديشد و دريافتهای ويژهء خودش در گسترهء زبان و ادبيات را نيز با رنگ فلسفی مينويسد.
با حرمت زياد به اين دوست گرامی در پايين نشان خواهم داد که چرا پرداختن از فرازای فلسفه به بخشهای پاره پارهء ادبيات در کنار سودهای فراوان، خرده زيانهايی نيز دارد.
ارزش تلاشهای پژوهشی
آنچه دستاوردهای ادبی دوست مرا ارزش بيشتر ميدهد، نيت نيکويش است. نامبرده کارش را نه "سنگ بزرگ پايان"، بل بانگ دلسوزانه يی که بايد از سوی ديگران شنيده و گرفته شود، ميداند.
صميم اهميت فراخوانهای وی را در "يادآوری چند نکته به جای مقدمه" به روشنی ميتوان ديد: "آماج نبشته هايی که در اين دفتر آمده، گونه يی از پاسخی ست و يا واکنشی ست در برابر فرهنگ ستيزان و دشمنان فرهنگی و زبانی ما. اميدوارم نکات بحث برانگير اين گفتمان، زبان شناسان و ادب دوستان را وادارد تا رويکرد ژرف و بنيادی بر مسايل زبان در افغانستان داشته باشند. با وجودی که شماری از اين مقالات در سايت های آريايی و فردا و همچنان هفته نامهء اميد با اندک تغيير بچاپ رسيده، اما چاپ کم غلط و دوباره اين نوشته ها را در يک دفتر آنهم بگونه يی مرتب آن ضروری دانستم. در انتظار رهنمودها و راهنمايی شما عزيزان، باب اين گفتمان ها را می گشايم." (ص7)
عزيزپور با کمترين واژه ها سه سخن خوب را در آغاز کتابش آورده است:
1) نبشته هايم نه فرمان يا فورمول، بلکه واکنشی اند در برابر دشمنان زبان و فرهنگ. 2) اميدوارم دوستان به نکات بحث برانگيز گفته هايم بيشتر بپردازند. 3) آنچه ميدانستم نوشتم و چشم به راه رهنمايی از سوی شما ميمانم.
در روزگار سپتمبری کنونی که خوارترين دست_نشانده ها در سايهء بادار، بر هر سر بازار، رستم_نمايی پيشه کرده اند، فراخوان با نجابت و فروتنانه از سوی عزيزپور نماد شهامت، فرهنگستايی و هنردوستی است.
آنکه ديباچهء کتابش را چنين صميمانه می آغازد، در گام نخست از نقد نميترسد، زيرا هدفش بهبود زبان و ادبيات است و نه نمايش نام و کلام خود؛ و در گام ديگر رخ برنميتابد از پرسش و پاسخ آنانی که مانند او نمی انديشند.
کسی که از دلهرهء سه "مبادا" (شنيدن سخنان دگر انديشان، آزردن دوست يا برانگيختن دشمن، و سرانجام آسيب پذير ساختن نام و نشان خود) از بيان انديشه هايش خودداری ميکند، بهتر است در خانه بنشيند، به بيخطرترين گزارشها، مانند "پيشبينی آب و هوا"، به پردهء تلويزيون پناه ببرد، و در بيرون وانمود کند که پديده هايی به نام بگرام، بغداد، ابوغريب، غزه، گوانتانامو، ناتو، چامسکی و مايکل مور را يا هرگز نشنيده، يا اگر تصادفاً شنيده، از آنجايی که "به سياست علاقه ندارد!"، ميخواهد هر چه زودتر فراموش کند. اگر اين سياستگريز دورانديش از کسی بشنود که ارتش ايالات متحده روستاهای کشورش را بمباران کرده، زير لب خواهد گفت: "شهروند آن سرزمين بودن تنها به درد "پناهنده سياسی" شدن در اين گوشهء جهان ميخورد. وانگهی، من فرهنگی را به سياست چه کار"؟
خوشبختانه عزيزپور از جرگهء "دلهره داران" نيست. او همانگونه که می انديشد، ميگويد، ميسرايد، و افزون بر کار فرهنگی، برنامه های بحث و بررسی سياسی در راديو، پالتاک و نشستهای رويارو را نيز پيش ميبرد. نامبرده يکسو "پيام رستخيز" را به ياد مجيد کلکانی تهدابگذار سازمان آزاديبخش مردم افغانستان (ساما) مينويسد و سوی ديگر "سپهدار بيدار" يا "احمدشاه مسعود در آيينهء شعر" را برای بنيانگذار شورای نظار.
تنها دسـتاورد چند سـال پسـين سـالار عزيزپور، بيش از ده کتاب است: 1) جسـتارها و نوشــتارها، 2) پارسی ستيزی در افغانستان، 3) از زبان تا ادب پارسی، 4) مطبوعات آماج گفتگو، 5) در گسترهء ادبيات معاصر، از سيطرهء ابتذال تا آثار ماندگار، 6) جايگاه نقد ادبی در ادبيات داستانی ما، 7) پنجشير در آيينهء فرهنگ، 8) نقدی بر روال تاريخ ادب نويسی، 9) از مقاومت تا رستاخيز ملی، 10) پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان، 11) در جستجوی شناسنامه (رمان)، 12) گزينه شعری آخرين وخشور، و 13) چند داستان کوتاه
پژوهشی در گسترهء زبان و ...
"پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان" دربرگيرندهء هشت فصل است. بهره مند بودن هر بخش از پشتوانهء سنگين مقوله های فلسفی و گفتاوردها (نقل قولها) از زبان کارشناسان و کارنشناسان، پاره هايی از کتاب را شايسته و ارزنده ساخته، و چند برگ ديگر را از برازندگی افگنده است.
شيوهء برخورد عزيزپور به ادبيات در اين کتاب همانندی گنگی مييابد با پريشانيهای البرت انشتاين. راست و دروغش را خداوند ميداند، ميگويند پدر بم اتمی در شبکهء پيچاپيچ پيشرفته ترين معادله های الجبر و فزيک چنان گرفتار آمده بود که روزی پس از سنجش نادرست پول نان و قهوه در رستوران کنار خانه، اين پرسش دردناک را از زبان همسايه شنيد: آقا! شما جمع و تفريق بلديد؟
خواهند گفت اين شوخی را ساخته اند. شايد. گيريم، انشتاين روزی در شمارش پيش پا افتادهء چند عدد کوچک به راستی اشتباه کرده باشد، آيا آسمان به زمين خورده است؟ آيا بايد به کيفر چنين "گناه"، آگاهيهای اتميش را از نزدش باز ميستاندند؟
اين را آوردم تا گفته باشم که اگر دوست من نيز اينجا و آنجا در پندار و رفتار و کردارش، خواسته يا ناخواسته با آن پيرمرد اتمی همسويی کرده، پهنا و بلندای دانشش هرگز نبايد زير پرسش برود.
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر ميکنند؟
نويسنده در کتاب "پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان" بار بار به مقوله های فلسفی پرداخته است. خوانندگان ناآشنا با الفبای فلسفه هنگام برخورد با همچو اشاره ها به همان دشواری که اينک من با آن دچارم، گرفتار خواهند آمد. تا اينجا سخن بر سر گناه و بيگناهی نيست، زيرا منی که نميدانم بايد بيشتر بخوانم تا بدانم، و نويسنده که بيشتر ميداند، بايد بخشی از پرسشهای خوانندهء ناآشنا با فلسفه را پاسخ دهد.
خوانندهء تشنه آموزش، پس از دوباره ديدن صفحات 56 تا 64 کتاب، خواهد پرسيد:
عزيزپور گرامی! شما در سراسر فصل "کژتابی ها و ناهنجاری های نگارشی" که خود گوياترين عنوان در ميان اين کتاب است، نگاشته ايد: "پس يگانه راه که باقی می ماند اين است که نبايد گناه بی سوادی خود را به گردن خط اندازيم، از يکسو؛ و از سوی ديگر تا آنجا که ممکن است در اصلاح آن در جهت هنجار و قانونمندی آن دست به کار شويم."(ص60)
عزيزپور گرامی! شما در مقالهء "موخرهء بر معيارهای گزينشی چاپ آثار" سختگيرانه تر گفته ايد: "برای رفع کاستی های برنامه و ادای احساس مسووليت در برابر آن، نکاتی را منحيث معيارهای گزينشی چاپ آثار زير عنوان موخره بر معيارهای گزينشی چاپ آثار پيشکش اصل نظر می دارم، تا انگيزه شود برای کسانی که با احساس مسووليت بيشتر بر اين مسله نگاه می کنند. معيارهايی که در اين بخش بر آن اشاره می شود، صورت دوگانه دارد: صورت خاص و عام. در اين معيارها از املا، انشاء و نظم منطقی زبان به سوی محتوا و منطق انديشه می رويم. در بخشی عام، نکات زير را به ترتيب در نظر داريم:
1- املای يکدست و روشمند و متکی بر قواعد ساختاری زبان و فرهنگ نوشتاري 2- اعمال نشانه گذاری و کاربرد منظم آن در تمام متن 3- انشاء متکی بر قواعد زبان و منطبق بر منطق انديشه
بالاخره در آثاری که برگزيده می شــود، بايسـتی تکواژه ها، واژه ها، جمله ها، بند ها، پاراگراف ها، بهره ها، فصل ها، عنوان ها متکی بر نظم منطقی و معنايی و دستوری و نوشتاری باشد. و به گونهء منظم و هماهنگ شود که صورت ومحتوا ، شکل وفرم اثر را خدشه دار نکند. خلاصه بر اثری که ازسلامتی محتوا، زبان، ساخت و بافت هماهنگ بر خوردار نباشد، نبايستی چاپ شود؛ تا زمانی که تعديلات و تصحيحاتی برآن وارد نشود." (عزيرپور، سايت "سرنوشت": (www.sarnavesht.com
عزيزپور گرامی! آيا ميتوانيد کوچکترين نشانهء "هنجار، قانونمندی، املای يکدست و روشمند و متکی بر قواعد ساختاری زبان و فرهنگ نوشتاری" را در اين نمونه ها که از کتاب خود تان برداشته شده اند، نشان دهيد:
1) درست و نادرست که باشند به جاهای خود شان، کداميک از پنج نمونهء کاملاً ناهمگون زيرين ميتواند نمايانگر "هنجار، قانونمندی، يکدست و روشمند و متکی بر قواعد ساختاری زبان و فرهنگ نوشتاری" باشد؟ اينکه از "بگونه" و "به گونه" کداميک هنجارپذير است، ناپرسيده ميگذرم.
بگونه يی مرتب (ص7) به گونه غيرمسئولانه (ص10) به گونهء فشرده (ص14) به گونه ای درآميخته (ص16) به گونه ی ديگر (ص16)
شگفت آنکه، دو ناهمگون نويسی پسين در يک صفحه به چشم ميخورند.
2) در مثالهای زيرين، اصل درست و نادرست، همگونی و ناهمگونی در آنچه که نويسنده خود در کاربردش کوتهی نشان ميدهد، چگونه ميتواند برای خواننده رهشگا باشد؟
مجموعه نامهای هر زبان (ص9) مجموعه ی ابعاد آن (ص15) مجموعه ای از نشانه ها (ص76)
3) اينهم دو مثال روشنتر از آيينه:
آيينه ای مدنی (ص11) آيينه ی تمام نما (ص15)
4) ناهمگونيهای نوشتاری در اين کتاب اگر گيج کننده نباشند، سرگردان سازنده استند. توجه فرماييد:
دستهء از دوستانم (ص3) دسته يی از فارسی ستيزان (ص13) دو دسته ی شرقی (ص32)
5) از اين دو کداميک درست است؟ نا به سامانی (پشتی نخست) يا نابسامانی (ص1، 2، 4)
6) و جالبتر از همه، اين دو نگارش ناهمانند در يک جمله :
زبان منطقه ای (ص36) زبان رسمی و منطقه يی (ص36)
اصل آن در کتاب چنين است: "اما در ميان، زبان فارسی، زبان ميانجی و زبان منطقه ای بوده است و همواره حيثيت زبان رسمی و منطقه يی را داشته است."
اينکه جمله از نگاه روانی و ساختاری نيز چيزی کم دارد، و مثلاً از همان آغاز روشن نيست که "در ميان" چه يا "در ميان" کجا، باشد به جای خودش.
نشانه گذاريهای ناجور
نادرستی در نشانه گذاری به اندازهء نادرستيهای تايپی کتاب چشمگير است و ميتواند خواندن را دشوار و رسايی جمله را آسيب پذير سازد. نويسنده يی که ميخواهد پاسدار زبان و ادبيات باشد، به کژتابيهای نگارشی ديگران بتازد، نوشته های دارای کاستی و نارسايی را شايستهء چاپ نداند، به پاکيزگی هنجار ارج نهد، و پيوسته از ارزش نشانه گذاری ياد کند، پس از ديدن سطرهای زيرين خود چه خواهد گفت؟
1) در نخستين پاراگراف نخستين نوشتهء کتاب آمده است:
"اصل چند نام برای يک زبان و يک زبان و چند نام، محدود به زبان خاص "فارسی" نيست و در داربست گويندگان اين زبان در درون مرزها و برون مرزها و قلمرو زبانی ما نمی ماند. بسياری از زبان های ديگر را نيز در برميگيرد." (ص7)
گذشته ازينکه چند سطر بالا را به سه شيوه ميتوان کوتاهتر و روانتر نوشت، گمان نميبرم آن نقطهء ميان دو جمله درست باشد. فعل (در برميگيرد) به واژهء آغاز (اصل) برميگردد، از همينرو، پارهء "بسياری از زبان های ديگر را نيز در برميگيرد" نميتواند در نقش جملهء بدون فاعل آيد، مگر آنکه نقطهء پيشگفته را برداريم و به جايش کامه (،) نهيم.
2) نقطهء پايان سطرهای زيرين نيز درست جا نمی افتند:
"نخستين نشانه ی اين بحران، فروريزی بار معنايی واژه گان آن و آشفته گی مفاهيم آن است. يکی ديگر از اين موارد، کاهش فعلهای ساده يا گهواژه های ساده و افزايش فعلهای مرکب..." (ص15)
درست نشانه گذاری سطرهای بالا دو چاره دارد: يا باز هم بايد آن نقطهء بيجای ميانی، کامه ساخته شود، يا جمله با فعل "است" و يک نقطهء نهايی پايان داده شود.
3) "بهتر است حد اقل به روش های مشخص و معين در تلفظ واژه های تازی و فرهنگی به تفاهم برسيم. تا بخشی از اين مشکلات تلفظی ما در محدوده ی ربان رسمی به حد اقل آن برسد..."(ص74)
چنانی که از روال جمله پيداست، نقطهء پيش از "تا" در آنجا کوچکترين کارآيی ندارد. نشانهء سه نقطه در پايان نيز به گفتهء حافظ شيراز "خالی از خلل" نيست. درست آن همانا يک نقطه است.
چيدن سه نقطه در ميان يا پايان چندين جملهء ديگر، افزون بر صفحهء 74، در برگهای 38، 39، 44، 46، 49، و 68 و ... نيز به چشم ميخورد. اين نشانهء زيبا در بسياری از نمونه ها نه به جای اشاره های "حذف" و "دنباله" بلکه اشتباهاً به جای يک نقطه گذاشته شده اند. و اين درست نيست.
4) در کتاب نازک "پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان" از اينگونه نا به سامانيها زياد به چشم ميخورند. مشت نمونهء بسيار، با آوردن مثال اندکی جنجالزده تر از صفحه 16 بسنده ميشود:
"زبان برای انسان آنچنان اهميت دارد که فرزانه يی از باختر زمين انسان را موجود سخنور شناسايی کرده است.
البته در پهلوی ديگر ويژه گی هايی که به انسان ميدهند، همچون ابزار ساز، انديش ورز، پرخاشگر..."
باز هم آن نقطهء ميانی، و بدتر از آن جدا ساختن واژه های پس از نقطه به شيوهء پاراگراف تازه، استقلال دستور زبانی جملهء دوم را زير پرسش ميبرد. يکی از چند چارهء پيشنهادی ساده برای درست نوشتن سطرهای بالا ميتواند چنين باشد:
"در پهلوی ويژگيهايی چون ابزارسازی، انديشورزی و پرخاشگری؛ زبان آنچنان اهميت دارد که فرزانه يی از باخترزمين انسان را موجود سخنور ناميده است."
5) دشواری پيشگفته در جای ديگر دوچندان به چشم ميخورد. در صفحهء 64، يک پاراگراف دو بار چنان شکسته شده که هر بار با "و" و بدون فاعل آغاز ميشود:
پاراگراف نخست: "زبان فارسی اگر به آن زبانی گوييم که در ايران امروزی، تاجکستان و افغانستان مروج است و رسميت دارد و زبان ميانجی اين کشورها را می سازد و زبان بخشهايی از کشورهای چون ازبکستان، پاکستان و هنوستان را در بر می گرفت و روزگار درازی زبان رسمی و فرهنگی اين کشورها را نيز می ساخت، زبانی ست تاريخی و زبان ميانجی تيره ها و تبارهای گوناگون قاره ی آسيا و قلمرو تمدنی و فرهنگی آريانا و خراسان بزرگ. "
پاراگراف دوم: "و يکی از ده زبان زنده و مهم دنياست که بيشترين تاثير فرهنگی بر روان انسانی و هويت فرهنگی ما گذاشته است. "
پاراگراف سوم: "و همچنان به مانند زبانی های ديگر دنيا، دارای گونه های زبانی می باشد."
گذشته از آنکه در پاراگراف دوم، "زبانی های ديگر" نادرست است، و درست آن "زبانهای ديگر" خواهد بود، سطرهای بالا، به خاطر وابستگی فعلهای ميان و پايان جمله ها به فاعل ياد شده در جملات پيشتر، "پاراگراف" شدنی نيستند و نميتوانند چون دو جملهء مستقل ولو به دنبال پاراگراف اول بيايند.
چارهء پيشنهادي: يکی از چند راه ساده آنست که پاراگراف هفت سطری آغاز (صفحهء 64)، به جای آنهمه "واو"ها در سر و پای هر جمله، با نقطه های بايسته جدا ساخته شوند. سپس هر يک از سطرهايی که اشتباهاً سر خط (پاراگرافی) آمده اند، يا با ضمير فاعلی در نقش جملهء مستقل بيايند يا با از ميان بردن "واو"های آغازين شان، صادف و ساده به دنبال کامه به بخش پيشتر پيوند زده شوند.
اگر من نويسندهء صفحهء 64 ميبودم، به احترام خوانندگانم، پاراگرافهای ياد شده را با اندک ويراستاری، مثلاً از ميان برداشتن ساختارهای نه چندان خوشايندی چون "زبان فرهنگی" و نياوردن واژه های "زنده" در کنار زبان، "امروزی" برای ايران و "بزرگ" چسپنده به خراسان، و "انسانی" به دنبال روان، چنين مينوشتم:
"فارسی که در ايران، تاجکستان و افغانستان به آن سخن ميگويند و روزگار درازی بخشهايی از ازبکستان، پاکستان و هنوستان را نيز در برميگرفت، زبانی است تاريخی، ميانجی تبارهای گوناگون باشندهء آسيا، به ويژه در قلمرو فرهنگی آريانا/ خراسان، و يکی از ده زبان مهم دنيا که بيشترين تاثير فرهنگی بر روان و هويت فرهنگی ما گذاشته است. مانند زبانهای ديگر، فارسی نيز دارای گونه های زبانی ميباشد."
البته، آوردن "به ويژه" را پيش از "قلمرو فرهنگی آريانا/ خراسان" بايسته ميدانم. زيرا نميخواهم خوانندهء کنجکاو مرا با اين پرسش بيازارد: آيا قلمرو تمدن و فرهنگ آريانا و خراسان خود بخشی از قارهء پهناور آسيا نيست که ميگويي: "آسيا و قلمرو تمدنی و فرهنگی آريانا/ خراسان"؟
با توانی که در قلم عزيزپور ميبينم، باور دارم که همان پاراگراف را در چاپ آيندهء "پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان"، رساتر و بهتر از پيشنهاد من خواهد نوشت.
بازهم نشانه گذاريهای ناجور
افزون بر آنچه گفته شد، دهها نمونهء ناپديد، زياده و بيجا بودن نقطه و کامه نيز در کتاب ديده ميشوند. شايد شماری از آنها، از سر شتابزدگی در تايپ باشند، مانند:
1) افغانستان تاريخی محمد حسين يمين ص.45-49 (ص28) درست: "افغانستان تاريخی"، محمد حسين يمين، ص.45-49
2) ما و مدرنيت داريوش آشوری (ص41) – دو بار -- درست: "ما و مدرنيت"، داريوش آشوري
3) مهرابان 1368 (ص41) درست: مهر، آبان 1368 |