|
نصير مهرين
|
نصير مهرين
به فرهنگدوستان عزيز آقای عبدالرحيم غفوری و آقای نادر عمر اهدأ ميکنم.
کلاهنامه
پيوسته به گذشته
برای خواندن قسمت اول در اينجا کليک کنيد
از کلاه سرخ ها (قزلباشها) می آغازيم. گاهی، کلاهی که در آغاز نماد مذهبی بوده است، با وجود تغيير و تحول آن، آن رسم پيشينه بر فرقه های از پيروان آن مذهب بجای مانده است. امروز، اگر برای يک ترکی بگوييم که بخشی از مردم افغانستان قزلباش (قزل = سرخ، باش = سر) استند و وی از روی کلمه و نام ها و صفت ها و در همان محدودۀ اطلاع قضاوت کند، شايد تعجب کند که کلاه سرخها را نمی بيند و يا تصوری برای او دست بدهد که منظور مردمی هستند که کلاه های سرخ بر سر می نهند. در حالی که ما در جامعۀ خويش قزلباش داریم و به همين نام ترکی بيشتر از کاربُرد تشييع به ويژه در ميان عوام استعمال می شود. در توضيح اندک بيشتر کلاه سرخ ها گفته آيد که به لزوم ديد های اولادۀ شيخ صفی الدين اردبيلی بر ميگردد و اين شيخ را از اولادۀ حضرت علی (ک) خليفۀ چهارم می شناسند که به امام موسی کاظم ميرسد. شیخ صفی الدين در نيمۀ دوم سدۀ هفتم هجری می زيست. از نواده گان شیخ، شخصی به نام شيخ حيدر که به نام سلطان حيدر نيز ياد شده است، به پيروان خويش دستور داد که کلاه ترکی به سر نگذارند. به جای آن، برای آنکه از ديگران بهتر تشخيص شوند، کلاه سرخ بر سر نهند. اين کلاه سرخ نيز بايست دوازده تـَرک ميداشت12 ترک نيز نشاندهندۀ مذهب تشييع دوازده امامی بود. به اين ترتيب قزلباش يا کلاه سرخ ناميده شوند.(7) صحبت در ين پهنه با استفاده از کلاه پيشينۀ ديگری نيز دارد: بعد از آنکه عباسيان، به کمک ابومسلم خراسانی امويان را از پای در آوردند و تمايل استفاده از خراسانيان و مردمان ايران و گسست از سران لشکری غرب چندی در دستور قرار گرفت و برای اين منظور، مانند ايرانی ها، کلاه ايرانی (قلنسوره) بر سرگذارده سپاهيان خود را مجبور کردند کلاه بر سر بگذارند. عربها از ين پيشامد خوشنود نبودند و ابراز کراهت ميکردند. اما مخالفت آنان نتيجه نداشت. در سال 153 هجری منصور عباسی فرمان داد گماشتگان و ملازمان وی کلاه های بلند ايرانی بر سربگذارند و ابودلامه شاعر اشعاری در نکوهش آن کلاه ها سرود ولی چنانکه گفتيم حرفش بجايی نرسيد. ترجمۀ قسمتی از اشعار ابو دلامه: "ما از پيشوای خود (منصور) اميد فزونی ها داشتيم، ولی او کلاه بلند برای ما آورد. واقعاً کلاه های عجيبی است. مثل اينکه خمره های يهود را با سر پوش های سياه مسيحيان پوشانيده بسر مردم نهاده اند."(8) کلاه نمدی ها: مشخصۀ گروهی از مردم است با نام جوانمردان که در ادبيات شعری فارسی بارها به چشم ميخورد. از رياضی کرمانشاهی است: ما را به در ميکده راهی بدهيد وز آفت آسمان پنهای بدهيد مستان به زمستان سر گرمی دارند ما را هم از ين نمد کلاهی بدهيد صائب: پيش از ين خانۀ صياد ز خار و خس بود اين زمان خرقۀ پشمين و کلاه نمديست و از مسعود سعد می خوانيم: آهنين پوش نديدم چو تو سَرو نمد خود نديدم چو تو ماه سرو را هرگز خربنده که ديد؟ ماه را دید کس از پشم کلاه؟ از ره راست بيفتاده است آنک او ترا از پی خر داده راه در مفهوم عرفانی و تصوفی از طرف غزلسرايان و شاعران عارف و متصوف، زمينه کاربرد بسياری داشته است که کبر و غرور و شکستن آن را با پيشنهاده های رعايت فقر، تواضع، شکسته نفسی با کلاه آورده اند. بر کلاه فقر ابراهيم ادهم نقش بود قدر درويش کسی داند که شاهی کرده است (؟) مولوی بلخی: مال و زر سر را بود همچو کلاه کل بود آنکس کز کله سازد پناه از سعدی است: کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسيد چو سايه بر سرش افگند چو تو سلطانی در اشعار بيدل، بيشترين کاربرد کلاه را می توان ديد. در اشعار او، غرور در نُماد کلاه و شکستن غرور و بی درد سر زيستن با ميان کلاه زيبايی جالبی می يابد: هوس کلاه شاهی ز سرت برآر بيدل به چه ارزد استخوانی که بر او هُما نشسته
چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد سری که غير هوا پشم در کلاه ندارد دماغ نشۀ فقر آرزوی جاه ندارد سر برهنۀ ما دوری از کلاه ندارد و يا
بسکه میجوشد ا.ین د ریای حسرت حب جاه قطره هم سعی حبابی دارد ا. شوق کلاه ميرود خلقی بکام اژدر از افسون جاه شمع را سر تا قدم در ميکشد آخر کلاه
چو حباب عالمی را هوس کلاهداريست به دماغ پوچ مغزان چقدر هوا نشسته صرفنظر کردن از کلاه و ساختن با سر سر برهنه را در شعری از خليل الله خليلی می بينيم:
شوريدۀ برهنه سر بود در پروان ما شوريده يی دامن از کار جهان برچيده يی در زمستان در بهاران در خزان سر برهنه ميشدی هر سو دوان بارها گفتی به زاری کای خدا ای تو هر بيچاره را مشکل گشا بی پناهان را تو می باشی پناه بی کلاهان را تو می بخشی کلاه از تو يابد تا توانی اقتدار تا نهد بر فرق تو تاج افتخار عهد کردم تا تو نفرستی کلاه من سر خود را نپوشم هيچگاه صبحگاهی بود در راهی روان بر سرش افتاد چيزی ناگهان نوجوانی ديد تربوزی بدست پوست آن بر فرق وی افگنده ست پوست را بگرفت و گفتا ای الله نيست آيا بهتر از اينت کلاه اين کلاهت را به اسرافيل بخش يا به مير مرگ، عزرائيل بخش اما خارج از چارچوب مفهومی سربرهنه که درچند نمونه از اشعار بالا ديديم، شکوه و شکايت و ناليدن از سر برهنه های فرنگی را نيز داريم. از ملک الشعرا بهار است که: آنروز باخت اين وطن پابرهنه سر کاينجا نهاد اجنبی سربرهنه پای کج کلاه يا کلاه کج نهادگان را نيز داريم که در پشت آن راه و روش، ادعا و غروری نهفته است. اما به سخن حافظ: نه هرکه طرف کُله کج نهاد و تند نشست کلاهداری و آيين سروری داند دستار و کلاه را کج بر سرنهادن، پيشينه های دارد که يکی از نمونه ها را در بيت طنز آميز حافظ می بينيم: صوفی سرخوش ازين دست که کج کرده کلاه بدو جام دگر آشفته شود دستارش نهرو مينويسد که نوابهای هندی تا همين امروز ( زمان نگارش مقالات کتاب نگاهی بتاریخ جهان) کلاه خود را کج ميگذارند. اما در افغانستان اگر از کج نهادن کلاه جوانان بگذاريم، يکی نمونه ديگری را داريم که ميشود آنرا با حمل بار خودخواهی، غرور و تکبر دمساز دانست؛ آقای سردار عبدالولی مشهور به جنرال عبدالولی جان داماد و پسر کاکای محمد ظاهر خان، کلاه نظامی اش را به گونۀ غير معمول و متمایز از آنچه پيشتر دربين نظاميان ارتش افغانستان مروج بود، به سر ميگذاشت که قسمت پيشروی کلاه پيشانی او را تا ابروهايش پنهان ميکرد. اندک اندک، صاحب منصبان جوان، آن شيوۀ کلاهگذاری او را تقليد کردند. آنگونه کلاه بر سر نهادن را، مطابق با سلوک مغرورانه و متکبرانه نيز يافته اند. گويی مرحوم قاری عبدالله چهره این چنین اشخاص را با عواقب کارشان درغزلی ديده بود: جلوۀ کج کلاه خواهد کرد روز مه را سياه خواهد کرد حسنت افزون زشاه خواهد کرد بدتر از مهر و ماه خواهد کرد(12)
و نيز در بارۀ همين سردار عبدالولی جان گفته اند که وقتی به او خبر بردند که کودتا ميشود، باری، کلاه خود را نشان داد و گفت تا اين کلاه باشد، کسی چنين جرئت را ندارد.! از سوی ديگر، کلاه مهر و خورشيد و خورشيد کلاه به عنوان القاب، امتيازاتی نيز بوده است که برخی را بدان مفتخر سازند، چنانکه احمد شاه ابدالی در حق فرزندش شهزاده تيمور در کنار بقيه القاب نام ها او را به اسم شهزاده خورشيد کلاه نيز ياد کرده است. آنچه که در اشعار حماسی فردوسی نيز بارها بکار رفته است: شبی در برت گر بر آسودمی سر از فخر بر آسمان سودمی قلم در کف تيز بشکستمی کلاه از سر مهر بربودمی به بيچاره گان رحمت آوردمی بدرمانده گان بربخشودمی بهرحال، سخن را به پايان ببريم که اگر کلاهی باشد به همه زيب و زينت و جوهری که در او بدوزند و ببندند، اما اگر سری نباشد که آنرا نگهدارد. کلاه را نيز کلاهدار ديگر ببرد و بر سر اين بی کلاه، کلاه ديگری بگذارد. همان کاری که بريتانيه يی ها در هند و در افغانستان کردند، کوه نور را که زيب کلاه شاهان و اميران بود، بردند و فريب خوردگان را پشت کلاه شان روان کردند. و اين پشت کلاه اش را که همه شنيده ايم، حکايتی هم از آنست که عسکری از مربوطات قوای کار وزارت فوايد عامۀ افغانستان، در بالا يا بام موتر نشسته بود، زيرا آنها پول تاديه کرايه را نداشتند و با ده مشت و لگد و توهين و تحقير می توانستند فاصله يی را در بام موتر بنشينند و طی کنند. روزی کلاه يکی از آن مظلوم محجوب را باد برد. او هر قدر فرياد و صدا کرد، کسی صدايش را نشنيد و خوب ميدانست که بدون کلاه در برابر صاحب منصب ايستاده شدن نيز جزای سنگين بدون چون و چرا دارد. عاقبت از عقب موتر خود را پايين انداخت و با شدت به روی زمين خورد و لحظات بعد جان داد . دیگران می خنديدند که عسکر پشت کلاهش رفت.
تأملی بر موضوع کلاه در دورۀ سلطنت امان الله خان
به موضوع کلاه، در دورۀ حاکميت امان الله خان از چند منظر می توان ديد. تغيير و به زعم شاه اصلاح لباس و از جمله لـُنگی (لنگوته، دستار) و پيشنهاد پوشيدن کلاه شاپو بجای آن و ديدار با بازتاب هايی که تا حدودی متفاوت بوده و انگيزه های مختلف را حین ارزيابی موضوع کلاه نشان ميدهد، می تواند به اهميت ارزيابی آن به عنوان يک مسأله ره ببرد. از منظر تشخيص انگيزه های شاه، ملاحظه ميشود که به پندار او، جامعه ضمن داشتن نياز به اصلاحات در زمينه های مختلف حيات خويش، شاهد تغيير و تحول و اصلاحی در امور لباس مردم نيز باشد. بنابر آن طرح پوشيدن کلاه شاپو را در ميان آورد. هنگامی که می خواهيم، دلايل شاه را بيشتر دريابيم، مدارک و اسناد طرف مراجعۀ ما، همه يکسان و يکزبان نبوده و توحيدی در ارايۀ ارزيابی و نتيجه گيری های خود ندارند. از ين رو ناگزيريم نخست از همه بازتاب طرح شاه را در زمينه اصلاح سرپوش در مواضع گوناگون ببينيم زيرا بيشترين استدلال ونشاندادان هدف از پوشيدن کلاه شاپو منسوب به شاه نیز در همين نبشته هايی آمده است که در بارۀ طرح های اصلاحی او در زمينه های لباس وکلاه مطرح شده بود. از ميان تصوير های ارايه شده که انگيزه ها و مواضع نويسنده گان را نيز معرفی ميکند، برداشت هايی را انتخاب کرديم که حاکی از انگيزه های پژوهشی، توجيهی، دشمنی با اصلاحات و برخوردهای انتقادی همراه با لزوم ديدهای پذيرش اصلاحات در آن مقطع است. شاه نظر خود را در زمينه تبديلی لباس پيشين به دريشی و کلاه شاپو، در سطح وسيعتری يعنی فراتر از کارمندان دولتی، وزرا و اعضای خاندان سلطنتی، پس از بازگشت از سفر چندماهه، نخست برای شرکت کنندگان محفل رسمی جشن و سپس برای اعضای لويه جرگه (مجلس بزرگ) ابلاغ کرده است. از نظر زمانی، دستور او در ين مورد اختلافی وجود ندارد. اما در ارزيابی های بعدی، خواهيم ديد که تأثير سفر در انگيزۀ او ارتباط مييابد. اما از ميان برداشت ها، تاريخ پردازی ها و مواضع اتخاذ شده ای که ياد کرديم، از آقای عزيز الدين وکيلی پوپلزايی می آغازيم. نامبرده که در عرصۀ جمع آوری مواد، مدارک و اسناد زحمات بيشتری را متقبل شده است، تغیير و تحليل ويژۀ خودش را در گونۀ توجيهی امر شاه برای پوشيدن دريشی و کلاه شاپو چنين می آورد: "درسال 1307 ش. جشن استقلال افغانستان از تاريخ پنجشنبه 25 اسد تا 3 سنبله در مدت هشت شبانه روز برگزار گرديد. در ين جشن يک تياتر سرکس اروپايی و پهلوان ترکی شرکت داشتند. دو نفر اکترس و دو نفر اکتور اروپايی نمايش های دارند که بينندگان از ين طرز سپورت و رياضت بدنی دچار حيرت شدند. از انتظامات اين جشن يکی آن بود که امان الله شاه گفته بود، هرگاه مردمان توانگر ملبس با کلاه و دريشی در جشن اشتراک کنند، بهتر است، تا در نظر مردم خارج حقير و دور از تمدن جلوه نکنند..."(13) و در بارۀ شرکت کنندگان مجلس بزرگ (لويه جرگه) گفت: "در خاتمه مجالس کبير ملی از طرف دولت و حکومت به وکلای ملت، لباس يادگاری بنام خلعت اعطأ گردد. و لهذا در ين لويه جرگه مورد نظر ما آنست که برای هر يک وکيل کلاه و دريشی از تکه پيداوار وطن تهيه و قبل از برگزاری عيد ملی اعطأ گردد... ... و کلاه در مراسم جشن و هم ايام لويه جرگه با لباس رسمی ملبس بوده اشتراک نمايند و هم مأمورين در مراسم جشن و لويه جرگه بايد بطور عموم دارای لباس منظم کلاه و دريشی عصری شامل شوند و در ساعات غير رسمی پوشيدن لباس ملی هم مجاز است. علما و روحانيون به اين شرايط مکلف نمی باشند." اما جناب وکيلی پوپلزای به مأخذ اين سخن شاه اشاره يی ندارد. از آنچه اشاره شده است، طرح و پيشنهاد شده مشروط است به توانمندی مردمان توانگر برای پوشيدن دريشی با کلاه، شاه آن را بهتر می يابد. دليلش نيز اينست که در "نظر مردم خارج حقير و دور از تمدن جلوه نکنند." اگر بپذيريم که شاه پای اجبار پوشيدن دريشی و کلاه در ميان نياورده بود، خواهيم گفت موضوعی با تصميم داوطلبانه را مطرح کرده است. اما آنچه به عنوان انگيزه مطرح شده است، بسيار کودکانه به نظر می آيد، زيرا انسان های بدون دريشی و بدون کلاه نيز توانسته اند با تمدن باشند و با تمدن هستند و چه کلاه دارانی شيک پوشی که ضد تمدن بوده اند. اگر شرکت کنندگان در يک محفل بدون دریشی اما پاک و نظيف حضور بيابند، نشانه های از سنت مثبت پاکيزه گی و مدنيت آميز است. در حالی که خود را از نظر لباس همسان خارجی ها کردن، محتمل است که حامل بار گونه ای از عقده حقارت و کمتر بينی از تمدن باشد. از جانب ديگر بعيد به نظر ميرسد که در دوره شاهی امان الله خان، خارجی های دعوت شده در مراسم جشن استقلال، فاقد اين درک و اطلاع بوده باشند که افغانستان پس از کسب استقلال گام های پرشتابی را به سوی تغييرات برداشته و فاصله ای ميان افغانستان و جهان متمدن وجود دارد. اگریک خارجی ، لباس سنتی و در اختيار مردم يک کشور را حقير و خوار ميشمرد، نبودنش در دعوت ها بهتر از بودنش! تماس ديگر به موضوع از پروفيسور لودويگ آدمک Ludwig. W. Adamec است که به عنوان دانشمند افغانستان شناس و به ويژه در امور تاريخ روابط خارجی افغانستان و معرفی برخی از چهره های کشور ما، آثار ارزشمندی را انتشار داده است. آدمک نوشته است: "مردم کابل بازگشت امان الله پادشاه افغانستان را جشن گرفتند و از او و از هيأت معيتی شان بگرمی استقبال کردند... (بعد) لويه جرگه در پغمان داير گرديد. در قدم اول لويه جرگه يک نوآوری برای نمايندگان ملت افغانستان بود. يکهزار و يک نماينده از سران قبايل، اشخاص برجستۀ قرا و اعضای علمای دينی گردهم جمع آمده بودند. آنها مجبور ساخته شدند تا دستار و لباسهای عنعنوی و محلی خود را عوض کنند. آنها به پوشيدن کرتی و پتلون سياه و پيراهن سفيد و نکتایی سياه و کلاه شپو نرم و سياه وادار ساخته شدند. اين لباس به طور تحفه برای نمايندگان ملت تهيه گرديده و در همه اوقاتيکه در پغمان بودند، آن را می پوشيدند..."(15) ديده ميشود که آدمک از اجباری که در پوشيدن لباس به کار رفته است، مينويسد. اجبار پوشيدن دريشی و کلاه به جای لباس عنعنوی و محلی در چند جای ديگری نيز آمده است: "در لويه جرگه 1307 ش. يکهزار و يک نفر نمايندگان از تمام مملکت از سران قوم و اشخاص برجستۀ قرأ و شهر ها و علمای دينی گردهم جمع آمده بودند. در ين جرگۀ بزرگ که در پغمان داير گرديده بود، برای وکلا و نمايندگان از طرف حکومت دريشی که عبارت از کرتی و پطلون سياه، پيراهن سفيد، نکتايی سياه و کلاه شپوی سياه بود، تهيه گرديده بود. امر شده بود که لباسهای فوق را در روزهای جرگه بپوشند و در روز های که در پغمان بودند نيز اين دريشی را به تن ميکردند. ارباب محمد يونس خان چاه آبی که در اين جرگه اشتراک داشت، بارها بخنده در مورد دريشی به نويسنده (آقای محمد علم فيض زاد) حکايت ها کرده و از اينکه چگونه با دريشی خود را مقيد احساس ميکردند، نقل کرده است." (16) در حول و حوش موضوع کلاه در اواخر سلطنت امان الله خان، بحثی را که ليون پولا ادا Leon Poull ADA پيش کشيده است، برانگيزه های اقتصادی و منظور رشد صنعت ملی، جلوگيری از واردات اضافی، رونق صادرات و ذخيره اسعار مبتنی است، وی مينويسد: "يک نگاه سطحی بر فهرست برنامه اصلاحی امان الله خان واضح ميسازد که قسمت بزرگ آنها بيشتر از پيشنهاد های نبود، اين پيشنهاد ها را امان الله خان پس از سفر اروپايی خويش مطرح نموده بود. يعنی مقدار بيشتر آن پيشنهادها تمرينی در طرح پلان های انکشافی بود. امان الله آرزو نداشت برنامه های او قهراً عملی و در گلوی افغانستان فرو برده شود... سؤ تفاهمی رُخ داده بود... بهترين مثال سؤ تفاهم و غلط فهمی را در امر پوشيدن لباس غربی مشاهده کرده می توانيم. پوشيدن لباس غربی صرف در مواقع مشخص امر گرديده بود و مرام آن يکی از بين بردن تنوع لباس در محافل رسمی و ديگری رفع انگشت نما ساختن آن افغانهايی بود که آنها بر تفاوت مغرض نژادی و مذهبی مانند اهل هنود، سکهـ ها و يهودی های لباس مختلف در بر ميکردند. اين اقدام قدمی بود که در راه عمران ملی برداشته شده بود، شايد تطبيق آن نامناسب بود، زيرا تنها مورد انتقاد بلکه استهزا قرا گرفت. ... اين تدابير علل اقتصادی نيز داشت، مثلاً علت منع پوشيدن کلاه قره قل و بستن دستار اين بود که پوست قره قل از اقلام مهم صادراتی و منبع بزرگ اسعار خارجی بود. دستار که از چندين متر تکه وارداتی ساخته ميشد، در حجم واردات مملکت می افزود. با وجود دلايل فوق و نيات نيک امان الله خان، امر تحول لباس را بايد يک عمل افراطی خواند... يکی از اهل خبره به من گفت که مادر و برخی از همکاران نزديکش از اشتراک در مجالس رسمی به نسبت مقررات لباس خودداری مينمود."(17) پولادا، در جايی علل اقتصادی را در انگيزه های امان الله خان می بيند و از موضع انتقادی عمل او را افراطی ميخواند، در جای ديگری باز هم به نشان دادن انگيزه اقتصادی امان الله خان، برای افغانستان چنين می نويسد:"يکی از اقدامات مهم واردات مملکت منسوجات بود... درباريان در پوشيدن منسوجات خارجی امرار ميکردند. امان الله خان آن ها را استهزا مينمود. همچنين استعمال البسه که طرف پسند عموم بود او را ناراحت ميساخت. از نگاه وی يک دستار عادی عموماً هفت و نيم متر تکه وارداتی بکار داشت، وقتی اين مقدار تکه را با شش مليون نفوس مملکت ضرب ميکرد، افغانستان بايد 50 مليون متر تکه وارد ميساخت. الغای استعمال دستار و توصيۀ پوشيدن کلاه علت اقتصادی داشت. اما مخالفين وی تاپه (مُهر) به آن زدند، ابلاغ کردند که مردم از امر پوشيدن کلاه، باز داشتن مسلمانان از نماز است." (18) امير حزب اسلامی افغانستان، گلب الدین حکمتيار، به اقتضای تبیین من در آورد تاريخ رويداد های چند دهه اخير افغانستان مانند بقيه مخالفین اصلاحات امان الله خان که در ضمن مدافع ملا عبدالرشيد، ملا عبدالله و حبيب الله کلکانی است، به محکوميت امان الله خان پرداخته و بحث لباس و کلاه را از آن موضع در کل مخالفت آميز و دشمنانه بالا کشيده است. وی ميگويد: |