|
احسان پاکزاد |
احسان پاکزاد
وطن
وطن فصل بهارانت قشنگ است هوای کهسارانت قشنگ است زهر گلدسته ای مسجد صدای اذان شامگاها نت قشنگ است
غروب
وطن کوه و بیابانت بنازم زمستان و بهارانت بنازم به هنگام زوال قرص خورشید غروب ناز پغما نت بنازم
بی سامان
وطن ا ینگونه بی سامان چرایی همه درد و همه افغان چرایی به جرم نازنین پرها چو طاووس به بند دام صیا دان چرایی
شطرنج
چون صفحه ای شطرنج شب و روز وطن دل میگرید ز درد جان سوز وطن شه کشت و وزیر اج و لشکر بی رخ القصه چو شب تیره بود روز وطن
اوضاع وطن
وطن را خرم و ازاد، خواهم رها از قید استبداد، خواهم وطن بخشان عشرت پیشه را نیز چو او ضاع وطن برباد خواهم
وحدت
خدا یا وحدت ما را فزون کن دو رنگی را ز قلب ما، برون کن هوا خواهان قدرت را برانداز و تاج و تخت شان را سر نگون کن
هلاکو
خدا یا من نمیگویم که چون کن و یا گردونه ات را واژگون کن فقط، ای مهربان پرورد گارا هلا کوی زمان را سرنگون کن
|