Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سالار عزيزپور

 

سالار عزيزپور

 

 

 

ببرک ارغند

و داستان پهلوان مراد و اسپی که اصيل نبود

 

 

 

 

 

 

ادبياتِ داستانی ما در کنار ضايعات غيرقابل انتظار بيش از هفت دههء از عمرش، آثار ماندگاری از خود بيادگار گذاشته است که شناسايی و نقد اين آثار برای معرفی ادبيات معاصر و جايگای آن در قلمروی ادبی زبان  فارسی دری ضرورتيست، انکار ناپذير.

در اين جستار کوتاه مجال بازانديشی و بازنگری ژرف و گستردهء ادبيات داستانی در غربت نيست؛ بلکه اين نبشته چشم اندازيست آنهم به گونهء بسيار جسته و گريخته از سيری  ادبيات داستانی در غربت و جايگای داستان بلند پهلوان مراد و اسپی که اصيل نبود.

برای آشنايی پيشينهء ادبيات داستانی در غربت به آغازين سالهای داستاننويسی مان بر می گرديم. سالهای که حکايت از نخستين داستان های ما دارد؛ در اين ميان حق تقدم را به جهاد اکبر مولوی محمد حسين می توان داد که در سال 1298 خورشيدی به چاپ رسيده است:

اين داستان در حقيقت بيانگر جهاد و مبارزه مردم ما در برابر استعمار انگليس می باشد. شخصيت مرکزی داستان مجاهدمرد دلير محمد اکرم خان است. داستان از ويژه گی های نسبی داستانی و ساختمان درخوری برخوردار است. اما نشانه هايی از روايات و قصص قديم و آثار کهن و باستانی و استفاده از امثال و حديث و شعر و واژه های تازی نيز در آن ديده می شود.(1)

دومين داستانی که آنهم در غربت شکل گرفته داستان تصوير عبرت يا بی بی خوری است. نويسندهء داستان، عبدالقادر افندی فرزند محمد ايوب خان است. که پس از به قدرت رسيدن عبرالرحمان در هشت سالگی همراه خانواده به هند می کوچد و تا پايان عمر در آن جا می ماند.

اين داستان از نگاه شکل و مضمون از ويژه گی های بيشتر داستانی برخوردار است. نويسنده با جستجو و کاووش در زنده گی و شخصيت بی بی خوری به تصوير يک تيپ اجتماعی پرداخته و پرده از چهرهء زنده گی و گذران خانواده های اشرافی، درباريان و محيط اجتماعی برميدارد.

زبان توصيف و گفت و گو ها ساده و زنده و جاندار است و از اصطلاحات و تعبير های عاميانه بهره ها جسته است.(2)

با اين يادکرد از شکل گيری ادبيات داستانی در غربت به برشماری شماری از داستان های دست می يازيم که در سالهای پسين درخشيده اند؛ بی آنکه سيری تاريخی داستان نويسی را در غربت و يا اقامت در سرزمين خودی پی گرفته باشيم:

خاکستر و خاک از عتيق رحيمی، در گريز گم می شويم و دوتايی پشه از محمد آصف سلطان زاده، کوچهء ما از دوکتور محمد اکرم عثمان، مار های زير درختان سنجد از رهنورد زرياب و شمار ديگری از داستانها.

به اضافهء آثار آمده از شمار ديگری از داستاننويسان در غربت نام می بريم:

سپوژمی زرياب، مريم محبوب، باباکوهی، محمدی، قادرمرادی، قدير حبيب، پروين پژواک، صبورالله سياه سنگ، نبی عظيمی، نعمت حسينی، علی پيام، عزيزالله ايما و نگارنده اين مقالت سالار عزيزپور.

آنگونه که در پشانی اين نبشته آمده با دريغ بايد گفت: در کنار داستانهای ماندگار، ضايعات غير قابل انتظار را نيز شاهد بوده و هستيم بويژه اين ضايعات در گستره و محدودهء ادبيات داستانی حزبی، ناگفته پيداست.

منظورم از ادبيات حزبی کدام حزب و دسته خاصی نبوده و نيست بلکه منظورم از ادبيات حزبی همان ادبيات شعاری، احساساتی و کليشه يی و بدور از انديشه های ژرف سياسی و بدور از ادبيت و اصول ادبيات داستانی و موازين زيباشناسی ادبی می باشد.

با نگاهی گذرا به کارنامهء ادبی نويسندهء داستان بلند پهلوان برات و اسپی که اصيل نبود در می يابيم که ببرک ارغند روزگار درازی در خدمت ادبيات حزبی بوده است آثاری از قماش: دفترچه سرخ، راه سرخ، دشت الوان، خود می رساند که ارغند، داستانهايش را در توجيه و پاسداری و دفاع از مواضع خاص سياسی می نوشته است.

از هجرت به بعد است که اين مسير دگرگون می شود و ارغند از نوشتن داستانهای شعاری و فرمايشی فاصله می گيرد. از آن به بعد به نوشتن داستانهای کوتاه از دست شهر شکسته، آيينه و خنجر و يلدا به تجربه تازه ای از داستاننويسی رو می آورد.

در فرجام با نوشتن پهلوان مراد و اسپی که اصيل نبود به دور تازه ای از داستاننويسی گام بر می دارد.

ببرک ارغند با نوشتن داستانهای چون پهلوان مراد و... نه تنها با ادبيات حزبی وداع می گويد بلکه از شيوه های داستاننويسی سده های نوزدهم که برخی از داستاننويسان ما هنوز هم در بند آن هستند، دوری می کند.

ببرک ارغند در اين داستان بجای نقش روايتگری به ترکيبی از گفتار و گفت و گو، صحنه پردازی، شرح مکان و دِکور، حرکت ها و شيوه های بيان لهجه ها می پردازد؛ به گونه ی که ميخوانيم:


مراد گفت: "می بينم. رنگت مثل مهتاب شده است. صورت گِردت هم به مهتاب می ماند. ترا چقدر دوست دارم!"

و به لبان باريک وی نگريست که آهسته می لرزيدند. با نگرانی ازش پرسيد: "آپه تو می ترسی؟"

ــ "ها پسرم می ترسم"

مراد زورکی خنديد:

"مرا به کشتن که نمی برند!... کم بزکشی کرده ام، کم بزکشی ديده ای؟"

سکينه با سوز دل گفت:

"اين يکی با ديگران فرق دارد"

و برای آن که کسی گپش ر نشنود، از جايش برخاست. سوی دروازه رفت و بسته بودن آنرا امتحان کرد. آنگاه آمد دوباره پهلوی مراد نشست. سرش را پيش کرد و آرام آرام گفت:

"من از بزکشی نمی ترسم. به زور بازوی تو باور دارم. ميدانم که کمِ کسی نيستی..."

با صدای محزونی افزود:

"بچه ام من از ديگران می ترسم، از آدمهای دور و برت! آنان موجودات وحشتناکی هستند... تو هنوز خورد و کوچک هستی و سرد و گرم روزگار را نچشيده ای و آدمها را نمی شناسی!"

در حاليکه برق ترس و وحشت در آيينهء چشمانش منعکس بودند، ادامه داد: "مثل گژدم نيش می زنند و مثل کبرا زهر می پاشند!"

و چادرش را روی چشمانش پايين کشيد و مو های ماش و برنجش را که نمايان شده بودند، در زير آن پنهان نمود و با جديت پرسيد: "فهميدی چی می گويم؟ از آدمها هراس کن. من زنده گی خويش را، جوانی خويش را، آرزو ها و اميد ها ی خويش را در کفن ترس از آنان خاک کرده ام."(3)

 

در داستان بلند پلهوان مراد... اين نويسنده نيست که از سوی آدمها حرف خود را بگويد، بلکه اين زنده گی است که آدمها را در موقعيت های شان به سخن می آورد و يا به واکنش واميدارد.

هرچند اين نکته دور از اِشکال نيست که نويسنده گان بومی خود را به پيروی و يا تقليد از مکاتب و سبک های باخترزمين متهم کنيم و آنان را زير نام سوررئاليسم، رئاليسم و رئاليسم جادويی دسته بندی کنيم با آنهم از تأثيرپذيری ببرک ارغند از سبک رئاليسم اجتماعی و يا انتقادی نمی توان چشم پوشيد. که اين تأثيرپذيری نه تنها به داستان بلند ببرک ارغند صدمه رسانده بلکه مُمد و رهگشای کارش در نگارش اين اثر نيز بوده است.

 

خلاصه داستان پهلوان مراد و اسپی که اصيل نبود

مسکين بای يکی از بای های مقتدر مزارشريف است. پدرش را در کودکی از دست ميدهد. مال و جاه و ارث پدر به او می رسد. هفت بار ازدواج می کند و ثمره ی اين هفت بار ازدواج فرزندی نيست که او را تسلا دهد و به مهربانی و محبت فراخواند.

يگانه عشق و علاقه اش داشتن اسپ و چاپنداز است.

اسپی را پلهوان برات که يکی از چاپنداز های او می باشد پيشنهاد می کند. مسکين بای در اصالت اش ترديد می کند و فرند پهلوان برات را که در واقع فرزندش نيست به پهلوانی و مسابقهء بزکشی بر می گزيند... تا بالاخره مسابقه را می برند و شهرت مسکين بای بار ديگر چشم رقبايش را می سوزاند.

تا اينکه مسکين بای از علاقه يکی از زنهايش به پهلوان مراد واقف می شود و توطئهء می چيند  به کمک قوماندان پوليس، خان منطقه و ديگر سردمداران قدرت محلی.

با اين توطئه دست و پا پهلوان مراد در يکی از مسابقه ها می شکند و در چنين موقعيتی مسکين بای انتقام اش را از مراد می گيرد و او را از خانه اش نيز بيرون می کند.

پهلوان مراد به نزد يکی از دوستانش که مهمانسرا دارد به خدمت و ميزبانی گماشته می شود.

روزی از روز ها به مسلخ برای خريد گوشت می رود و در آن جا اسپی را می بيند که سلاخی اش می کنند. و داستان با مرگ اسپ به پايان می رسد.

ببرک ارغند با نوشتن اين داستان از لايه های زيرين مناسبات اربات رعيتی پرده برميدارد. و از زبان شخصيت های مختلف با در نظرداشت موقعيت های طبقاتی شان سخن ها دارد و گفتمان هايی.

هرچند اين نخستين اثر در اين راستا نيست حداقل داستان زمين قدير حبيب را نبايد از ياد بُرد.

اما اين اثر ويژه گی بخصوص خود را دارد. ا زموضوع داستان گرفته تا زبان اثر، و گفت و گو ها و شخصيت های که در اين داستان حضور دارند.

موارد تکراری و تقليدی را در اين اثر کمتر می توان يافت که در داستان های بوی و وطنی آمده باشد.

اين اثر نه تنها از توطئه ها، رقابت ها، حرص و آز های زورمندان و قدرت مندان محلی در همرايی با حاکمان دولت مرکزی حايت دارد بلکه مجموعه ای اين کنش و واکنش ها از زبان داستان با درنظرداشت اصول داستان نويسی روايت می کند.

اگر موقعيت متن ادبی و داستانی را در روابط به عنصر بيانی که روشنگر نسبت به متن با مولف است و عنصر پراگماتيک که بيان نسبت متن با خواننده است و هم چنان عنصر تقليدی، که به نسبت ميان متن با جهان تکيه دارد و بالاخره عنصر عينی که روشنگر نسبت متن با خود متن همچون موضوعی يکسر مستقل است از ويژه گی های خوب اثر داستانی بدانيم، داستان پهلوان مراد و اسپی که اصيل نبود نه تنها با ابتکار آغازين نطفه می بندد بلکه با زبان گفت و گو و زنده گی پی گرفته می شود و با ويژه گی های تدکر يافته فوق همنوايی و همرايی می کند.

از اينرو تلاش ببرک ارغند را در نوشتن اين داستان می ستايم.

 

 

رويکرد ها:

 

1 ـ داستانها و ديدگاها / حسين گل کوهی / ص 2.

2 ـ داستانها و ديدگاها / حسين گل کوهی / ص 2/3.

3 ـ پهلوان مراد و اسپی که اصيل نبود / ببرک ارغند / ص 85/ 86.

 

 

 


صفحهء مطالب و مقالات

 

صفحهء اول